آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت شصت و نهم :
کیومرث با بد عنقی گفت
_حتما جایگاه خودش رو بهش نشون میده! بعد مراسم منتظرتم تا باهم این نوشیدنی رو بخوریم.
هر دو دختر برای تعویض لباس به اتاق رفتند.بردیا که موقعیت را مناسب دید در کنار امیرسام ایستاد.
_فاصلهت رو با بهار تا دو متر حفظ میکنی!هیچ خوشم نمیاد اطراف خواهر من بچرخی.
_ یه متر هم میدادی دستم یه وقت سانتی جابهجا نشه!
بردیا تیکه او را پشت گوش انداخت و به سمتی دی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممکنه😁
۱۰ ماه پیشترنم
0این دو زوج واقعا خیلی مظلومن دلم برا دلارا و بردیا کباب شد😭😭😭
۱۰ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خییییلی😭😭😭😭
۱۰ ماه پیشملیس
0بدبخت مرددددد حتی بدون اینکه اسم عشقققق شو بگه 😢
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💔💔
۲ سال پیشثریا
0اوه 😳واقعا دلارا گناه داره 😩
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم💕 کاملا موافقم🥲 به نظرم زوج بردیا و دلآرا زیادی مظلومن موافقی؟🥲❤️
۳ سال پیشنری
0عالییییی بود نویسنده خسته نباشی نمیدونم چرا ولی حس میکنم دل آرا دختر رزه 😁مثل همیشه پرقدرت ادامه بده❤️❤️
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم عزیزم🍭مرسی از نگاااهت❤️ در مورد حست نمیدانمممم خدا داند😁
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0این رز خیلی مشکوک و مرموزه نمیدونم تو کامنت های قبلی گفتم یا نه ولی همه اینا به برسام ربط داره