آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت شصت و پنجم :
ماشین را در مقابل کلانتری پارک کرد اما برای رفتن مردد بود.باک او از سرهنگ محمدی نبود!بردیا تابهحال چندینبار نافرمانی کردهبود و از این مسئله پروایی نداشت.تردید داشت چون نیمه دیگرش در کلانتری حضور نداشت ! حسین نبود اما خاطراتاش در گوشه به گوشهی کلانتری حضور داشتند.پس از رفتن آدمها ،ردپایی از خاطرات باقی میماند.ردپایی که با هیچ برف و بارانی اثرش از بین نمیرود! به بنر رو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم😍❤️😍 مرسی از اینکه حضور فعال داری و برام کامنت میذاری❤️بوس بهت
۱۰ ماه پیشترنم
0درسته ثامر پدر بهاره و خب طبیعیه دوسش داشته باشه ولی کاش به مادرش محبوبه هم سر بزنه چن سال زحمتشو کشیده
۱۰ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻👌🏻 البته بهار چون ازش حقیقت رو پنهان کردن، یکمم دلخوره
۱۰ ماه پیشا
0عالی بود دوست گرامی
۱ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون💙💙
۱ سال پیشmasy
0اصلا دیوونه وار عاشق این رمان شدم هنوز یک روز نشده اینهمه پارت خوندم دلم میخواد برسم اخرش ولی در عین حال دلم نمیاد تموم بشههههه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام.به آخرین گلوله خوش اومدید😍یه خداقوت جانانه میگم بابت خوندن پارتها😍❤️امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید✨️درمورد تموم شدنش هم نگران نباشید.جلد۲ داره😍
۲ سال پیش...
1نمی دونم چرا فکر میکنم این همکار جدید به اون زن که وقت آتش سوزی آزمایشگاه اونجا بود مربوطه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام.به آخرین گلوله خوش اومدی دوست عزیز❤️😍 ممکنه! شاید هم نه! جلوتری که بری کاملا مشخص میشه😁
۲ سال پیش...
1فک کنم همکار جدید از طرف زن ناشناسه
۲ سال پیشسیتا
1امیر سام آخرشه یعنی با این کارهاش آخرش هم شیرینی رو برداشت زد بر بدن
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم❤️آقای دلاوری هستتتت چی میشه گفت😂پارت ۶۷ رو بخونی میگی امیرسام دیگه واقعا اخررررشه😂❤️
۳ سال پیشحنانه
0میشه دل ارا رو بیشتر قاطی ماجراها کنی نقشش کمرنگه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم حتما❤️ کارکتر دلآرا از اینجا به بعد نقش تاثیرگذاری داره✨️
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
0وای چقدر امیرسام موده🤣 اونجا که شیرینی برداشت و گفت سو تفاهم شده بود🤣🤣🤣 (حواس ها از بردیا پرت نشه یه وقت😁)
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍آره بچه بسیار مود هست... دیگه هر کیو خواستی انتخاب کن😂❤️اینکه با 🪓میام سراغت یا نه در آینده مشخص میشه😁
۳ سال پیشنگار
0انگار یه چیز کلیه نمیشه با شخصیتا خو گرفت درکل دم نویسنده گرم رمان قشنگیه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍 به جمع ما خوش اومدی❤️مرسی از نظرت✨️
۳ سال پیشهانیه
0خیلی ام عالی🤗 خداکنه این همکار جدید از نفوذی های امیرسام نباشه😶
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍 مرسی مهربون🦋
۳ سال پیشنری
0سلام مثل همیشه عااالی خیلی دوست دارم زودتر ادامشو بخونم رمانت خیلی جذابه به نظرم این پسره نفوذیه و امیرسامم همون برسامه و امیرسام و بردیا باهم میرن مهمونیه خسته نباشییی نویسنده همینجور عالی ادامه بده
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز😍خوشحالم که مشتاق هستی❤️ مرسی از انرژی خوبت✨️ در مورد ادامه نظرت هم که در آینده مشخص میشه😂😬
۳ سال پیشسمرا
0عالی بود مثل همیشه ولی بردیا هم گناه داره خیلی تحت فشاره از یه طرف مرگ دوستش و از یهطرف دلارا و اون پیشنهادهای پدرش
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍مرسی عزیزم❤️آره سرگرد خیلی تحت فشاره🥲
۳ سال پیشFati
0عالییییی 😃♥️ خیلی هیجان دارم ادامه رمان زودتر بذاری و بدونم چی میشه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍مرسی عزیزم❤️ به جمع ما خوش اومدی✨️
۳ سال پیشثریا
1یعنی سرگرد جدیده اومده بردیا رو زیر نظر بگیره 😡😠 بیچاره بردیا ی مظلوم😩
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍 میخوام جمله همیشگیام رو بگم😅در پارتهای آینده مشخص میشه❤️😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0اول از همه ممنون از قلم زیبات دوم میخوام حدسامو بگم ک جا نمونه در حالی ک پارت های بعدی مشخص میشه نوید ی ربطی به زن ناشناس داره و بهار نمیره و بردیا و امیر میرن و چه شود🤣