پارت شصت و پنجم :

ماشین را در مقابل کلانتری پارک کرد اما برای رفتن مردد بود.باک او از سرهنگ محمدی نبود!بردیا تا‌به‌حال چندین‌بار نافرمانی کرده‌بود و از این مسئله پروایی نداشت.تردید داشت چون نیمه دیگرش در کلانتری حضور نداشت ! حسین نبود اما خاطرات‌اش در گوشه به گوشه‌ی کلانتری حضور داشتند‌.پس از رفتن آدم‌ها ،ردپایی از خاطرات باقی‌ می‌ماند.ردپایی که با هیچ برف و بارانی اثرش از بین نمی‌رود‌! به بنر رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    اول از همه ممنون از قلم زیبات دوم میخوام حدسامو بگم ک جا نمونه در حالی ک پارت های بعدی مشخص میشه نوید ی ربطی به زن ناشناس داره و بهار نمیره و بردیا و امیر میرن و چه شود🤣

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم😍❤️😍 مرسی از اینکه حضور فعال داری و برام کامنت میذاری❤️بوس بهت

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    درسته ثامر پدر بهاره و خب طبیعیه دوسش داشته باشه ولی کاش به مادرش محبوبه هم سر بزنه چن سال زحمتشو کشیده

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا👌🏻👌🏻 البته بهار چون ازش حقیقت رو پنهان کردن، یکمم دلخوره

    ۱۰ ماه پیش
  • ا

    0

    عالی بود دوست گرامی

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون💙💙

    ۱ سال پیش
  • masy

    0

    اصلا دیوونه وار عاشق این رمان شدم هنوز یک روز نشده اینهمه پارت خوندم دلم میخواد برسم اخرش ولی در عین حال دلم نمیاد تموم بشههههه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام.به آخرین گلوله خوش اومدید😍یه خداقوت جانانه میگم بابت خوندن پارت‌ها😍❤️امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید✨️درمورد تموم شدنش هم نگران نباشید.جلد۲ داره😍

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    نمی دونم چرا فکر میکنم این همکار جدید به اون زن که وقت آتش سوزی آزمایشگاه اونجا بود مربوطه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام.به آخرین گلوله خوش اومدی دوست عزیز❤️😍 ممکنه! شاید هم نه! جلوتری که بری کاملا مشخص میشه😁

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    فک کنم همکار جدید از طرف زن ناشناسه

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    1

    امیر سام آخرشه یعنی با این کارهاش آخرش هم شیرینی رو برداشت زد بر بدن

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم❤️آقای دلاوری هستتتت چی میشه گفت😂پارت ۶۷ رو بخونی میگی امیرسام دیگه واقعا اخررررشه😂❤️

    ۳ سال پیش
  • حنانه

    0

    میشه دل ارا رو بیشتر قاطی ماجراها کنی نقشش کمرنگه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم حتما❤️ کارکتر دلآرا از اینجا به بعد نقش تاثیرگذاری داره✨️

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    وای چقدر امیرسام موده🤣 اونجا که شیرینی برداشت و گفت سو تفاهم شده بود🤣🤣🤣 (حواس ها از بردیا پرت نشه یه وقت😁)

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍آره بچه بسیار مود هست... دیگه هر کیو خواستی انتخاب کن😂❤️اینکه با 🪓میام سراغت یا نه در آینده مشخص میشه😁

    ۳ سال پیش
  • نگار

    0

    انگار یه چیز کلیه نمیشه با شخصیتا خو گرفت درکل دم نویسنده گرم رمان قشنگیه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 به جمع ما خوش اومدی❤️مرسی از نظرت✨️

    ۳ سال پیش
  • هانیه

    0

    خیلی ام عالی🤗 خداکنه این همکار جدید از نفوذی های امیرسام نباشه😶

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 مرسی مهربون🦋

    ۳ سال پیش
  • نری

    0

    سلام مثل همیشه عااالی خیلی دوست دارم زودتر ادامشو بخونم رمانت خیلی جذابه به نظرم این پسره نفوذیه و امیرسامم همون برسامه و امیرسام و بردیا باهم میرن مهمونیه خسته نباشییی نویسنده همینجور عالی ادامه بده

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز😍خوشحالم که مشتاق هستی❤️ مرسی از انرژی خوب‌ت✨️ در مورد ادامه نظرت هم که در آینده مشخص میشه😂😬

    ۳ سال پیش
  • سمرا

    0

    عالی بود مثل همیشه ولی بردیا هم گناه داره خیلی تحت فشاره از یه طرف مرگ دوستش و از یهطرف دلارا و اون پیشنهادهای پدرش

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍مرسی عزیزم❤️آره سرگرد خیلی تحت فشاره🥲

    ۳ سال پیش
  • Fati

    0

    عالییییی 😃♥️ خیلی هیجان دارم ادامه رمان زودتر بذاری و بدونم چی میشه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍مرسی عزیزم❤️ به جمع ما خوش اومدی✨️

    ۳ سال پیش
  • ثریا

    1

    یعنی سرگرد جدیده اومده بردیا رو زیر نظر بگیره 😡😠 بیچاره بردیا ی مظلوم😩

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 می‌خوام جمله همیشگی‌ام رو بگم😅در پارت‌های آینده مشخص میشه❤️😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!