آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی و پنجم :
یک هفته از اقامت بهار در عمارت پدریاش گذشته بود.محبوبه هر روز با او تماس میگرفت تا دختر به خانه برگردد.محمد نیز از رفتن بهار غمگین شده بود اما در برابر سرنوشت تسلیم شده بود.بهار دیگر برای کلکل با دلاوری در آنجا نمانده بود.او دلیل بزرگتری برای ماندن پیدا کرده بود و چه دلیلی بزرگتر از این که او میخواست پدر واقعیاش را بشناسد.بردیا تمام این مدت را در خانه حسین سپری کرد تا بتواند خود
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به به😂😂
۱۱ ماه پیشسیتا
0اون وقت اگه بردیا بره اونجا امیرسام احتیاط میکنه فکر نکنم بهانه دست بردیا بده
۳ سال پیشمرضیه
0خداکنه امیرسام گیر بیوفته عزیزم رمانت فوق العادست🌹🌹🌹
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوشحالم که دوست دارید😍🧡
۳ سال پیشسبز
2چرا دیگه پارت هدیه نمی ذارین 🥲 ؟ داره جالب میشه داستان
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
امروز هم پارت داریم به زودی بارگذاری میشه💛
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1اگ بره چهارتایی با هم خیلی خوب میشه بردیا عاشق دل آرا و امیر عاشق بهار😂