آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی و دوم :
در مقابل خانوادهاش ایستاده بود.حرف های بردیا را نمیتوانست باور کند برای همین خواست حقیقت را از زبان قاصر محبوبه خانم بشنود.محمد که وضع نابسامان بهار را دید ،حدساش به یقین تبدیل شد.او مطمعن شد که بهار نیز مانند بردیا از حقیقت آگاه شده است.سایه ترس بر دل محبوبه و محمد نشست.ترس از دست دادن فرزند !محمد بهار را روی کاناپه نشاند که بردیا نیز از درب ورودی وارد سالن شد.محبوبه به استقبال بر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
چرا مشکوکه؟🧐
۱۱ ماه پیشترنم
0محبوبه خانمم چه گذشته سختی داشته دلم براش سوخت
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا💔
۱۱ ماه پیشMina
1من اینطورم یا حس میکنم امیر سام همون برسام هست
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام.به آخرین گلوله خوش اومدی😍❤️ برای پیبردن به هویت واقعی برسام،پارتهای زیادی در پیش داری عزیزم😁 امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️
۲ سال پیشسیتا
0من فکر میکنم سپهر برادر بردیا باشه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز در پارت های آینده همه چیز مشخص میشه...🔥❤️
۳ سال پیشفرداد
0نویسنده می دونی من رمانتو تازه شروع کردم؟میدونی باورم نمیشد آنقدر باحال باشه؟میدونی صبح تا شب سرچ میکنم فیلمی که دو تا برادر گمشده باشن یکی پلیس یکی خلافکار؟میدونی اگه امیرسام برادرش باشه شیرینی میدم؟
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز🌹خوشحالم که رمان مورد پسندتون بود و خیییلی ممنون بابت انرژییییی خفنتون❤️😍
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0سپهر مشکوکه شاید همون برستم برادر بردیا باشه