آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی و نهم :
امیرسام از آئینه بغل به موتور سواری که در تعقیب آنها بود ،نگاه کرد.او متوجه حسین شده بود.فرمان ماشین را به سمت پارکینگ پاساژ چرخاند.وارد محوطه که شدند روبه ثامر کرد.
_شازده پسرت با پنبه میخواست سر ببره !
_از کجا فهمیدی به ماشین ردیاب وصله ؟
امیرسام دستی به موهایش کشید.
_قبلا رد دلآرا رو با ردیاب زده.
با صدای زنگ ،ثامر تلفنهمراه را از جیباش بیرون آورد.
_بله ؟
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0آفرین بهت بردیا ولی کار بهار اصلا خوب نبود ک داداششو لو داد
۱ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله کارش واقعا خوب نبود..اما از طرفی نیاز به زمان بیشتری داشت تا پدرش رو بشناسه🥺
۱۲ ماه پیشRonika
0عالی بود ولی انتظار همچین کاری رو از لهار نداشتم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام به آخرین گلوله خوش اومدید😍امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️ بله بهار نباید پشت داداششو خالی میکرد اما از طرفی هم دوست داشت با پدرش آشنا بشه🥺💔
۲ سال پیشملیس
0واییی کار بردیا عالی بود فقط بهار نباید بردیا رو میفروخت
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
موافقم باهات❤️ منتظرت هستم تا زودی به پارتهای جدیدمون برسی😍 کلی پارت مهیج در پیش داری....
۲ سال پیشجواد
0مرسی
۳ سال پیش.فاطمه
1وای خیلی خوبهههه خیلی کنجکاوم بقیشو بخونم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام به جمع ما خوش اومدی😍ممنون بابت نظرت❤️جلوتر که بری حسابی مهیجتر میشه...
۳ سال پیشحنانه
0با اینکه یکم بعضی اتفاقات غیر منطقیه اما روند رمان جذابه و دوست دارم ادامه بدم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی از نگاه ت❤️🌼 همراهی ت همیشگی🦋
۳ سال پیشم
1دستت درد نکنه عزیزم رمانت عالیه بیصبرانه منتظر پارتا جدیدم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوشحالم که همراه ما هستید💜وجودتون همیشگی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
0اتفاقا کار بهار خوب بود