پارت سی و چهارم :

امیرسام روبه بهار کرد و گفت
_قصد جون‌ت رو کردی دختر؟
ثامر بین هر دو نفر ایستاد و گفت
_بهار هر وقت که بخواد میتونه بیاد!
بهار از سر پیروزی خنده‌ای تحویل دلاوری داد.

خورشید جایگاه‌اش را به ماه عطا کرده بود و شب همه جا را فرا گرفته بود.بهار با چمدان از خانه بیرون آمد که با امیرسام مواجه شد.ترس در وجود دختر نمایان شد.
_اینجا چیکار می‌کنی؟اگه میخوای باز کاری...
اÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    عه چرا اینجوری رفت یعنی خانوادش اجازه دادن البته در پارت های بعدی مشخص میشه😂

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله❤️😁

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    0

    ممنونم من عاشق رمان خوندن هستم و رمان شما هم زیباس

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر که دوسش داری😍 بی صبرانه منتظرم به پارت‌های جدید برسی❤️

    ۳ سال پیش
  • حنانه

    0

    ب همین راحتی رفت خونه اینا😶😐

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    میگم برام سوال اگربرسام زنده باشه مگر بابردیا دوقلو نبودن پس باید شبیه هم باشن شاید سپهرباشدیاامیرسام

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز به زودی مشخص میشه 🧡

    ۳ سال پیش
  • ...X

    0

    ژانر عاشقانه ش از پارت چند به بعد شروع میشه؟

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز ❤️ دقیق نمیشه گفت از چه پارتی شروع میشه ولی جرقه‌اش خورده

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️