آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی و چهارم :
امیرسام روبه بهار کرد و گفت
_قصد جونت رو کردی دختر؟
ثامر بین هر دو نفر ایستاد و گفت
_بهار هر وقت که بخواد میتونه بیاد!
بهار از سر پیروزی خندهای تحویل دلاوری داد.
خورشید جایگاهاش را به ماه عطا کرده بود و شب همه جا را فرا گرفته بود.بهار با چمدان از خانه بیرون آمد که با امیرسام مواجه شد.ترس در وجود دختر نمایان شد.
_اینجا چیکار میکنی؟اگه میخوای باز کاری...
ا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله❤️😁
۱۱ ماه پیشمبینا
0ممنونم من عاشق رمان خوندن هستم و رمان شما هم زیباس
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خداروشکر که دوسش داری😍 بی صبرانه منتظرم به پارتهای جدید برسی❤️
۲ سال پیشحنانه
0ب همین راحتی رفت خونه اینا😶😐
۳ سال پیشزهرا
0میگم برام سوال اگربرسام زنده باشه مگر بابردیا دوقلو نبودن پس باید شبیه هم باشن شاید سپهرباشدیاامیرسام
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز به زودی مشخص میشه 🧡
۳ سال پیش...X
0ژانر عاشقانه ش از پارت چند به بعد شروع میشه؟
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز ❤️ دقیق نمیشه گفت از چه پارتی شروع میشه ولی جرقهاش خورده
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0عه چرا اینجوری رفت یعنی خانوادش اجازه دادن البته در پارت های بعدی مشخص میشه😂