پارت سی و چهارم :

امیرسام روبه بهار کرد و گفت
_قصد جون‌ت رو کردی دختر؟
ثامر بین هر دو نفر ایستاد و گفت
_بهار هر وقت که بخواد میتونه بیاد!
بهار از سر پیروزی خنده‌ای تحویل دلاوری داد.

خورشید جایگاه‌اش را به ماه عطا کرده بود و شب همه جا را فرا گرفته بود.بهار با چمدان از خانه بیرون آمد که با امیرسام مواجه شد.ترس در وجود دختر نمایان شد.
_اینجا چیکار می‌کنی؟اگه میخوای باز کاری...
ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    عه چرا اینجوری رفت یعنی خانوادش اجازه دادن البته در پارت های بعدی مشخص میشه😂

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله❤️😁

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا

    0

    ممنونم من عاشق رمان خوندن هستم و رمان شما هم زیباس

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر که دوسش داری😍 بی صبرانه منتظرم به پارت‌های جدید برسی❤️

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    0

    ب همین راحتی رفت خونه اینا😶😐

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    میگم برام سوال اگربرسام زنده باشه مگر بابردیا دوقلو نبودن پس باید شبیه هم باشن شاید سپهرباشدیاامیرسام

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز به زودی مشخص میشه 🧡

    ۳ سال پیش
  • ...X

    0

    ژانر عاشقانه ش از پارت چند به بعد شروع میشه؟

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز ❤️ دقیق نمیشه گفت از چه پارتی شروع میشه ولی جرقه‌اش خورده

    ۳ سال پیش
کپی شد!