آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت بیست و نهم :
سرگرد بلندشد و به سمت در خروجی رفت.دلآرا نیز از دکتر تشکر کرد و سمت اتاق گچگیری رفت.ذهن دختر آشفته بود.تنشهای هیجانی قلباش را بی مورد میدانست.هر بار که تقلا میکرد تا از سرگرد دور بماند ،سرنوشت او را در مسیرش قرار میداد.پیوند خونی بردیا با ثامر او را دل نگران کردهبود.آن قدر غرق فکر شدهبود که متوجه تمامشدن پروسه گچگیری نشد.قامت چهارشانه بردیا در چهارچوب در نمایان شد.خس
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ترنم
0شاید محبوبه هنوز زنش باشه یعنی محمد خبر داره ک هی میره آلاچیق