پارت بیست و نهم :

سرگرد بلند‌شد و به سمت در خروجی رفت.دل‌آرا نیز از دکتر تشکر کرد و سمت اتاق گچ‌گیری رفت.ذهن دختر آشفته بود.تنش‌های هیجانی قلب‌اش را بی مورد می‌دانست.هر بار که تقلا می‌کرد تا از سرگرد دور بماند ،سرنوشت او را در مسیرش قرار می‌داد.پیوند خونی بردیا با ثامر او را دل نگران کرده‌بود.آن قدر غرق فکر شده‌بود که متوجه تمام‌شدن پروسه گچ‌گیری نشد.قامت چهارشانه بردیا در چهارچوب در نمایان شد.خسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    شاید محبوبه هنوز زنش باشه یعنی محمد خبر داره ک هی میره آلاچیق

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    احتمالا خبر داره😂❤️ بیا خوشبین باشیم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️