پارت بیست و نهم :

سرگرد بلند‌شد و به سمت در خروجی رفت.دل‌آرا نیز از دکتر تشکر کرد و سمت اتاق گچ‌گیری رفت.ذهن دختر آشفته بود.تنش‌های هیجانی قلب‌اش را بی مورد می‌دانست.هر بار که تقلا می‌کرد تا از سرگرد دور بماند ،سرنوشت او را در مسیرش قرار می‌داد.پیوند خونی بردیا با ثامر او را دل نگران کرده‌بود.آن قدر غرق فکر شده‌بود که متوجه تمام‌شدن پروسه گچ‌گیری نشد.قامت چهارشانه بردیا در چهارچوب در نمایان شد.خس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    شاید محبوبه هنوز زنش باشه یعنی محمد خبر داره ک هی میره آلاچیق

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    احتمالا خبر داره😂❤️ بیا خوشبین باشیم

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!