آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی و ششم :
باران با بیرحمی میتاخت و سردی هوا به سمت زمستان کشش پیدا کرده بود.سرگرد در ماشین نشسته بود و به عمارت مقابلاش زل زده بود.رفتن به آن خانه و هم سفره شدن با افراد آنجا را مایه ننگ خود میدانست اما وقتی دستور از بالا باشد ،چارهای جزء اطاعت نمیماند.با ساک دستی از ماشین پیاده شد.جزء چند دست لباس و شلوار با خود چیز دیگری نیاورده بود.قبل از اینکه کلید زنگ را فشار بدهد،در ورودی باز شد .نگا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂
۱۱ ماه پیشسیتا
2اولش این بود خدا آخرش رو به خیر کنه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز😍دقیقا😂 من جواب شما رو قبلا داده بودم نمیدونم چرا نیومده🥲
۳ سال پیشمرضیع
3عزیزم خط خوبی داری رمانت خیلی دوست دارم مرتب پارتارو دنبال میکنم بازم مرسی بابت وقتی که میزاری برا پارت گذاری
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیز ❤️مرسی از شما بابت انرژی خوبتون💜✨️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0اوف عجب دعوایی راه انداختن