پارت سی و ششم :

باران با بی‌رحمی می‌تاخت و سردی هوا به سمت زمستان کشش پیدا کرده بود.سرگرد در ماشین نشسته بود و به عمارت مقابل‌اش زل زده بود.رفتن به آن خانه و هم سفره شدن با افراد آنجا را مایه ننگ خود می‌دانست اما وقتی دستور از بالا باشد ،چاره‌ای جزء اطاعت نمی‌ماند.با ساک دستی از ماشین پیاده شد.جزء چند دست لباس و شلوار با خود چیز دیگری نیاورده بود.قبل از اینکه کلید زنگ را فشار بدهد،در ورودی باز شد .نگا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    اوف عجب دعوایی راه انداختن

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱۱ ماه پیش
  • سیتا

    2

    اولش این بود خدا آخرش رو به خیر کنه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز😍دقیقا😂 من جواب شما رو قبلا داده بودم نمیدونم چرا نیومده🥲

    ۳ سال پیش
  • مرضیع

    3

    عزیزم خط خوبی داری رمانت خیلی دوست دارم مرتب پارتارو دنبال میکنم بازم مرسی بابت وقتی که میزاری برا پارت گذاری

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیز ❤️مرسی از شما بابت انرژی خوب‌تون💜✨️

    ۳ سال پیش
کپی شد!