پارت سی و یک :

ماه در آسمان تیره‌ و‌ تاریک می‌درخشید.هوا سوز سردی به همراه داشت و سرما به عمق استخوان‌های بردیا نفوذ کرده‌بود.زیر چشم‌هایش پف کرده‌بود و سردرد مانند بختک به جان پسر افتاده‌بود. کمی دورتر از منزل پارک کرده‌بود تا کسی متوجه حضورش نشود.در آب معدنی را باز کرد و سه عدد قرص مسکن را با یک قلپ آب بالاکشید.سرش را به شیشه سرد ماشین تکیه‌داد .منتظر بهار بود !او نمی‌توانست مانند خانواده‌اش ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    بیچاره بهار خیلی شوکه شد اصلا نتونست باور کنه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا💔💔

    ۱ سال پیش
  • Atefeh

    0

    سلام روزبخیر رمان خوبی بود ممنون از نویسنده عزیز . من شاغل هستم و بیشتر تایم بیکاریمو رمان میخونم چون فروشنده ام ممنون میشم قدیمی ها چند تا رمان طولانی و خیلی زیبابهم معرفی کنند لطفا

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم❤️ امیدوارم به جلد دوم هم سربزنید و از خوندنش لذت ببرید✨️

    ۲ سال پیش
  • مهشاد

    0

    باحاله

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری مهشاد جان❤️✨️

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍به آخرین گلوله خوش اومدی❤️امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری✨️

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    سلام نیلوفر جونی ، چه شیر توشیری شد ازهمه ناامید شدم دیگه، به من دیگه چیزی نمیرسه😭😭😭ببرم😅

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    حیف شد که😂🧡

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    1

    فکر کنم کارا سپهر شاید میخواد ثامرباامیرسام رودرو کنه بین آیین چهارنفر فکر کنم عشق به وجود بیاد بردیا با دل آرام امیرسام با بهار البته این یکی مطمئن نیستم شاید هم مثلث عشقی

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت دوست عزیز❤️🌹 به زودی مشخص میشه...

    ۳ سال پیش
  • ...

    0

    چرا حس میکنم امیرسام برادر بهار و بردیاست کاش قسمت های هیجانیش شروع بشه و یکنواخت پیش نره رمانت در سبک خودش بینظیره

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم مرسی بابت نظر و انرژی خوبت❤️😍اما در مورد احساسی که کردی داخل پارت۲۵ گفته شده...🌹

    ۳ سال پیش
  • ...

    0

    بله یادم هست گفتم شاید می خوای اذیت کنی و بعد بگی امیرسام خبرادر این دوتاست... من دارم بهار را با امیرسام زوج میکنم تو ذهنم میشه درست از آب دربیاد و پایان خوشی رقم بخوره منتظرم تا بترکونی نیلوفر جان

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم❤️❤️ولی داری وسوسه‌ام میکنی شیطنت کنم😂(شوخی میکنم🤭)

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️