پارت سی :

راوی :
محبوبه‌خانم که برای سلام‌و‌علیک نیامده‌بود مستقیم اصل مطلب را ادا کرد.
_قرارمون این نبود!
ثامر کلاه‌پشمی‌اش را از سر در آورد
_مگه چیشده؟
محبوبه روسری‌اش را جلو کشید تا تارهای موی گندمی‌اش مشخص نشود.
_یه نامه واسه بهار فرستادی،گفتی باباشی!بعد تازه می‌پرسی چیشده ؟
ثامر با شنیدن حرف‌های محبوبه جا خورد.محبوبه که از این ماجرا خون‌اش به جوش آمده بود اد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    0

    وای چرا ب باباش مشت زد اخه کاش فق در حد یقه گرفتن بود

    ۶ ماه پیش
  • yesna

    0

    فک کنم بار دهمه که دارم این رمان رو میخونم ولی هربار که به این پارت میرسم باید یکی دو ساعت خلوت کنم تا بتونم هضمش کنم... عاشق قلمتم بانو

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیمه😍

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم خواهر و برادر نیستن❤️

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    0

    انتظار ندارم همه سرگردا مودب و با ایمان باشن اما رفتارش نسبت به پدرومادرش یکم تند نبود؟!

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله رفتارش کمی تند بود اما اینم باید در نظر گرفت که اون لحظه فکر می‌کرد خیانتی صورت گرفته...❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️