آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی :
راوی :
محبوبهخانم که برای سلاموعلیک نیامدهبود مستقیم اصل مطلب را ادا کرد.
_قرارمون این نبود!
ثامر کلاهپشمیاش را از سر در آورد
_مگه چیشده؟
محبوبه روسریاش را جلو کشید تا تارهای موی گندمیاش مشخص نشود.
_یه نامه واسه بهار فرستادی،گفتی باباشی!بعد تازه میپرسی چیشده ؟
ثامر با شنیدن حرفهای محبوبه جا خورد.محبوبه که از این ماجرا خوناش به جوش آمده بود اد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
yesna
0فک کنم بار دهمه که دارم این رمان رو میخونم ولی هربار که به این پارت میرسم باید یکی دو ساعت خلوت کنم تا بتونم هضمش کنم... عاشق قلمتم بانو
۸ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
باعث خوشحالیمه😍
۸ ماه پیشترنم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه عزیزم خواهر و برادر نیستن❤️
۱۲ ماه پیشمرضیه
0انتظار ندارم همه سرگردا مودب و با ایمان باشن اما رفتارش نسبت به پدرومادرش یکم تند نبود؟!
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله رفتارش کمی تند بود اما اینم باید در نظر گرفت که اون لحظه فکر میکرد خیانتی صورت گرفته...❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
0وای چرا ب باباش مشت زد اخه کاش فق در حد یقه گرفتن بود