پارت سی :

راوی :
محبوبه‌خانم که برای سلام‌و‌علیک نیامده‌بود مستقیم اصل مطلب را ادا کرد.
_قرارمون این نبود!
ثامر کلاه‌پشمی‌اش را از سر در آورد
_مگه چیشده؟
محبوبه روسری‌اش را جلو کشید تا تارهای موی گندمی‌اش مشخص نشود.
_یه نامه واسه بهار فرستادی،گفتی باباشی!بعد تازه می‌پرسی چیشده ؟
ثامر با شنیدن حرف‌های محبوبه جا خورد.محبوبه که از این ماجرا خون‌اش به جوش آمده بود اد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    0

    وای چرا ب باباش مشت زد اخه کاش فق در حد یقه گرفتن بود

    ۵ ماه پیش
  • yesna

    0

    فک کنم بار دهمه که دارم این رمان رو میخونم ولی هربار که به این پارت میرسم باید یکی دو ساعت خلوت کنم تا بتونم هضمش کنم... عاشق قلمتم بانو

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیمه😍

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم خواهر و برادر نیستن❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    انتظار ندارم همه سرگردا مودب و با ایمان باشن اما رفتارش نسبت به پدرومادرش یکم تند نبود؟!

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله رفتارش کمی تند بود اما اینم باید در نظر گرفت که اون لحظه فکر می‌کرد خیانتی صورت گرفته...❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!