آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سی و هفتم :
آن شب با تمام اتفاقات عجیب و غریباش به صبح رسید.ثامر از پنجره اتاق به درخت پرتقال خیره شدهبود.با صدای کوبیدهشدن در ،رشته افکارش گسسته شد.
_بیا داخل !
امیرسام به همراه دلآرا وارد اتاق شد.ثامر به سمت آن دو چرخید .
_خودتون از هویت واقعی بردیا خبر دارید.وجودش تو خونه برای ما تهدید حساب میشه!
امیرسام روی صندلی چرم ،در کنار دختر نشست.پاهایش را روی هم انداخت و گفت
_پس از
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺
۶ ماه پیشترنم
1ن انگاری با هم کنار اومدن این دوتا
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁❤️
۱۱ ماه پیشسیتا
0واقعا موقیعت بدی هست یه جایی باشی که همه از وجودت ناراضی باشن و خودت هم حالت از اون ها بهم بخوره
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم😍خیلی وقت بود نبودی!خوش اومدی✨️💜
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رها
1اصلا بهار ادم منطقی نیست اصلا😐