پارت سی و هفتم :

آن شب با تمام اتفاقات عجیب و غریب‌اش به صبح رسید.ثامر از پنجره اتاق به درخت پرتقال خیره شده‌بود.با صدای کوبیده‌شدن در ،رشته افکارش گسسته شد.
_بیا داخل !
امیرسام به همراه دل‌آرا وارد اتاق شد.ثامر به سمت آن دو چرخید .
_خودتون از هویت واقعی بردیا خبر دارید.وجودش تو خونه برای ما تهدید حساب میشه!
امیرسام روی صندلی چرم ،در کنار دختر نشست.پاهایش را روی هم انداخت و گفت
_پس از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    1

    اصلا بهار ادم منطقی نیست اصلا😐

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ن انگاری با هم کنار اومدن این دوتا

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • سیتا

    0

    واقعا موقیعت بدی هست یه جایی باشی که همه از وجودت ناراضی باشن و خودت هم حالت از اون ها بهم بخوره

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍خیلی وقت بود نبودی!خوش اومدی✨️💜

    ۳ سال پیش
کپی شد!