آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت بیست و چهارم :
ایوب دو رگه عرب و ایرانی بود که مدام به ایران و کشور های عربی رفت و آمد میکرد.امیر با دیدن فرد مقابلاش در جای خود خشکاش زد.ثامر از ماشین پیاده شد و لنگلنگکنان خود را به پسر رساند. امیرسام خواست علت آمدناش را بپرسد که یک سیلی از جانب ثامر مهمان صورتاش شد.سگرمههای امیرسام در هم فرو رفت و یک طرف صورت اش گر گرفت.
_داری چیکار میکنی؟
پیرمرد انگشت اشارهاش را به نشانه تهدید م
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه😁
۴ ماه پیشRez
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁😁
۶ ماه پیشترنم
0واای هر بار شوکه میشم پس اونوقت دلارا کیه ک البته زودی متوجه میشم چون رمان تموم شده😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁
۱۱ ماه پیشدنیا
0عالی
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍 به آخرین گلوله خوش اومدید❤️امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️
۲ سال پیشامنه
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز در پارتهای آینده درست یا غلط بودن این موضوع مشخص میشه💙
۳ سال پیشHanie
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
سیتا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁💙
۳ سال پیشیلدا
3از اون رمان های هست که آدم دلش می خواد یه دفعه همش را بخونه مرسی که حداقل روزی ۲ پارت میزاری اینطوری ما دلسردنمیشیم و لحظه شماری میکنیم برای پارت بعد فکرکنم قراره بترکونید با این رمان محشر ورازآلودتون
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیز دل خوشحالم که رمان دوست داری❤️و ممنونم که با نظر دادن به من انرژی میدی😍💕وجودت همیشگی❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مقتول نیلو هستم
0اووو، پس زید بردیا میشه امیرسام🤣 چونکه هم دل ارا هم بهار خواهراشن🤣🤣