پارت سی و هشتم :

هوا سنگین شده بود…
انگار بغض زمین ترک برداشته بود و حالا، همه چیز می‌خواست ویران بشه.
یاور هنوز ساکت ایستاده بود، با کاغذ توی دستش و اون نگاه‌هایی که نه تردید داشتن، نه باور.
فقط… زخم.
اولین کسی که جلو اومد، بهناز بود. با قدم‌هایی تند و صدایی که مثل سیلی خورد توی گوشم:
– آفرین بهت! آفرین دختر خدمتکار!
بی حیا حالا نامه‌ی عاشقونه می‌نویسی؟
دستش رو سمت یاور دراØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️