سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و دوم :
نازگل
صدای قدمهایی محکم و زنانه از پشت سر آمد.
سایهاش هنوز نیفتاده بود که همهی خدمهها صاف ایستادن.
من هم، با گوشهی چارقدم و صورتی که هنوز از بخار مطبخ خیس بود، سر بلند کردم.
شورانگیز بانو بود.
روسری ابریشماش مثل پر قو، دور شانهاش افتاده بود و چشمان تیرهاش، تیز و نافذ، همهچیز را از نظر میگذروند.
در کنارش همان دختر بود… دست به کمر، با آن لبخند کج، ایس
لطفا صبر کنید...
