پارت بیست و ششم :

راوی
درِ چوبی ایوان، محکم پشت سرش بسته شد.
هوای سحرگاهی هنوز نمناک بود، و مه باریکی، دور حیاط تاب می‌خورد.
یاور، با گام‌هایی سنگین، از پله‌ها پایین رفت. دستش توی جیب پالتو، ذهنش پُر از کلمات نگفته.
دلش، نه آرام بود، نه آشفته…
بلاتکلیف.
مثل مردی که نه بخواد دروغ بگه، نه راستش رو کسی باور کنه.
از راه باریک بین باغچه و دیوار گذشت.
به طرف استبل رفت. تنهاجایی که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    وای بلایی سر نازگل نیارند🙁

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!