پارت بیست و ششم :

راوی
درِ چوبی ایوان، محکم پشت سرش بسته شد.
هوای سحرگاهی هنوز نمناک بود، و مه باریکی، دور حیاط تاب می‌خورد.
یاور، با گام‌هایی سنگین، از پله‌ها پایین رفت. دستش توی جیب پالتو، ذهنش پُر از کلمات نگفته.
دلش، نه آرام بود، نه آشفته…
بلاتکلیف.
مثل مردی که نه بخواد دروغ بگه، نه راستش رو کسی باور کنه.
از راه باریک بین باغچه و دیوار گذشت.
به طرف استبل رفت. تنهاجایی که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    وای بلایی سر نازگل نیارند🙁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️