سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
راوی
درِ چوبی ایوان، محکم پشت سرش بسته شد.
هوای سحرگاهی هنوز نمناک بود، و مه باریکی، دور حیاط تاب میخورد.
یاور، با گامهایی سنگین، از پلهها پایین رفت. دستش توی جیب پالتو، ذهنش پُر از کلمات نگفته.
دلش، نه آرام بود، نه آشفته…
بلاتکلیف.
مثل مردی که نه بخواد دروغ بگه، نه راستش رو کسی باور کنه.
از راه باریک بین باغچه و دیوار گذشت.
به طرف استبل رفت. تنهاجایی که
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0وای بلایی سر نازگل نیارند🙁