سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
_فردا باهاشون حرف میزنم شب بخیر...
راوی
آرامشی نبود که دل یکتا را آرام کند.
با ردایی نازک، بیهیچ صدایی، از اتاقش بیرون زد.
قدمهایش سبک بود، ولی درونش مثل دیگی در حال جوشیدن.
درِ اتاق بانو شورانگیز، نیمهباز بود؛ مثل همیشه.
انگار خودش میدانست زود یا دیر، عروس این خانه، شبانه با دلِ چرکین از راه میرسد.
–مادر جون...
صدایش آهسته بود، اما لرزشدار.
شو
لطفا صبر کنید...
