پارت بیست و یک :

_فردا باهاشون حرف میزنم شب بخیر...
راوی
آرامشی نبود که دل یکتا را آرام کند.
با ردایی نازک، بی‌هیچ صدایی، از اتاقش بیرون زد.
قدم‌هایش سبک بود، ولی درونش مثل دیگی در حال جوشیدن.
درِ اتاق بانو شورانگیز، نیمه‌باز بود؛ مثل همیشه.
انگار خودش می‌دانست زود یا دیر، عروس این خانه، شبانه با دلِ چرکین از راه می‌رسد.
–مادر جون...
صدایش آهسته بود، اما لرزش‌دار.
شو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!