سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
نفس کشیدن، از همیشه سختتر شده بود…
نه برای اینکه بغض گلویم را گرفته بود،
نه برای اینکه چشمهایم سنگین بود از اشک.
برای این بود که… دیگر دلیلی نمیدیدم که نفس بکشم.
"هیچچیز بین من و این دختر نیست…"
صدایش هنوز توی گوشم زنده بود…
نه مثل صدای یک مرد که بخواهد تبرئه کند،
مثل صدای حکمی که صادر شده… بیبرگشت، بیتفسیر.
دست مادرم، هنوز بیهوا دور شانهام ب
لطفا صبر کنید...
