سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هفتم :
یکتا
همهچی از همونجا شروع شد.
از همون لحظهای که حرفای بهناز توی گوشم مثل خوره چرخ خورد…
انگار تمام تصویرها از نو نقاشی شدن.
با رنگی کدر، با حسی شکآلود.
صدای خندهی یاور از ته حیاط پیچید.
خندهای که پیشتر، برام نوید آرامش داشت…
حالا؟
مثل تیغی بود که روی دل من کشیده میشد.
از پشت پنجره، نگاهش کردم.
نازگل داشت سینی چای میبرد سمت ایوان.
قد
لطفا صبر کنید...
