سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
یاور
صدای پاشنههای یکتا روی سنگفرش، تیز بود…
مثل تیزیِ تردید روی پوست بیحسیِ رابطهمان.
رفتم سمت پنجره. سایهاش را دیدم که داشت از پشت پرده کنار میرفت.
بیصدا وارد اتاق شدم.
– تو واقعاً تا کجا میخوای بری، یکتا؟
سر چرخاند. نترسید، جا نخورد. فقط لبخندی زد که سرد بود، بیعذرخواهی.
– تا اونجایی که بدونم همسرم، فقط مال منه.
– با تله؟ با امتحان کردنِ
لطفا صبر کنید...
