پارت بیست و دوم :

راوی
شب، هنوز نرفته بود. ماه، پشت تکه‌ای ابر گیر کرده بود و باد سردی از سمت کوه پایین می‌آمد.
اما شورانگیز، نه به ساعت فکر کرد، نه به سکوت خانه.
همه‌ی آن خونسردیِ همیشگی‌اش، حالا جای خود را به خشمی پنهان داده بود.
همان لحظه که در اتاق یکتا بسته شد، گوشه‌ی چشمش لرزید.
– تمومش می‌کنم.
چادرش را روی دوش انداخت. پای برهنه‌اش روی کاشی‌های خنک و شب‌خورده‌ی راهرو صدا د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    0

    حالاجی میشه ای کاش غرورش رو حفظ گنه واز عمارت برن وخانم بفهمه چه طلای نابی رو از دست داده

    ۱ سال پیش
کپی شد!