سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و دوم :
راوی
شب، هنوز نرفته بود. ماه، پشت تکهای ابر گیر کرده بود و باد سردی از سمت کوه پایین میآمد.
اما شورانگیز، نه به ساعت فکر کرد، نه به سکوت خانه.
همهی آن خونسردیِ همیشگیاش، حالا جای خود را به خشمی پنهان داده بود.
همان لحظه که در اتاق یکتا بسته شد، گوشهی چشمش لرزید.
– تمومش میکنم.
چادرش را روی دوش انداخت. پای برهنهاش روی کاشیهای خنک و شبخوردهی راهرو صدا د
لطفا صبر کنید...

شبنم
0حالاجی میشه ای کاش غرورش رو حفظ گنه واز عمارت برن وخانم بفهمه چه طلای نابی رو از دست داده