سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی :
نه یاورِ ارباب…
یاورِ نگران، صدادار، آشفته…
مادرم خواست مانعم شود، گفتم چیزی نیست، فقط خستگیه… اما او نمیشنید.
نگاهش به من دوخته شده بود.
اما… نگاه دیگری هم آنجا بود.
تکیه زده به دیوار حیاط، با چشمانی باریکشده از شک و حسد.
یکتا.
چیزی آهسته زیر لب به مادر ارباب گفت، و شورانگیز با اخم سر تکان داد.
هر دو، مثل دو سایهی نقشهکش، دور از صدای کمکخواهی یاور
لطفا صبر کنید...
