پارت سی :

نه یاورِ ارباب…
یاورِ نگران، صدادار، آشفته…
مادرم خواست مانعم شود، گفتم چیزی نیست، فقط خستگیه… اما او نمی‌شنید.
نگاهش به من دوخته شده بود.
اما… نگاه دیگری هم آنجا بود.
تکیه زده به دیوار حیاط، با چشمانی باریک‌شده از شک و حسد.
یکتا.
چیزی آهسته زیر لب به مادر ارباب گفت، و شورانگیز با اخم سر تکان داد.
هر دو، مثل دو سایه‌ی نقشه‌کش، دور از صدای کمک‌خواهی یاور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!