سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و پنجم :
راوی
نازگل، با ردای لرزان از دل اتاق بیرون زد.
نفسش داغ بود، قلبش سنگین…
دستش را روی سینهاش گذاشته بود، نه برای آرامش، برای اینکه صدای تپشهایش را خودش هم نشنود.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که ناگهان، سایهای روبهرویش سبز شد.
یاور بود.
قد بلند، چهرهاش خسته از شب بیخواب، و نگاهی که ناگاه روی او ماند.
– نازگل؟!
او ایستاد، فقط یک لحظه.
نگاهش را با
لطفا صبر کنید...
