پارت سی و چهارم :

راوی
آفتاب، تازه پشت کوه‌های دور عقب کشیده بود که مرجان با سینی میوه از حیاط رد شد.
راهرو، بوی اسفند گرفته بود و تاریکی آرام‌آرام از پنجره‌ها بالا می‌آمد.
– مرجان جان… بیا تو اتاق.
صدای بانو شورانگیز بود؛ نرم، اما پر از دعوت به بازی.
مرجان، با لبخندی نصفه، پا به اتاق گذاشت. هوا سنگین بود، بوی گل نرگس تازه از گوشه‌ی اتاق بلند می‌شد. شورانگیز کنار چراغ نشسته بود، با ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️