سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
راوی
آفتاب، تازه پشت کوههای دور عقب کشیده بود که مرجان با سینی میوه از حیاط رد شد.
راهرو، بوی اسفند گرفته بود و تاریکی آرامآرام از پنجرهها بالا میآمد.
– مرجان جان… بیا تو اتاق.
صدای بانو شورانگیز بود؛ نرم، اما پر از دعوت به بازی.
مرجان، با لبخندی نصفه، پا به اتاق گذاشت. هوا سنگین بود، بوی گل نرگس تازه از گوشهی اتاق بلند میشد. شورانگیز کنار چراغ نشسته بود، با ش
لطفا صبر کنید...
