سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و نهم :
نازگل
صدای قدمهایش را شنیدم…
سنگین، خسته، گنگ…
انگار که چیزی بر دوشش باشد که زمینش میزند، اما هنوز ایستاده.
در باز شد.
نه با شتاب، نه با صدا…
همانطور که آمده بود، بیکلام، بینگاه، گذشت.
یاور بود.
بیآنکه حتی به سمتم نظری بیندازد، از کنارم عبور کرد.
و من… میان هجوم نفسهایی که از بغض راه گلویم را بسته بودند، فقط ایستادم.
مثل دختری که نه قر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

souphia
0هر چند که علت نرفتنش رو درک میکنم چون گاهی باید سوخت و ساخت چون چاره دیگه ای نیست 😟😭😭😭