پارت بیست و نهم :

نازگل
صدای قدم‌هایش را شنیدم…
سنگین، خسته، گنگ…
انگار که چیزی بر دوشش باشد که زمینش می‌زند، اما هنوز ایستاده.
در باز شد.
نه با شتاب، نه با صدا…
همان‌طور که آمده بود، بی‌کلام، بی‌نگاه، گذشت.
یاور بود.
بی‌آن‌که حتی به سمتم نظری بیندازد، از کنارم عبور کرد.
و من… میان هجوم نفس‌هایی که از بغض راه گلویم را بسته بودند، فقط ایستادم.
مثل دختری که نه قر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • souphia

    0

    هر چند که علت نرفتنش رو درک میکنم چون گاهی باید سوخت و ساخت چون چاره دیگه ای نیست 😟😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • Souphia

    0

    حیلی زیبا حس و حالش رو توصیف میکنید فقط من در عجبم چرا با مادرش از این جا نمیره ،بنظرم باید بره شهر زندگی کنه و قطعا پیشرفت میکنه چرا خودش رو عذاب میده 😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • لیلا

    0

    زیباودلنشین بامتنی ادبی انگار دارم شعر نو میخونم حس خیلی خوبی برام بوجود میاره

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!