پارت سی و ششم :

راوی
همه ساکت بودن.
باد از لای شاخه‌های خشک نارون رد می‌شد و صدای شرشر آب حوض، بی‌رحمانه توی سکوت پاشیده می‌شد.
یاور ایستاده بود وسط جمع.
دست‌ها توی جیب، اخم‌هایی درهم، نگاهش یکی‌یکی روی چهره‌ها رد می‌شد.
روی صورت یکتا…
روی لبخند مصنوعی مرجان…
روی اخمِ عصبی بهناز…
و سرانجام،
روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی نازگل.
کسی چیزی نمی‌گفت.
یاور نفس عمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️