سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و ششم :
راوی
همه ساکت بودن.
باد از لای شاخههای خشک نارون رد میشد و صدای شرشر آب حوض، بیرحمانه توی سکوت پاشیده میشد.
یاور ایستاده بود وسط جمع.
دستها توی جیب، اخمهایی درهم، نگاهش یکییکی روی چهرهها رد میشد.
روی صورت یکتا…
روی لبخند مصنوعی مرجان…
روی اخمِ عصبی بهناز…
و سرانجام،
روی چهرهی رنگپریدهی نازگل.
کسی چیزی نمیگفت.
یاور نفس عمی
لطفا صبر کنید...
