سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و چهارم :
یاور لحظهای ساکت ماند. صدای پرندهای از دور، تیر کشید روی آسمان تازهروشن.
قدم کوتاهی برداشت، اما نزدیکم نیامد. مثل کسی که بخواد چیزی بگه و نمیدونه کجا شروع کنه.
– نازگل...
اونی که باید بفهمه هیچچیزی بین ما نیست، خودمم.
صدایش آرام بود، اما پر از آن سنگینیای که هیچکس با خودش نمیبرد مگر وقتی دلش بلرزد.
نفسم را آهسته بیرون دادم. سر بلند نکردم، اما دستم را محکمت
لطفا صبر کنید...
