لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 141
مزدک و رازان به آخرین فرصتشان برای نجات رامدخت رسیده بودند؛ رامدخت که به زندان اول بازگشته و نشسته لبهی تخت، در حالتی که زانوانش را در سینه جمع کرده بود نگاهش حوالی پنجره پرسه میزد. ذهنش را نه رازان، نه مزدک، نه هومن، نه بامداد و نه حتی ایرج و بانو، هیچیک درگیر نکرده بودند، رامی حالا علت دیگری...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 142
دستهی نقرهای و باریک چنگالش را با پایان حرفش در بطری انداخت سپس بدنهی شیشهای بطری را در دست گرفت و با ضربهای ملایم توسط کف بطری به میز، صاف نشست و پس از دم عمیقی، نگاهش را روی چهرههای منتظر رقصاند و بیاهمیت به نگاه افرادی که پشتسرش بودند از جمله هومن که هنوز متوجه حضورش نشده بود، پای بغضش...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 143
خورشید به آسمان رسید، نورش را بر اهالی قصه تابید و وزش نسیم خنک صبحگاهی خبر از یک روز دیگر برای اهالی ناجوری آورد. روزی که هریک آن را طوری آغاز کرده بودند و در میان آنها، نیکو ماندگار صبحش را با گذر از در بزرگ و نردهای مشکی با سر تیز طلایی و ورود به خانهای ویلایی که کم از قصر نداشت، آغاز کرد. ...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 144
دل مزدک بدعادت رامدخت بود و رامدخت که بدعادت همان اتاقی بود که حکم زندانش را داشت، ایستاده روی چمنهای محوطهی قسمت پشتی عمارت، نگاه منتظرش که نسبت به قبل شاید اصلاً مضطرب نبود را به برچسب زرد و گرد چسبیده به تنهی درختی در زاویهی راست محوطه چسبیده به دیوارهای بلندی که قسمت پایینشان توسط درختان ...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 145
آنسوی قصه؛ بامداد برزگر نشسته لبهی حوض وسط محوطهی عمارت ورهرام، نگاهش را از حنیف که قدمزنان مقابل اتاقک مسیر مشخصی را طی میکرد و در همان حین دائم موبایلش را از مقابل چشمانش پس از گرفتن شمارهای از حفظ به گوش میرساند، زیر انداخت و تکان ریز و گهوارهوار نشاط را که دستانش را به ساق دستان بامدا...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 146
زیر آسمان تاریک و ستارهباران که ماه با دلبری در قلبش مشغول سلطنت بود، گوشهای از شهر ساختمان چهارطبقه با نمایی روشن و نچندان مدرن درمانگاه شبانهروزی قرار داشت که در قسمتی از این درمانگاه، آنسوی در ریلی که رویش نوشتهای قرمز ورود آقایان را ممنوع اعلام کرده بود، دختر جوانی که در آن لباس سفید و م...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 147
تن هومن که پاهایش روی زمین دراز شده و زانویش کمی تا خورده بود، روی پای دختر آرام گرفت و شانههایش حبس آغوش او، سرش از روی شانهی ظریف دختر لغزید و پیشانیاش مهر خون به گردن او زد تا دختر سر خم کند و با لبهی شال بخواهد کمی خون را از روی صورت او بزداید. - نزدیک درمونگاهی، در امانی هیچکس نیست به...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 148
خورشید دلبرانه در آسمان درخشید و نورش را بر چهرهی اهالی تابید و نمونهی این اهالی، هومن حمزه نژاد. چندساعتی از به خواب رفتن مهدخت میگذشت؛ اما با این حال او که بهطور کلی خوابش سبک بود، قابلیت این را داشت که با یک صدای ریز از سمت هومن بیدار شود. اما او که گویا متوجه مهدخت نشده بود، اخم کرده از ش...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 149
در طول راه؛ هومن عدم تمایلش به صحبت را با سکوت سنگینش نشان داد و در افکارش پرسهزنان گشت و از آنسو مهدخت، هرچند مایل به همکلام شدن با او بود؛ اما به سکوتش احترام گذاشت. هومن چنان در افکارش غرق بود که مهدخت حس کرد اگر حرفی هم بزند او را متوجه خود نمیکرد؛ اما زمانیکه در کوچه با بیستقدم فاصله ا...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 150
بسیار دورتر در شهری دیگر؛ رازان ایستاده رو به پنجرهی سراسری، با اخم بین ابروانش و نگاهی که در رنگ سبزش استرس پرسه میزد، دستهی نقرهای براق اسلحهاش را در دست فشرد و عقب که برد، پشتکمر جا داد سپس روی پاشنهی پوتینهای مشکیرنگش عقبگرد کرد و نگاهش را دوخت به چشمان مزدک که وسط سالن با دستان فرو...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 151
با گذر چکامه و رامی از درگاه عمارت و برخورد نسیم خنک به چهرهی یخبسته و رنگپریدهی رامی مضطرب و انجماد قطرات اشک محبوس در نگاه لرزانش، دامیار بدون تکیه دادن دستانش به تخت برای کمک همزمان با چرخش ملایم پاهایش برای رساندن کفپوتینهایش به زمین، کمر صاف کرد و از روی تخت برخاست. با خونسردی و آرامش ...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 152
آنسوی قصهی ناجوری؛ سکوت حاکمیت ویلای یکتا را بر عهده گرفته و بر روان هانتر که پشت میز سفید و گردی درست وسط سالن روی صندلی نشسته و چشمانش را بسته بهروی سالنی که به واسطهی نور آبی ملایم از حالت تاریکی مطلق بیرون زده بود و منظم نفس میکشید، میتاخت. دستانش روی میز درهم قفل، لحظات را در انتظار می...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 153
گلولهای نشسته به تن رازان که نفسش در لحظه بریده شد، نفهمید چه کسی از پشت سرش به مرصاد شلیک کرد و با آن نشانهگیری دقیق او را با آن چشمان باز مانده بر زمین انداخت، تنها خیره به هانتر که مقابل دیدگانش از پلههای آنسوی سالن بالا میرفت، روی زانو بر زمین سقوط کرد و اسلحه در دستش لغزید و روی زمین اف...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 154
دقایقی بسیار طولانی قبل آنسوی قصه؛ پیامی که رامی فرستاده بود به مخاطب رسیده و مخاطب که ایرج ورهرام بود، ایستاده کنار پنجرهی سراسری از میان حدقههای جمعش نگاه دوخته به بامداد برزگر که دیده بود از سر شب کنار حوض نشسته و با خود کلنجار میرفت. فهمیده بود او حرفی برای گفتن داشت؛ اما نمیدانست چرا جل...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 155
صوت ضامن چاقویی که مرد مرموز در دست داشت، گم شده در صوت جیرجیرکهایی که گوش رامی را برای لحظاتی کوتاه پر کردند، مرد به آرامی از پشت درخت بیرون زد و قدم برداشته سمت چپ، بیصدا در فاصلهی هشتقدمی پشت درختی که رامی به آن تکیه سپرده بود، پنهان گشت. رامی که تا آن لحظه متوجه مرد نشده بود، کمطاقت از ی...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 156
نگاهشان چرخیده روی اتاقک چوبی جنگلی که نزدیک به شاخهی درختی تنومند با فاصله از زمین قرار داشت و چهارپایهای نسبتاً بلند و محکم فلزی با روکش چوبی آن را بالا نگه داشته و راه ورودش راهپلهای چوبی بود که در انتهایش فضای خالی باریکی قرار داشت و کنارش را نردههای کوتاه و چوبی به شکل ساعتشنی گرفته بو...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 157
دقایقی طولانی گذشت؛ دقایقی طولانی که رامدخت و دامیار را جدا کرد و هریک را در مسیر خود قرار داد، جادههای موازی که نقطهی تلاقی دوبارهشان غرق هالهای از ابهام بود. رامی که مضطرب و منتظر طول کلبه را با قدمهایی کوتاه میپیمود و هرازگاهی نگاهش را از پنجره به بیرون میدوخت، دامیار پس از بالا کشیدن ب...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 158
نگاه سیاهش خیره به نیمرخ محو رامدخت، لبان باریک و کشیدهاش را قدری برهم فشرد سپس مردمک سوی نیمرخ ایرج که کمتر از رامی محو بود، چرخاند. در این بین که اسلحهاش یکی از بازیگران صحنهی مقابلش را هدف گرفته بود، نگاهش را بار دیگر سمت رامی چرخاند و هدف را نشان داد. و رامی بیخبر از هدف قرار گرفتنش برا...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 159
قامتش هنوز استوار بود، قدمهایش محکم و به سبب جریان خروشان خشم درونش بر زمین سنگفرشی زیر پایش کوفته میشدند. چانهاش قفل، پرههای بینیاش از زور خشم به جنبوجوش افتاده و سفیدی چشمانش بیش از اینکه به سبب تا صبح بیداری کشیدن باشد، از شدت خشم و غضب وجودش سرخ شده بود. نگاهش خونبار بود و اعصابش چنان ...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 160
عقربهها روی دور تند افتادند، گذشتند و گذشتند تا اینکه با رسیدن به ساعت هشتصبح، دامیار بهعنوان راننده روی صندلی ماشین جا گرفت و هانتر روی صندلی شاگرد، ماشین به حرکت افتاد و چنان سریع از محوطه بیرون زد که جای لاستیک روی راه سنگفرشی ماند. و پس از گذر ماشین از درگاه باغ، صوت جیغ لاستیکها آخرین دش...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
