لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 161
مأموریت پایان یافته بود، هانتر دستگیر شده و با دستانی که در حصار دستبندی نقرهای بودند و چهرهای خونسرد؛ اما آشفته حینیکه دوطرفش مأمور قدم میزد، در راهرویی که سقفش را چراغهایی با فاصله ازهم گرفته و فضا را روشن کرده بودند، به سمت در قهوهای انتهای راهرو قدم برداشت. چنان چهرهی خنثی و بیحسی به ...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 162
تکآهنگ نواری در ضبط مغزی زنگزده روی دور بازگشت افتاد، کلمات را برعکس ادا کرد و آوارگان ناجوری را سرپناهی داد و با بینظمی تمام و ادای مسخرهی کلمات، اصوات زنانه و مردانه، ملایم و خشمگین، گریان و خندان را چنان روی دور بازگشت کج و معوج در ذهن نقطهاشتراک اهالی ناجوری پخش کرد که مغزش سوت کشید، چشم...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 163
ای داد بیداد مزدک پایدار هم بود؛ او که خیس از باران، خسته، بدحال و شکسته میانهی راه سنگفرشی حیاط کوچک خانهای دوطبقه ایستاد. نفسش بالا نمیآمد، سر حال خود نبود؛ انگار سیلی آمده همه وجودش را غارت کرده و به تاراج برده بود. پلاک قاصدک پابند رامی گیر افتاده در دستش، زنجیر بر کفدستش لغزید و این لغز...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 164
کنجی از دلش ضعف غریبی را تجربه کرد، نفسش را نیز بریده حس کرد؛ اما این حال غریب را برای اولینبار نسبت به یک نفر حس میکرد و از ماهیتش سردرنمیآورد، پس کنارش زد و با اخم نهیبی به ضعف دلش زد و قدم سوی کودکان روستا برداشت. از ذهنش گذشت که باید خود را درگیر چیزی کند، مشغول شود، نباید به دامیار و اتفا...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 165
از رامدختی حرف میزدند که رسیده به منبع هوا، تکیه داده به در اتاقش نیازمند نفس گرفت و نگاه بیقرار و ترسیدهاش را به آسمان درحال غروب پشت پنجره دوخت. قلبش محکم به سینهاش کوفته شد، مضطرب بود. کلافه و ناآگاه از علت بیقراری وجودش، نگاهش را از آسمان آنسوی پنجره سوی سطلی که هنوز پایین پنجره قرار دا...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 166
آنسوی قصه؛ رامی بیخبر از احوالی که برای مزدک پایدار ساخته و از او بتی بنا نهاده که تماماً مشغول گذراندن حالی ناپایدار بود، تکیه از در اتاقش برداشت و با تردیدی که قلبش را به تپشهای سریع انداخته بود سمت راهرو چرخید و در تاریکی راهرو به در اتاق رازان خیره شد. یاد شبی که با ایرج به عمارت بازگشت اف...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 167
خورشید به آسمان رسید و در آن سطح آبی که هجوم ابرها نقاشی زیبایی در فصل بهار حین آواز پرندگان از آن به جا گذاشته بود، درخشید و نور خود را مهربان و پرمحبت نثار اهالی ناجوری کرد. پس از باران شب قبل، آسمان شفافتر و هوا کمی خنکتر شده بود. برگ درختان، گلبرگ گلها و سطح زمین و دیوارهای عمارت برق افتاد...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 168
نگاهی به فضای طبقهی بالا انداخت سپس دستش را پیش برد و در چوبی انتهای راهروی چپ را بیصدا گشود. هرچه تا رسیدن به در محتاط عمل کرده بود، همینکه در را مقابل خود باز دید، جنبید و به سرعت وارد شد و در را بست که از صوت بسته شدنش، شانه پراند و لب زیرینش را زیر دندان گزید سپس محکم چشمانش را بست. لحظاتی...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 169
از لحظهی شریک شدن هومن در جرمی که رامی قصد داشت مرتکب شود تا زمان سلطنت ماه در آسمان تاریک و گرفتهای که گویا خود را برای باریدن حاضر میکرد، دقایق با کندترین سرعت ممکن گذشتند. خاصیت دیوانهکنندهی زمان بود دیگر، میفهمید آدمی انتظار لحظهای را میکشید، با کمترین سرعت در زمین بازی ساعت و با بیشت...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 170
بامداد که از اتاقک بیرون زده بود، سوی حوض وسط محوطه رفت و در همان حین موبایلش را از جیب شلوار سیاهش بیرون کشید. یقهی پیراهن سرمهای دکمهدارش بازیچهی دست نسیم، لبهی حوض نشست و با روشن کردن موبایل، نور صفحه را همراه نور چراغهای پایهبلند باغ بر چهره انداخت. هومن کوتاه سر خم کرد و نگاهی دقیق از...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 171
باران با نمنم سر رسید و زمانیکه رامی رسیده به مقصد ماشین را خاموش کرد، با صوت برخورد نسبتاً سریع قطراتش به سقف ماشین خبر از شدت گرفتنش داد. دستانش را از روی فرمان خنک رو به پایین لغزاند و نگاهش را در تاریکی اطراف چرخاند. جنگل برایش آشنا بود، هرچند که اولین و آخرینباری که پا به این جنگل گذاشت، ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 172
فاصلهی چندانی تا کلبهی جنگلی نبود، رامی در عمق گمشدگی خود را تا حد زیادی به مقصد رسانده بود؛ اما گویا باید مزدک که به هوس زیر باران ماندن بیرون زده بود تا گرفتگی خود را همراه شکافته شدن سد سنگین گرفتگی باران بشکند، او را برای باقیماندهی راه همراهی میکرد. تکچراغ بالای در ورودی کلبه روشن بود...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 173
رامی که ذهنش را درگیر نگاه طولانی و سنگین مزدک کرده بود، نگاهش را روی محتوای لغزان شیرعسل که تا نیمهی ماگ میرسید، چرخاند و نفسی گرفت، عطر شیرعسل را به مشام کشید سپس به آرامی خم شد و ماگ را روی میز گذاشت. با این خم شدن رامی، مزدک به خود آمد و پس از مدتی طولانی پلکی زد و نگاهش را سوی پنجرهی خیس ...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 174
مزدک سکوت کرد تا خود رامی زبان باز کند؛ اما نگاهش منتظر بود و رامی با دیدن رنگ انتظار در نگاه او، پوست لبش را کشید و نفسی لرزان گرفت سپس دل را زده به دریا، چون به اینکه میخواست دامیار را فراموش کند مطمئن بود، صدایش را از خفگی نجات داد. - اولین دیدارمون رو یادت میاد؟ مزدک! مکث کوتاهی کرد و ...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 175
مزدک ویران شده بود، صدای نالههای قلب زیر آوار ماندهاش را اگر رامی نمیشنید، خودش از بلندای نالهاش کر شده بود. ویران شده بود، بهمریخته بود، آنچه را شنیده بود که در تمام مدت از همان لحظه که خود را درگیر رامی دید تا همین لحظه شجاعت بر زبان آوردنش را حتی در خلوت خود نداشت و آنقدر قرار گرفتن در مو...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 176
هوای صبح درخشان میشد، صبحی که در شب قبلش باران تمام غبار را از روی خانهها، برگ سبز درختان، گلبرگهای رنگی گلها و زمینی که پذیرای بوسهی کفشهای اهالی میشد، ربوده بود. صوت آواز پرندگان دلپذیرتر میشد، نفس اهالی عمیقتر و دنیای خاکی بهشتیتر. در آن صبح بهاری که در پایان شبی بارانی رخ نمایان کرد...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 177
هر حرفی هم که بامداد میزد، به رامی برمیگشت؛ او که انگار زیر باران ماندن سنگینش کرده و محرکی برای رخ نمایان کردن حساسیت فصلیاش بود که همچنان در عالم خواب پرسه میزد و غرق تاریکی آن دنیای پشت پلکهای بستهاش، هر چند لحظه یکبار بینیاش را بالا میکشید. دراز کشیده روی پهلوی چپ بر کاناپهی سالن کل...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 178
هومن برادر هیلا بود و علت درگیری فکر رازان؛ او که نشسته روی تخت، پاهایش را زیر پتو دراز کرده و حینیکه به تاجتخت تکیه سپرده بود، خیرهی پازل جا انداختنهای نشاط که کنارش نشسته بود، دم عمیقی گرفت و قدری یقهی پیراهن سفید و یقههفت تنش که پارچهای حریر داشت و به رنگ همین حریر، زیرش را آستین حلقها...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 179
رامدخت؛ همان دختری که دستانش را به لبهی میز چسبانده و بیحوصله و مغموم بابت ناآرامی که در خواب گذرانده بود، نگاه روی برشهای مثلثی پیتزا میچرخاند؛ اما میلش نمیکشید لب بزند، با وجود اینکه همیشه عطر پیتزا دلش را زیرورو میکرد. بیحوصلگی او برای مزدک قابلحس، از پشتسر نزدیکش شد و سرش قدری خم، نگ...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 180
هرچه با پیدا نکردن مدرک اضطرابش حداقل اندکی رو به کاهش رفته بود، با دیدن عکس رامی پس از تاریخ تولد بامداد که نه میدانست آن عکس به چه کار بامداد میآمد نه میدانست چرا او که در ذهن دخترش برادر خواهر کوچکترش ثبت شده باید تاریخ تولدش با تاریخ تولد بهیاد داراپناه یکی باشد، حالت تهوع و سنگینی مغزش چ...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
