لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 101
در دل آسمان پاک و شفاف صبحگاهی که نم بارانش را شب گذشته گذرانده بود، دستهای از پرندگان راه کوچ یافتند و برای لحظاتی نقشی از پرواز خود بر زمینهی آبی آسمانی به یادگار گذاشتند که ابرهایی رنگ یافته به دست نقاشی که برای آنها رنگ سفید پالت خلقت را درنظر گرفته بود، ملایمت را بر زمینهاش افزوده بودند....
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 102
آنسوی شهر قصهی ناجوری؛ صدای گریهی دلخراش و مملو از نفس زدن نشاط که چهرهی سرخش را خیسی اشکهای پیدرپی گرفته بود در اتاق بامداد پیچید و او را بهمریختهتر از پیش کرد. قلب و روح و جانش را بیقرار و بیطاقت حس کرده از گریهی نشاط، دلش از دیدن نگاه اشکآلود و خمار او که از تب بابت ماندن زیر باران...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 103
حوالی نهصبح بود که خورشید تابید بر رخ یکی از اهالی ناجوری و برقی که افتاد بر عسلی چشمانش، هویتش را آشکار کرد؛ هومن حمزهنژاد. او که ابروانش درهم، با نگاهی به محل نمایشگاه نقاشی مقابلش مردمکهای مشکی عسل نگاهش را پی یافتن دختر موردنظر فرستاد؛ اما نگاهش به دختری که تا به حال آن را ندیده بود، برخور...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 104
عقربهها گذشتند، از ساعتها رد شدند و با طی کردن مسیری مملو از ثانیههایی که برای اهالی ناجوری دیر میگذشتند به شب رسیدند. رامدخت ورهرام؛ رو به پنجره ایستاده و نگاهش را به هلال ماهی که درخشش زیبایش را در دل آسمان تاریک و پر شده از ستارههای نورانی به نمایش گذاشته دوخته بود و سعی داشت با محکم م...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 105
زنده بود، شلیک کرد؛ اما جان هم در تن او هنوز در جریان بود، هم در تن شکارچی مقابلش. شلیک با اسلحهای که خشابش خالی بود هیچ ضرری برایش نداشت؛ هم مرتکب قتل نشد، هم از بند ترس و نفرتی که ذهنش را به چالههای تاریکی که فکر در آنها آنتن نمیداد کشانده بود، رها شد. زودتر از رامدخت، دامیار با لبانی فش...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 106
فروغ مانند هر روز صبح یک لیوان شیر گرم برای دامیار حاضر کرد، آن را در سینی کوچکی که کنار سینی رامی گذاشته بود، قرار داد و پیش از همه، سینی حاوی قهوه و کیک شکلاتی هانتر را برداشت و از آشپزخانه بیرون زد. نگاهش را بالا کشید و با دیدن هانتر که مقابل نرده ایستاده و غرق فکر به نقطهای نامعلوم خیره بود،...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 107
نگاه رامی هرچند تار؛ اما توانست دامیار را مقابل خود تشخیص دهد و زمانیکه همزمان با سوزش بازوی لاغرش پس از پارگی پیراهنش در آن قسمت پلک محکمی با حالت مبهوتش زد، بهتر توانست او را مقابل خود ببیند. تیری که دامیار رها کرد به بازوی رامی کشیده شده، آن قسمت را همراه قسمتی از آستین پیراهن از خون سرخ کرده...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 108
سوی دیگر شهر؛ هومن چشم از صفحهی پیام شیرین که برای لحظاتی روی خط آمد، پیامش را که از طرف مهتاب فرستاده بود خواند و بیجواب گذاشت، برداشت و اخم کرده موبایل را در جیب شلوار دودیاش فرو کرد، دستی که نشاط خود را با ساعت استیل نقرهای صفحه مشکی نشسته روی مچش درگیر کرده بود، زیر چانهی او کاشت و تکیه ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 109
آسمان به وقت غروب، بر تصویر روشنش رنگ نارنجی پاشید و ماه مسیری را برای رسیدن به اوج آسمان در پیش گرفت. در عمارت هانتر؛ رامی با شکم سیر بابت غذایی که ساعاتی قبل چکامه زیر نظر دامیار و با اجازهی او برایش آورد همچنان روی تخت رو به سقف خوابیده و چشمان خستهاش را بسته بود. فکرش حوالی مزدک پایدار پ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 110
مهمانان مزدک پایدار؛ مقابل در فلزی مشکی و زنگزدهی باغ از ماشین پیاده شدند. رازان اخم کرده مردمکهایش را به کمک نور چراغهای ماشین پی قفل سفت و سخت روی در فرستاد و بامداد که لحظهای پیش متوجه قفل شده بود، در ماشین را باز رها کرد و به عقب چرخید و چون نگاهش را در تاریکی فضای پر تپهی اطراف به گردش...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 111
حکم دل شد و دل رامدخت ورهرام به حکم بیقراری چنان به سینهاش کوفته شد که سر به کنج پنجرهی خنک تکیه داد و چشمانش را با درد ناشی از این فرار ناگهانی قرار بست. علت را نمیدانست؛ اما ناخودآگاه منتظر اتفاقی دیگر بود. گذراندن روزهای خشونتبار در این عمارت، ترس به دلش انداخته و انگار که به شرایط نرمال ...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 112
شب طولانی شده بود؛ اما شکارچی با ایستادنش پشت در اتاق رامی بر افکار او که کمکم به آرامشی بابت تنهایی و بیخبری از شکارچی میرسید خط قرمز کشید. گرچه با آن چشمان مشکی و خمار از خستگیاش ندیده بود که دامیار به آلاچیق برود و طبق معمول شب را آنجا به صبح برساند؛ اما چون ساعت از نیمه گذشته و سکوت عمارت...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 113
نور خورشیدی که چند ساعتی از طلوعش گذشته بود تابید بر آن باکس پرماجرا که در دست ایرج قرار داشت و رد خون خشکیده روی دیوارههای سفید داخلی را واضحتر به چشمان سخت و سبزرنگ او هدیه کرد. دستی پیش برد و همراه لغزش ساعت استیل صفحه مشکی روی مچ دستش که بابت تا آرنج بالا بودن آستینهای پیراهن سفیدش مشخص بو...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 114
از آن لحظه به بعد، تاج پادشاهی بر سر زمان قرار گرفت؛ زمانی که توجه این سهنفر را روی خود داشت و با کمترین سرعت خود را به ساعت موردنظر آنها میرساند، چه سلطنت اعصاب خردکنی! مزدک با خونسردی تمام، صندلی را کمی عقب برده و کج کرده بود، پاهایش را برهم انداخته روی میز گذاشته و دست به سینه با آرامش چ...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 115
ناجوری اصلی، در موقعیت رازان ورهرام بود. تکدختر آن جمع پنجنفره در رأس مردانی که پشتسرش قدم میزدند، سمت در فلزی اتاق انتهای راهرو میرفت و گامهای محکم و استوارش بر جدیتش افزوده بود. نفسی گرفت، سر از راست کمی کج کرد و از گوشهچشم نگاهی انداخت به مزدک که یکقدم عقبتر از او درست نقطهی مخالف ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 116
خورشید با ناز خرج کردنی خود را به وسط آسمان رساند و طلوع زیبایش را به رخ کشید. نور خورشید که برای اهالی دنیا زندگیبخش بود، برای رامی خبر از تحمل یک روز دیگر در عمارت هانتر را آورد؛ او که برخلاف همیشه از این طلوع لذت نمیبرد و نهتنها برایش زیبا نبود بلکه در نظرش غمگینتر از هر غروبی بود. کز کرده...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 117
آنسوی شهر؛ رازان که آدرس یکی شدن ماشینها را در قالب پیامی از مزدک دریافت کرده بود، قدمهای محکمش را در طول راهرو برداشت و حینیکه گوشهایش از صوت پاشنههای کوتاه پوتینهای سیاهش پر شده بود، از پلهها پایین رفت و وارد سالن شد. نگاهش را دوخت به ایرج که زیر نور خورشید که در ظهر تیزتر از هر زمان دی...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 118
جالب نه؛ اما غمانگیز به ریتم موسیقی ملایم و بیکلامی که در فضای ماشین مزدک پیچیده و گوش او و رازان را پر کرده بود هم اشاره داشت. یک ساعت ابتدایی را هیچ یک لب به سخن باز نکردند، رازان پر از حرف بود؛ اما سکوت را برگزید و مزدک انگار هیچ میلی برای شکستن سکوتش نداشت. دستی که روی دنده نشسته بود، رو...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 119
غروب در تیرگی آسمان محو شد، ستارگان نورانیتر از هر وقتی کنارهم ایستاده و رو به ماه کاملی که در عمق آسمان حکومت میکرد، سر تعظیم فرود آورده بودند. نسیمی که میوزید باعث شده بود اهالی قصه در وصف هوای شب بگویند؛ خنک و کسلکننده. از شلوغی شهر کاسته و رو به خاموشی بودنش باعث دیده شدن بهتر ستارگان شده...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 120
مزدک پایدار؛ پیش از اینکه رازان اولین پله را بالا برود، دستش را پیش برد و با گرفتن مچ دست او، همراه خود تنش را کشید و توجهی به اخم او و پرسشهایش نکرد. خود را به فضای خلوت پشت ستون سمت راست سالن کشاند و ایستاده مقابل در قهوهایسوختهای که در زاویهی راست سالن قرار داشت، رازان را چون سپر کنار خود...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
