لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 181
مزدک که پلک محکمی زد، رامی گریان زانو برای سقوط بر زمین خم کرد که دو دست نیرومند دور تنهی شکستهی این گل پژمرده، او را به پناهگاه برادرانهای دعوت ساخت که رامی با چشمان جمع و بسته بابت گریه بیاهمیت به کسی که مانع از سقوطش شده بود، محتاج حس حضور تکیهگاهی، دعوت او را بیچونوچرا پذیرفت؛ دعوت او ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 182
شب با دو مبارزه از راه رسیده بود؛ مبارزهای که بامداد، مزدک را به آن دعوت کرد و دیگری مبارزهای خاموش که میان رامی و هومن برپا شده بود. یکی از دو حریف دست دیگری را گرفته و با هر زوری مانع از فرار دست ظریف دیگری شده و آن دست ظریف دائم با ناآرامی در مشت مردانهای به دنبال راه فرار خود بود؛ اما در آ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 183
مزدک پایدار، مرد مرموز ناجوری؛ او که سوی دیگر شهر وسط زمین مبارزهی باشگاهی زیرزمینی ایستاده که از دود و دم سیگار افرادی که آنقدر فضایش را پر کرده بودند که جای سوزن انداختن نبود، از تمام زوایا خفه شده بود. گوشش از صوت داد و فریادها و تشویقهای تماشاچیان پر و خفگی فضا باعث شده بود هر نفسش نصف نفس ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 184
فریاد بامداد گوش هومن را خراش داد؛ اما لحظهای به عقب برنگشت. مانند ورودش با کنار زدن عدهای خود را به خروجی باشگاه رساند. خیال میکرد از باشگاه که بیرون بزند راه نفسش که قدری گرفته بود باز خواهدشد؛ اما نه، هوا را حس کرد و راه نفسش باز نشد که نشد. سرفه زد و همچنان وجودش را پرخاشگر حس کرد، از راه...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 185
از اتاقش و نوشتن در دفترخاطرات فرار کرده بود، از هرآنچه دامیار را برایش یادآوری میکرد گریخته بود و حتی به مزدک پایداری پناه آورده بود که هیچ سنخیتی با دامیار نداشت؛ اما هنوز هم نتوانسته بود خود را از بند فکر به او برهاند. باید به چه کسی پناه میبرد تا در و دیوار خانهاش و لمس آغوشش دامیار را یاد...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 186
التماس رامی هم پذیرفته شد و او نیز همان نشسته دقایقی بعد به خواب رفت؛ اما مگر خواب به چشم بامداد برزگر آمد؟ پس از ورود به عمارت، منتظر آمدن نشاط لبهی حوض نشسته و چون ایرج که مقابل پنجرهی باز اتاق رامی در تاریکی اتاق با دستان فرو رفته در جیب ایستاده و نگاهش را به تپههای غرق تاریکی دوخته بود، فک...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 187
خورشید مهربان بود، نورش را نثار نگاه تمام اهالی ناجوری کرد و همه را زیر بالوپر نور زندگیبخش خود پناه داد. به زندگی اهالی تابید، آنها را با هر تیرگی که داشتند میان لحظاتی که برایشان کدر میگذشت، درخشندگی بخشید. خورشید با آفتابی دلگرم همه را نوازش کرد، اکلیل طلایی در دست گرفت، بر زندگی اهالی قصه...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 188
پس از لحظاتی؛ با پیچیدن صوت بلند باز و بسته شدن در اتاق در فضای خانه، مهلا نگاهش را از راهرو گرفت و با دلی غمزده آهی کشید و پلکی مرتعش زد. چیزی روی قلبش سنگینی کرد که توان رهایی از آن را نداشت و نمیتوانست نادیدهاش بگیرد. گوشهی دلش را آتشی میسوزاند که خواب را از چشمان فرزندانش گرفته و هرچند ک...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 189
دورتر از شلوغی شهر، در یکی از روستاهای حاشیه اهالی بیرون زده از خانهها یکی با هیزم درگیر بود، یکی روی شعلهی آتش کتری مسی گذاشته و منتظر جوش آمدن آب بود، دیگری سبد میوه به داخل خانه میبرد و چندنفری مشغول صحبت در نزدیکی کافهای بودند که پوریا با پایهی شکستهی یکی از صندلیهای چوبی داخلش درگیر ب...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 190
مردمکهای مشکی حبس در جنگل مخوف چشمان ایرج چرخیده در فضای باغ عمارت، مسکوت دست از جیب خارج و پشتکمر قفل کرد و منتظر ماند تا خود بامداد حرف بزند. گرچه میتوانست به علت حضور او در سالنی مشترک اصوات کهنه و آزاردهندهی چندنفر را از اعماق مغزش بشنود که اتفاقاً یکی از آن افراد خودش بود؛ اما قصد نداشت ...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 191
ایرج از رامی میگفت، رامدختی که چون ذهن ایرج فکر دختر او، رازان را هم به خود مشغول کرده بود. او که تکیه سپرده به تاجتخت، نگاه سمت پنجرهی اتاقش چرخانده و لحظهای پیش با صدای ضعیفی در یک کلام مجوز ورود خانمرحمتی به اتاق را صادر کرده بود که سینی آینهای نقرهای حاوی یک ظرف سفید که از سوپ خوشرنگ و...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 192
رامدخت ورهرام از نظر ایرج ورهرام که بیستسال او را بزرگ کرده بود، طبق تعریفش مهرهای از زمین ناجوری بود که بین صفر و صد نوسان داشت، از نظر ایرج او میتوانست مهرهای سفید باشد چون فرشتهای که تنها خوبی بلد بود یا به همان اندازه حکم سیاهترین مهره را بگیرد. رامدخت میتوانست با اهالی ناجوری سازگار ش...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 193
سوی دیگر شهر ناجوری؛ قلبی درد کشید از لمس سنگی که تنها نشان عزیزترینش در دنیا بود و صاحب این قلب دردمند؟ در قطعهای از گورستان سرد که پشت ردیفی از درختان پنهان بود، مردی چشمعسلی با اخمی کمرنگ و جمعشدگی اندک حدقههایش بابت تابش نور خورشید بر نیمرخش، دستی بر مزاری کشید که نام مادرش رویش به او ده...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 194
غروب، بغض خورشید شده، طرح غمانگیزش را با آن اکلیل نارنجی چنان در دل آسمان پاشید که آبی دلبر آسمان در همدردی با سفر خورشید رو به تیره شدن رفت و لشکر ستارگان تکبهتک از گوشه و کنار رخ نمایان کردند تا در دوران سلطنت ماه، خورشید را به اسارت بکشند. دستهای از پرندگان بر فراز آسمان شهر پرواز کرده و ب...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 195
مهدیار را این شباهت درمان و هانتر به چالش کشید و مردجوان ایستاده کنار آریا از ارتباط چشمی مهدیار و فواد که گویا اطلاعات مغزشان را با این ارتباط چشمی رد و بدل میکردند، استفاده کرد و با پلک برهم انداختنی طولانی، لبخند محوی روی لب نشاند و خطاب به آریا زمزمه کرد: - فواد همیشه یه نکتهی جالب واسه ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 196
نقطهضعف مهدیار اوستا؛ رامدخت ورهرام که همچنان هودی مشکی مزدک را به تن داشت و زیر آسمان شب کنار او در انتهای راهخاکی میان دو جنگل کوچک بالای روستا، به عمارت باشکوه ورهرام که درست بالای روستا قرار داشت، رسید. چنان غرق افکار خود بود که با توقف مزدک پشت در میلهای نیمهباز و برخورد شانهاش به بازوی...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 197
این دختر ناز بار آمده که عقبعقب پلهها را به آرامی بالا رفت تا رازان با ایستادن او پشت سرش، نفسش را آلوده به آسودگی نامحسوسی به هوا پس دهد. در این بین حتی برای یک لحظه نگاه از بامداد نگرفت؛ خیره بود به چشمان او که آهسته بالا آمده و نگاه سبز و سرد مقابلش را هدف گرفته بودند، فرصت داده بود به نفسش ...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 198
در انتهای مسیر نگاه هومن، عمارت ورهرام قرار داشت؛ نگاه هومن را میگرفتی به عمارتی میرسیدی که مزدک و رازان را همچنان کنار هم داشت و رامدخت را دست گرفته به نرده درحال بالا رفتن از پلههای راهپله برای رسیدن به اتاق. بحث بین بامداد و هومن در فاصلهی طی شدن مسیر کوتاه رسیدن به اتاق از سالن توسط رامی...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 199
آبی آسمان رو به روشنی رفت، دستهدسته پرندگان بر شاخههای درختان صف گرفته و صدای آوازشان تمام شهر را پر کرده بود. ابرهای نشسته در دل آسمان بیصبرانه سد بسته بودند برای امان دادن خورشید پشت خود، خورشیدی که یک شب تمام در زمان سلطنت ماه از نظرها پنهان و اسیری کشیده بود تا بار دیگر از دروازهی طلوع گذ...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 200
پوریا که مشغول وصل کردن ریسهای به نردههای چوبی کوتاه دورتادور محوطهی کافه بود که به حالت ضربدری چوب وسطشان قرار داشت و مقابلشان قسمت بیرون را گل و گیاه گرفته بودند، نگاه میشیرنگش در آن حدقههای بادامی چرخیده به چپ، دور شدن ماشین مشکی بانو که پشت سرش قدری گرد و خاک به راه انداخته بود را نگریست...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
