لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 421 تا 434
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 421
حقیقت فاش شد و در آسمان عصری تابستانی رعد زده شد از افشای این حقیقت برای رامدخت که پیشتر مهدیار به آن آگاه شده بود؛ او که انگار رعد خاموش آسمان به گوشش رسید و ته دلش را چنان خالی کرد که نشسته لبهی تخت در اتاق رامی و آرنجهایش را تکیه زده به زانوانش با آن دستان قفل مقابل صورت، به ناگاه رو چرخاند...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 422
چند روز گذشته بود؟ رامدخت که هنوز هم در کلبهی مزدک روی کاناپه دراز کشیده به پهلو و آفتابِ روزی تازه گذشته از پنجرهی شکسته و رسیده به رخش گرچه عمق تاریک نگاهش را از نور بخشیدن عاجز بود؛ اما بیروحی رخش، پژمردگی چشمانش و بیرنگی لبانش را برای نگاه تنها تماشاگر احوالاتش نمایان کرده بود. تماشاگر اح...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 423
حاکم این سلول تاریک ایرج ورهرام بود؛ او که برای دقیقهای به آهنگ نفسهایی که گویی سینهای را برای بالا آمدن میسوزاندند، گوش سپرد سپس دمی گرفت و با حس عطر گزندهی خون، گوشهلبی لرزاند و همزمان که رو بالا گرفت با همان چشمان بسته، صدایش در سلول پیچید. - دخترها قدرت عجیبی دارن، تنها قدرتی که یه پدر...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 424
ماه به خواب رفت و آرامآرام آسمان با روشن شدن، این گوی درخشان که دیگر نوری نداشت و مهتابش برای روز کافی نبود را پس زد تا خورشید دعوتنامهاش را پذیرفت و روزی دیگر از تابستان گرم و غصهدارِ ناجوری آغاز شد. نور پخش شده در دل آسمان منعکس شد بر سیاهی چشمان او که کج نشسته بود بر صندلی پشت پنجرهای که ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 425
پس از غروبی طولانی به وقت شب که هنوز مانده بود تا رامدخت از دورترین نقطهی شهر خود را به عمارت برساند، مهمانان رازان در عمارت نیمهتاریک که به واسطهی چراغانی باغِ پشت پنجرهی سراسری حدی از خاموشیاش شکسته شده بود، حاضر شدند و هردو سیاهپوش به فاصلهی درگاه سالن دو قدمی جلوتر از آن ایستادند. نگاهش...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 426
نور از لابهلای شاخههای درختان سر به فلک کشیدهی جنگلی در حاشیهای از بیرون شهر بسان معجزهای برای آغازی روزی تازه به زمین تابید. ریسمانهایی درخشان بودند از این شاخه به آن شاخه کشیده شده که با گرفتن ردشان راه ختم میشد به ویلایی کوهستانی و کوچک روی تپه که نمایی تمامچوب داشت به رنگ قهوهایسوخت...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 427
پژواک کلماتی هم دنبالهی این سیلی کوبنده آمد پیش از آنکه ایرج واکنشی نشان دهد به این اتفاق همزمان با مشت شدن دستش که خواهان شکستن دست رامی شد؛ پژواکی که صدای رامی بود، آرامتر از پیش انگار این آرامش اثر خنکای کمرنگ دلش و تب کردنِ سوزناک دستش بود. - گذشتهی سخت برادرم رو نمیتونی تغییر بدی، مادرم ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 428
دقایق غمانگیز غروب با رسیدن مزدک، مهدیار و رامی به بیمارستان طی شد تا بستری شدن او پیش چشمان سرخ مهدیار که پشت شیشهی اتاق مشتی به خنکای آن چسبانده و چانهاش را به مشتش و ساکت بود مانند مزدک که با نگرانی راهرو را با قدمهایش متر میکرد. غروب طی شد با آمدن رازان به بیمارستان و بال زدنش سوی رامی. ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 429
از پخش شدن نوری درخشان در آسمان آبی روزی پر حرارت از تابستان بدون نقشآفرینی خورشیدی که مخفی شده بود تا به چشم اهالی نیاید معلوم که روزی رازآلود مانند این طلوع غرق اسرار ناپیداییِ خورشید آغاز شده بود. آغازش جایی دور و غریب از همه محلهای ناجوری بود، حوالی دریایی خروشان که قایقی بر خط ساحلش مانده ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 430
آهنگ دلهرهآور انفجار رسید به گوش رامدخت که میان درختان به ناگاه با تپش محکم قلبش ایستاد و دور خود که چرخید، رنگپریده و نفسزنان درحالیکه نم عرق زخم سرش را سوزانده و جریان خشک خون را بر شقیقهاش تر کرده بود، نگاه از میان حدقههایی درشت از وحشت در فضای جنگل چرخاند. از محل انفجار دور بود اما صدایش...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 431
ایرج؛ او که رازانِ راه گم کرده تازه به راه راست وارد شده بود و دنبالش میگشت و سویش میرفت اما فاصلهاش با انبار نسبت به فاصلهی مزدک بسیار بیشتر بود. مهدیار هم از جا برخاست و دور شده از گور به سمت جنگل دوید هرچند که میان این دویدنها سرش گیج میرفت اما بیتوجه به اینکه مرد و زنده شد تا نفسش بازگ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 432
پرندگانی نشسته بر شاخههای درختان از فریاد شلیک گلولههایی پیدرپی به پرواز درآمدند و تصویر بال زدنشان در دل آسمان آمده به چشم رازان که حبس جنگل با سقوط ناگهانی قلبش در سینه از شنیدن صوت شلیک گلوله سر بلند کرده بود، حدقهی چشمانش قدری درشت شد و از نزدیکیِ صدای شلیک الهام گرفت برای تصور نزدیکیِ ای...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 433
غمِ لحظات دنبالهدار شد برای رازن که رسید به جاده و به سختی تن سنگین و بیجان ایرج را بر صندلی عقب خواباند و در را که بست، گریان پشت دستی کشیده زیر بینی و ماشین را دور زد و چون پشت فرمان نشست، با سرعت شروع به راندن کرد. سکوت ماشین را هق زدن تلخش شکست، پیش چشمانش جاده نه بلکه صحنهی مواجه شدنش با ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 434
قلب زمستان شکسته بود، مثل گذشته سرد نه انگار به هوای بهارِ پیشرو دل باخته بود. پاییز فرصتی برای بازگشت به زندگی بود و زمستان نصیب او شد که با پالتویی همرنگ سیاهی شلوارش درحالیکه از کثیفی کف چکمههایش کمی معذب بود، زیر نگاه افرادی که مقابلش نشسته بودند دستی که میان انگشتان اشاره و وسطش قلمی گرفت...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
