لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 61
تنها سه ساعت فاصله افتاد بین حالت دراز کشیدهاش تا حاضر و آماده ایستادنش مقابل در اتاق. دستگیرهی در را پایین کشید، لبهی شال آبیروشن روی سرش را نظم بخشید و پوتینهای سفیدش را پوشید. چروک روی ساقش بابت فرورفتگی پاچههای شلوار سفیدش در پوتینها را صاف کرد و بعد؛ دستی کشیده به مانتوی تنش با آن رنگ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 62
زن مسنی که مشغول جمع کردن فنجانهایی از روی میز گرد و چوبی سمت راست سالن بود، با شکسته شدن سکوت خانه از صوت قدمهای رازان، صاف ایستاد و با نگاهی به سرتاپای او که کنار ستون مستطیلی کنار دو پلهی مقابل در و ابتدای سالن ایستاده بود، بدون حرف با سر اشارهای به در قهوهایسوختهای که زیر راهپلهی مار...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 63
منظور رازان، مزدک پایدار بود و نام مزدک پایدار از روی برگهای که زیر دست دختر جوان مهمان زیرزمین بود، خط زده شد. نگاه قهوهایسوختهاش را بالا کشید و پس از نیمنظری به مرد همراهش که جواهرات را بستهبندی میکرد، میز را دور زد سپس سمت هومن که با نگاهی دقیق به مرد و حرکاتش خیره بود، قدم برداشت و کنا...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 64
آسمان لحظهبهلحظه بیشتر غرق سیاهی میشد و با تیرهتر شدن، خبر از حکومت دوبارهی ماه در دل خود همراه ارتش ستارگانش را میداد. زیر این آسمان در گوشهای بینهایت خلوت از شهر شلوغ، رامی دو قدمی عقبتر از بامداد ایستاد و او کلید را در قفل در انداخت و پس از باز کردن در، کنار ایستاد و اجازه داد ابتدا ر...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 65
تصویر نیمرخ مزدک پایدار با طرحی سیاهقلم نقاشی شده بر برگهای در دست رازان که حبس اتاق نیمهتاریکش در عمارت؛ تکیه زده به تاجتخت و نگاهش را به نقاشی مزدک دوخته بود. از وقت بازگشت به خانه خود را حبس کرده در اتاق و با کشیدن نقاشی چهرهی مزدک مشغول بود بلکه این بین راهی به ته افکارش بیابد؛ اما کنجک...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 66
مردمکهای حبس سیاهی چشمانش را روی تصویر چهرهی خود در آینه چرخاند، شال مشکی را روی موهای آزادش رها کرد و با نیمنگاهی به هیلای غرق خواب، موبایلش را از روی بالش برداشت سپس بدون هیچ سروصدایی از اتاق بیرون زد. تاخوردگی روی آستین مانتوی اسپرت و سفیدش را صاف کرد و با پوشیدن پوتینهای همرنگ مانتو پس از...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 67
غرق کسالت قصد کرد سرش را زیر پتو ببرد و دوباره بخوابد که با بلند شدن صوت آلارم تماس موبایلش، نچ کوتاهی گفت و نیمخیز که شد، زیرلب به جان تماسگیرنده نق زد و در همان حال؛ دستش را دراز کرد و موبایل را از روی عسلی کنار تخت برداشت. چون نام یاوری را روی صفحه دید، نتوانست پاسخ ندهد. - خب؛ باید کار م...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 68
ایرج از دخترش سایهی خود را ساخته و نهتنها به رامی بلکه به رازان هم رحم نکرده بود؛ مردی که نبودش در عمارت آمده به چشم بانو، او که نشسته بر صندلی محبوب ایرج در سالن و مشغول فکر به کابوسی که صبح دید و هرچه به ذهنش فشار میآورد جز وحشت دیوانهوارش هیچ به یاد نمیآورد، چون خانم رحمتی با سینی چای در ...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 69
آسمان غروب رو به خاموشی مطلق میرفت، ستارهها لحظهبهلحظه پرنورتر جلوه میکردند و زیر آسمان رو به تاریکی، رازان هیجانزده و مضطرب از خانه خارج شد. یادآوری آدرسی که رامی شب جابهجایی محموله برایش فرستاده بود تا دنبالش برود باعث شده بود در کمتر از دهدقیقه حاضر شود و بیتوجه به وقت از خانه بیرون ب...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 70
خورشید بیش از روزهای گذشته در آسمان میدرخشید و آفتاب صبحش را که جز رامی برای باقی چندان دلپذیر نبود، به زمین و اهالی زمین میتابید. فضا خلوت بود و روز تعطیل این خلوت بودن صبح را توجیه میکرد، انگار تمام مردم قصد داشتند از صبح روز تعطیل نهایت استفاده را برای خواب بیشتر ببرند. رامی که دست به در...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 71
اوضاع بهمریختهی عمارت ورهرام چندان خصوصی نبود، چشمان مشکی و بادامی کسری به بانو که با حالی خراب به درخت تکیه داده بود، خیره شد و موهای مشکیرنگش آشفته سپرده شده بهدست نسیم، دستش را در جیب شلوار سرمهایرنگش فرو کرد، موبایلش را بیرون کشید و نام مزدک را بین تماسهای اخیر لمس کرد. مشکوک به اوضاع ...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 72
رامی که تنها مانده بود، دستان لرزانش را به صورت رساند و بابت هق زدن به نفسنفس افتاد، گونهی زخمیاش را با سرانگشتان سردش لمس کرد سپس دستان لرزانش را مقابل چشمانش گرفت. خون ترکیب شده با اشک را که روی انگشتانش دید، صدای هق زدنش اوج گرفت و توانست بهتر سوزش صورتش را حس کند. درد قلبش او را بردهوار ت...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 73
دنیای ناجوری پر بود از هیولاهایی که شاید رازان ایستاده بر فراز غرور خود را از تمامشان قدرتمندتر میدانست؛ اما چه بهای سنگینی برایش داشت فهم میزان آسیبپذیر بودنش و به وقت زمین خوردنش، سقوط غرورش از قله. هیولایی که رامی را هدف گرفت بهخوبی از اینکه او عزیزترین شخص در زندگی رازان بود، خبر داشت. هیو...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 74
تاریکی به کمک غروب کمکم بر آسمان چیره شد و پس از اینکه اهالی آسمان نورانیترین حالتشان را به رخ کشیدند، خانوادهی ورهرام غیر از رازان و بامداد از بیمارستان دل کندند و همراه هومن راهی خانه شدند. اهالی زمین برخلاف آسمانیان بهسوی خاموشی رفته بودند و کمتر در خیابانها پرسه میزدند. محیط خلوت بود و م...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 75
رامی بیخبر از افکار بهمریختهی مزدک و عقیدهی کسری، دستانش را روی شکم قفل کرد و لباس آبی بیمارستان را چنگ زد. اضطراب هنوز در وجودش بود؛ اما احساس امنیت میکرد. چندان مایل نبود کسی را ببیند، دلش تنهایی میخواست و حتی مایل بود مدتی دیگر کنار هیلا زندگی کند. اینکه روز بازگشت به عمارت ورهرام این ات...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 76
رازان نفسش را آهسته بیرون فرستاد، نگاهش را از بامداد گرفت و زیرچشمی به دستان قفل درهم مزدک خیره شد. خراشهای ریز و سطحی روی دستش مانده بود که نه علت وجودشان را میدانست، نه میخواست که بداند؛ اما حدس زد که در اثر برخورد با خردهشیشه باشد. این حدس، ذهنش را به اتفاق صبح رساند و زبانش با فکرش همراهی...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 77
آسمان، طلوع زیبایی را در دل خود برای چشمان آنان که خواهان تولد آفتاب بودند به نمایش گذاشت. صبح با آواز گوشنواز پرندگان از خوابآلودی اهالی عمارت باشکوهی که روشنی سنگنمایش شده بود آینهای برای بازتاب آفتاب درخشان، کاست. در این عمارت؛ یکساعتی از بیداری مردی گذشته بود که با قدمهای کوتاه و بیعجل...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 78
فصل دوم: «رویارویی آتش با سرنوشت» رامدخت ورهرام؛ چشمانش را بسته و طوری با آرامش در خواب نفس میکشید گویا در بیداری هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این حال آرامش رازان را آرامتر میکرد، او که کنار ایرج ایستاده و از پشت شیشهی اتاق به چهرهی غرق خواب رامی چشم دوخته و دلش از دیدن بخیهها و بریدگیهای نی...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 79
خروج خانوادهی ورهرام از بیمارستان و لحظاتی بعد؛ ورود بامداد به اتاق رامی با ورود هومن به کوچهی موردنظر از محلهای که چند روز پیش برای بررسی اصل بودن جواهرات عتیقه همراه دختر پا به آن گذاشت، همزمان شد. با دقت حینیکه از آشنایی کوچهپسکوچهها برای رسیدن به محل موردنظر استفاده میکرد، از روی جوب ...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 80
مخاطب بامداد؛ هیلا پس از سپردن نشاط به همسایهاش عظیمه و دخترش طناز با محکم بستن بندهای کفشهای اسپرت سفیدش، قفل در را کشید و از خانه بیرون زد و لبهی شال مشکی همرنگ مانتوی اسپرت و شلوار دمپایش را بر شانه انداخت. با لرزش موبایل در جیب مانتو تکانی به دستش داد تا صفحهی ساعت سفید و اسپرتش روی مچ ل...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
