ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و چهل و چهارم :
دل مزدک بدعادت رامدخت بود و رامدخت که بدعادت همان اتاقی بود که حکم زندانش را داشت، ایستاده روی چمنهای محوطهی قسمت پشتی عمارت، نگاه منتظرش که نسبت به قبل شاید اصلاً مضطرب نبود را به برچسب زرد و گرد چسبیده به تنهی درختی در زاویهی راست محوطه چسبیده به دیوارهای بلندی که قسمت پایینشان توسط درختان و گلدانها پر شده بود، دوخت سپس با عقب کشیدن نگاهش، مردد با اخمی ظریف مردمکهایش را روی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درسته دامیار با مزدک خیلی فرق داره، شاید تنها اشتراکشون علاقه به رامیه.
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0مزدک مطمئنم از من با وفادار تر پیدا نکرده،حتی در نبودش هم ازش یاد میکنم(ولی نویسنده با پستش افسرده م کرد با این پارتا افسرده تر،میبینی چقدر باوفام؟)
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
صدحیف که مزدک قبل از رامی، تو رو ندید عزیزم🫣✨
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0مطمئنا دامیار اگه زنده بود شکست عشقی میخورد از دست من🎀
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خبر رسیده افسرده شده🍃
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0دامیار خوبه ولی مزدک>>>
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یکم ملایمت میبینم!
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0دامیار عزیزم کور خوندی اگه فکر کردی دل و قلوه دادناتونو میخونم😔🎀جوری خوندم که بفهمم چخبره ولی با همون یه جوری هم اعصابم خط خطی شد😂😭😭
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حقیقتا چون اولین نفری که از دامیار خوشت نمیاد، این نظراتت واسم تازگی داره و نمیدونم چرا خوشم میاد😁🍃
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0دامیار هم رامی رو دوس داره و اینکه در آدم کشی مث مزدک آدما رو راحت نمی کشه و شکنجه نمیکنه