ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و چهل و یک :
مزدک و رازان به آخرین فرصتشان برای نجات رامدخت رسیده بودند؛ رامدخت که به زندان اول بازگشته و نشسته لبهی تخت، در حالتی که زانوانش را در سینه جمع کرده بود نگاهش حوالی پنجره پرسه میزد. ذهنش را نه رازان، نه مزدک، نه هومن، نه بامداد و نه حتی ایرج و بانو، هیچیک درگیر نکرده بودند، رامی حالا علت دیگری برای مشغول بودن فکرش داشت؛ دامیار و قول و قرارش با او.
دامیار در اتاق خود، پشت میز
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دقیقا همون مدلی🫣😂
۶ ماه پیشراز
0داستان در داستان شدافرین ب نویسنده خوش قلم ک در ی پارت چند داستان داره
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ناجوری پرشخصیت و شلوغه، تلاشم بر اینهکه نظم قصه واستون حفظ بشه🤍
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0رامی یکی اینجا بیشتر از خودت به فکر ازادیته😂😭
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0درمان فکر کنم همون کارایی رو میکنه که یکتا یا هانتر هم میکرد..
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درسته؛ نقش مهمی هم داره!
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0فقط حرص میخورم بس که شیرین الاغه،بایدد به کسری یا مزدکک خبر میداددد😭
۱۲ ماه پیشفیونا
1طبیعیه دلم می خواد چکامه رو خفه کنم؟ یه حرص عجیبی نسبت بهش دارم!
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کاملا طبیعیه، حتی خودمم ازش حرصیم!
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
2شخصیت جدید درمان .،کی هست ؟ از اونا که واقعاً احتیاج به درمان داره 😁 خیلی عالی نویسنده جون 💜💜💜