لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 121
بوی تیز عرق، بوی خون، بوی نم، خاک با سرمای اتاق مربعی که دیوارهای پر کندهکاری دودی و تیرهاش ذوق کور میکرد، ترکیب شده و باعث آزار بینی مردی شده بود که چشمانش بسته، موهای سرش بهمریخته و از نوک تار موهایش قطرات ترکیبی خون و آب چکه میکرد. گلویش چون کویر خشک بود و تلاشش برای فرو فرستادن اندک آبد...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 122
رامدخت ورهرام؛ بیخبر از افساری که بر گردن قلب مزدک پایدار انداخته و تار و پودش از ظرافت و لطافت؛ اما سختتر از هر فلزی بود، با پژواک شدن فریاد خشمگین و دردناک مردانهای در دنیای خواب و رویایش حینیکه پتوی زیر تنش را در مشتهای لرزانش گرفته و میفشرد، وحشتزده از خواب پرید و روی تخت نشست. حدقهی ...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 123
آنسوی قصه؛ بامداد برزگر که به جبران شلوغی خیابانی که ترافیک سنگینی را میگذراند، صدای مردمی که هریک غرق دنیای خویش از کنارش میگذشتند و بعضی از مسائل روزمره و بعضی از جنس، کیفیت و قیمت لوازم لازم برای عیدی که تنها دوهفته به آمدنش مانده بود، میگفتند و مغازهداران و دستفروشانی که نگاهشان را روی چ...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 124
روز به پایان رسید؛ آسمان هرطور که بود با تند گذشتن زمان برای عدهای و کند گذشتنش برای عدهای دیگر به غروب خوشآمد گفت و نرمنرمک در آغوش تاریکی خزید. ستارههای اطراف ماه با چیدمان درهمشان کنارهم، اشکال متفاوتی را در دل آسمان تاریک به نمایش گذاشته و خیرگی نگاه مشکی شکارچی را به دنبال داشتند. او که...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 125
و پشت آن در؛ رامدخت که دقیقهای پیش از روی زمینی که با هل دادن فروغ بر آن سقوط کرده بود، برخاسته و با قدمهایی کوتاه و لرزان عقب رفته بود، مردمکهای دودوزنش را به چشمان زیر افتادهی او که نیمهی راست چهرهاش توسط نور نارنجی تیرهی چراغ تزئینی روشن و نیمهی دیگر در سایه فرو رفته بود، دوخت و حینیک...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 126
آنسوی قصه؛ رازان دست به سینه کنار پنجرهی سراسری سالن ایستاده و به نقطهای تاریک میان درختان و گلها خیره بود. هرچه ذهنش را دنبال راهی برای به حرف آوردن یکتا فرستاد به خطا برخورد و دیگر راهی به ذهنش نمیرسید. او را شکنجه کرد؛ اما زبان باز نکرد. مرگ نریمانی را نشانش داد؛ اما زبان باز نکرد. خود را...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 127
خورشید به حکم طلوع بر آسمان دنیای غرق سایهی شکارچی نقشی نورانی از خود به جا گذاشت و به سلطنت رسید. تازگی صبح به باغ نفوذ کرده و پرندگان مشغول خواندن آواز صبحگاهی بودند. خنکای هوا به واسطهی باز بودن در عمارت به سالن نفوذ کرده و شکارچی با ایستادن میان درگاه، موهای مشکی و آراستهاش را بهدست نسیم ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 128
لحظاتی قبل؛ دامیار بلافاصله پس از خروج هانتر، از چرخیدن محافظ کیهان سمت اپن و تیراندازی شخص پشتسرش به او استفاده کرد و خم شده با سرعت خود را به راهپله رساند. حین بالا رفتن از پلهها، نفسزنان دستش را به پشتکمر رساند و اسلحهاش را بیرون کشید. او که به طبقهی دوم رسید و وسط سالن با آن مردمکهای ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 129
خیابانهای شهر ساحلی شلوغ بود مانند خیابانهای شهر قصهی ناجوری؛ هر روزی که به روز تحویل سال نزدیک میشد، خیابانها هم شلوغتر و مردم هیجانزدهتر میشدند. با تمام اوج گرفتنها و سقوطهایی که در زندگی داشتند، کم یا زیاد فرقی نداشت درحال تجربهی هیجان بودند. عدهای هم که گیر سقوطهای دنبالهدارشان...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 130
عمارت هانتر زیر آسمان شب با وجود آنهمه نوری که چراغهای پایهدار باغ و چراغهای تزئینی وصل به دیوار ساختمان قدیمی عمارت از خود ساطع میکردند، در هالهی خفه و سایهی سنگین و غریبی قرار داشت. سقف آسمان هم با تمام بلندا و پهنا انگار که میلیمتری با عمارت فاصله داشته باشد، تأثیری بر رفع این سنگینی ن...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 131
رامی لوازم را سمت تخت کشید و بیتوجه به حس خفگی فضا همراه خفگی قفسهی سینهاش، با درک اینکه باید زخم شکم دامیار را حداقل برای نجات خویش درمان کند، لبانش را برهم فشرد و با نفسی عمیق حینیکه تلاش میکرد خود را به آرامش برساند تا دست از پا خطا نکند و کارش را درست انجام دهد، دستانش را پیش برد و از دک...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 132
ظهر برای اهالی قصه دیرتر از هر صبحی به آسمان رسید؛ اما برای رامدخت که خواب سبکی را گذرانده و با صوت باز شدن در چشمان خمارش را گشود، ظهر برایش حکم صبح را داشت چراکه هیچ طولانی بودن مسیری که عقربهها برای رسیدن به ساعت دوازدهظهر طی کرده بودند را حس نکرد. نالهاش بابت خشکی کمرش در گلو خفه، سینه جلو...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 133
آنسوی قصهی ناجوری؛ در اتاقی نیمهتاریک که نور تابیده به داخل از پنجرهی کوچک و نزدیک سقفش چندان توان روشن کردنش را نداشت، صوت نفس زدنهای یکتا که پلکهایش از خستگی هر لحظه برهم میافتاد و در تلاش بود خود را هوشیار نگه دارد، دست به شکست سکوت زده بود. پاهای سوختهاش، آرنج شکستهاش و گردن خشکش در ...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 134
و اما دورتر از مزدک و رازان؛ هانتر که تنها موجودی افسانهای که وجود خارجی نداشت و از تخیل و ترس اهالی قصه ظهور کرده بود میتوانست حریفش شود، آرنج دستی به زانو تکیه داد و فنجان سفید لبریز از قهوهی تلخ را برداشت و بیتوجه به بخار برخاسته از آن که خبر از داغ بودنش میداد، لب سوزاند و چندجرعه نوشید ...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 135
خورشید؛ همان خورشیدی بود که در آسمان بالای سر بامداد برزگر و هومن حمزه نژاد میتابید، خورشیدی که به حکم غروب نورش را در دل خود جمع کرد و قهر با آسمان، آن را به ماه سپرد و خود پیش از رسیدن لشکر ستارگان گریخت. بامداد برزگر نشسته روی پلهی دوم از پایین راهپلهی فلزی، آرنجهایش را تکیه داده به زا...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 136
مردمکهای لرزانش با برهم افتادن پلکهایش از آسودگیخاطر اضطراب را کنار زدند و لبانش را فشرده برهم، با گشودن پلکهایش نگاه آرامش را به موبایلش که روی تخت به همان شکلی که رهایش کرد افتاده بود، دوخت و با آزادسازی نفسش از حبس سینه، در اتاق را بیصدا بست. قدم برداشته به جلو، موبایلش را با دستی که لرز ...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 137
زیرلب با حرص ناسزایی نثار دهان لق سمانه کرد و با چشمغرهای به زن، مسیرش را با قدمهایی سریع سمت کوچهی راست کج کرد سپس بند کولی را محکم در دستش فشرد و سوی انتهای کوچه دوید. نفسزنان از زور دویدن، آمد با گذر از تیر چراغبرق به کوچهی بعدی وارد شود که ناگهان بازویش اسیر دستی ظریف شد و از آنجا که ا...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 138
با نشان دادن حجم دلتنگیاش از طریق بغل کردن بامداد با تمام نیروی تنش، هرچه فکر منفی در ذهن پدرش بود را رو به نابودی برد و افکار و احساسات او را نظم داد و در مقابل؛ بامداد سرش را قدری خم کرد و با نشاندن بوسهای دیگر بر استخوان ترقوهی دخترک بدون نگاهی سمت عمارت، قدم سوی اتاقک برداشت. نشاط که بوسه...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 139
شیرین با هر روشی که سراغ داشت، مهتاب را برای انجام کارهای مسابقه به جای او راضی کرد سپس ورقه را در کاور تابلو گذاشت و به قصد دور شدن از نمایشگاه قدم برداشت. با دور شدن شیرین، هومن نیز در پیادهروی مخالف او شروع به قدم زدن کرد، بدون اینکه نگاهش را از روی او بردارد. رسیده به خیابان اصلی، منتظر ماند...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 140
سکوت اتاقی که حکم سلول زندان را برای دخترک تازه بهوش آمده داشت، سنگین و گوشهایش سوت کشیده از بلندای این سکوت، پلکهای خستهاش را محکم برهم زد و سعی کرد قفل چشمان میشیرنگش را بگشاید؛ اما تنها سیاهی بود که نصیبش شد. نه تاری دیدش را حس کرد نه جایی را دید، دید نگاهش را پارچهی مشکی و ضخیمی که دور چ...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
