لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 1
فصل اول: «شعلهای در دل خاکستر» دستان ظریف، روشن و براقش بابت استفاده از مرطوبکننده را پس از کنار زدن پردهی حریر و سفید پنجرهی نسبتاً کوچک و مستطیلی اتاقش، به سمت دستگیرههای فلزی پنجره برد و هردو را سوی خود کشید. چشمان مشکی، براق و پر آرامشش را که زیر سایهی مژههای بلند و مشکی رنگش ربایشی...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 2
ریسک نکرد، منتظر لحظهای ماند که بعد از آن دیگر آوای کوبشهای قلب ترسیده و بیمار دخترک در گوشش نپیچد؛ اما درست ثانیههای انتهایی صدای سومی کنار صوت نسیم و تپشهای قلبی که انتظار پایانشان را میکشید در گوشش پیچید و باعث شد تمرکزش را برای شنیدن صدای قلب دردمند و رو به خاموشی دخترک بالا ببرد. - آ...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 3
قدمهای سست و مرددش را در راه باریکهای که به موازات در اتاقش بود، برداشت و سرانگشتان بیرنگ دست منجمدش را به در کوتاه و سفید مقابل چسباند و هلش داد و حین فرو فرستادن آب دهان مقابل نردهی کوتاه، چوبی و سفید ایستاد. نگاه نمدارش را به افراد حاضر در سالن طبقهی پایین که زیر پایش بود، دوخت و بیاختی...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 4
بانو دستانش را درهم قفل کرد، نیمنگاهی به رامی که نگاهش هنوز خیره به ایرج مانده بود، انداخت و به کلام بعدی رازان که با صدای بلندتری در سالن پیچید گوش سپرد. - بانو درست میگه؛ امکان نداره کسی پیدا بشه که بخواد به رامی آسیب برسونه، هدف تیغ تیز اون قاتل لعنتی... شاهرگ من بود. نگاه ایرج چرخیده ر...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 5
رامی حین هل دادن در سپید اتاقش تنها سری به نشانهی قبولی لرزاند. حس و حال بیرون زدن از خانه را نداشت؛ اما ترک عمارت را برای خود خوش دانست. مایل نبود خود را در اتاقی که شب قبل دیوارهایش شاهد خفه شدنش بودند، حبس کند. حوصلهی معاینهی قلبش که از همان دیشب سر ناسازگاری برداشته بود را هم نداشت؛ اما می...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 6
لحظاتی بعد رامی چنانکه گویی اصلاً در این عالم نبود بینگاهی به خیرگی چشمان عسلی هومن، دست به در ماشین گرفت و به آرامی روی صندلی نشست. چشمان هومن جمع از برخورد نور خورشید، پس از بستن در و رفتن سمت در راننده، تنش را روی صندلی پشت فرمان رها کرد حین انداختن نگاهی به باغبان خانه؛ پدرش حنیف که در ب...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 7
رامی تنها سری تکان داد و زیر نگاه خیرهی رازان، در ماشین را باز کرد و پیاده شد. نگاه رازان بدون پلک زدن خیره به او ماند، سردرگمی او که گیر کرده بود میان عالم حقیقی و خیال شب گذشته را از قدمهایش هم حس کرد که انگار در تلاش بود تلو نخورد؛ اما با همه میل به رفتن دنبالش فقط از دور نگاهش کرد که پس از ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 8
خورشید گرچه مایل به غروب؛ اما آفتابش هنوز تیز بود و تیزیاش که درست بر چهرهی رامی شمشیر کشیده باعث عذاب او بود. با حساسیت و کلافگی مشت ملایمی به شیشه زد و چون تیر کشیدن تمام مغزش را حبس جمجمه بابت آزردن چشمان حساس و خمارش زیر تیغ آفتاب ملایم حس کرد، روی صندلی دراز کشید سپس دستچپش را زیر سر جمع ...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 9
لبانش را فشرده برهم از تماشای گرهی اخم ابروان رازان، رو گرفت و چون به جلو بازگشت، از آینهبغل ماشین غرق سایهی آسمان غروبی کبود خیرگی هومن را شکار کرد تا زمانیکه پا فشرده بر پدال گردوخاکی پشت ماشین راه انداخت و آنسوی قوس راه جنگلی گم گشت. آنقدر راه نفسش تنگ که حس کرد با گذر از هالهی غباری که ...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 10
پس از اینکه رازان با فاصلهی اندکی از رامدخت وارد عمارت شد، لبانش را برهم زد تا به او که پشتسرش در را میبست، حرفی بزند؛ اما با خروج هومن از سالن و نگاهی به رامی که غرق عالم تاریک افکار خویش با گذر از کنارش قدم به سمت راهپله برداشت، مخاطبش را به هومن تغییر داد. - امشب که بهونهی رفتن به باشگ...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 11
رامدخت در سکوت آبدهانش را محکم فروفرستاد و با نگاهی به قدم جلو آمدهی بانو، سکوتش را ادامه داد تا دوباره بشنود. - تکرار میکنم رامدخت؛ اگه دلت میخواد بیکلهبازی دربیاری و خودت رو به خطر بندازی هیچ حرفی نیست اما از اونجایی که هدف اصلی قاتل نفسهات دختر منه... هیچ دلم نمیخواد رازان رو قربانی ب...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 12
صدای بسته شدن در اتاق رامی باعث شد رازان به عقب بازگردد و قصد کند با خروج از سالن به سراغ او برود؛ اما ناتوان از حرفی به بانو نزدن، عصبی به عقب بازگشت و رو به او نبض عصبی سرش را به رشتهکلامی مبدل ساخت. - تمومش کن بانو، این رفتارت رو بعد از بیستسال تموم کن! گرچه آرامش نکرد؛ اما همین هم برا...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 13
از سوی دیگر؛ رامدخت پناه برده به خلوت خویش بهآرامی لبهی تخت نشست، پتو را در دستانش فشرد و نگاهش را از روی زمینی که با نور آباژور روی عسلی کنار تخت روشن بود به سمت پنجرهی مقابلش بالا کشید. از طرفی دلش میخواست سرش را در بالش فرو کند و بغضش را آزاد سازد؛ اما از طرف دیگر مایل نبود صدای گریهاش در...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 14
هرچند از اهالی خانه دلگیر بود؛ اما به خود اطمینان داد که با وجود ایرج و رازان و حتی بانو دیگر اتفاق شب قبل نخواهد افتاد. تنها نبود و درعین اینکه مایل به بودن آنها که تنهاییاش را از بین برده بودند، نبود؛ چون از ترس تجربهی دوبارهی خفه شدن در دستان قدرتمند آن مرد دستانش منجمد و مردمکهایش لرزان...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 15
به دو بوق نکشید که تماس برقرار شد و صدای مردانه و نسبتاً کلفت و البته آشنایی به گوشش رسید. - میتونم بگم هنوز دیر نشده و خودت رو به خطر ننداز؟ سرش را کوتاه کج کرد، ابرو پراند و با فکر به مواردی که در آن موقعیت احتیاطش را سبب میشدند، خونسردی به رخ کشید. - نه؛ اما اگه مورد مشکوکی دیدی میتو...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 16
نگاهی که توان نداشت از رخ رامی دور کند با شنیدن صدای نالهی نامفهوم او از آزار کابوس، تیز شد و عوض اینکه مضطرب شود و هرچه زودتر برود، به شدت یافتن ضربانهای قلبش دقیق شد و حینیکه سردرنمیآورد چه اتفاقی در وجودش رخ داده که خونسردی همیشگیاش را برهم زده بود، لبان باریکش خارج از کنترلش لرزیدند و ان...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 17
قدمهای لرزانش را سمت در خانه برداشت، کلید را در قفل چرخاند و قصد کرد دستگیره را پایین بکشد که لحظهای مکث کرد و در همان لحظه صوت قدمهایی را نزدیک به در خانه شنید. پلکش پرید و حتی نفس هم نکشید تا با دقت بیشتری صدای قدمهای شخص پشت در را بشنود؛ ته دلش درهم پیچید انگار... آهنگ قدمهای مرگ را شنید ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 18
گمگشتهای در عالم تاریک وحشتی که آن مرد کنجی از عمارت برایش آجر به آجر بنا کرده بود؛ رامدختی که با هر تپشی که قلبش را میخ کرد به سینه قدم پیش کشید و پلهها را با تکیهی روح آشفتهاش به آرامش هومن، بالا رفت و در نهایت پشت در اتاقش کنار او متوقف شد. او که نگاهش مشغول مراقبت از رامی بود و حفظ کرده ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 19
سرانگشتانش را به گوشهی آستین بافت سرمهایرنگ با تزئین نوارهای نقرهای که زیر مانتوی مشکی و اسپرتش پوشیده بود، رساند و آستینهایش را به اندازهای که از آستین مانتو بیرون بزنند حبس مشتهایش کشید. سپس دست به سینه، نفسش را آهسته تقدیم هوا کرد و با تکان دادن سرش، خیره به پدرش که با آرامش همیشگیاش ک...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 20
رامی پلک محکمی زد، نگاه از هومن گرفت و بیتوجه به صدای بمش که وسط آشفتهبازار مرور شب قبل در سرش میچرخید و «فدای سرت» را برایش روی دور تکرار گذاشته بود، به چهرهی پدر او یعنی حنیف که مثل هر روز بهعنوان باغبان عمارت مشغول رسیدگی به باغ بود، خیره شد. قدم سمت حوض برداشت و سعی کرد به هومن توجهی نکن...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
