پارت صد و پنجاه و دوم :

آن‌سوی قصه‌ی ناجوری؛ سکوت حاکمیت ویلای یکتا را بر عهده گرفته و بر روان هانتر که پشت میز سفید و گردی درست وسط سالن روی صندلی نشسته و چشمانش را بسته به‌روی سالنی که به واسطه‌ی نور آبی ملایم از حالت تاریکی مطلق بیرون زده بود و منظم نفس می‌کشید، می‌تاخت. دستانش روی میز درهم قفل، لحظات را در انتظار می‌گذراند تا یکتا پیدایش شود. نگاه سنگین مرصاد که در قسمت غرق سایه‌ی زاویه سالن فرو رفته بÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فیونا

    0

    واقعا هم آرامش هانتر اعصاب خرد کنه... این که اون همه چی و می دونه و رازان نه!:) ولی فقط سفید شدن تار موی هانتر و اون جایی که به رامی گفت مظلوم وحشی😂💔

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هانتر برخلاف فرعی بودنش نقش پررنگی توی شکل‌گیری ناجوری داشته، چیزهایی میدونه که هیچکس هنوز نفهمیده؛ رامی حتی قدرت اینو داره اعصاب هانترم بهم بریزه🫣😂

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مزدک بود فکر کنم کسی که مرصاد رو کشت

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره خودش بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مگه قرار نبود مزدک بره سراغ هانتر و رازان سراغ رامی؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نمیدونن که رامی کجاست، توی قرار هانتر با یکتا حاضر شدن تا به رامی برسن، قرار شد مزدک بعد از گم‌و‌گور کردن جنازه یکتا خودش رو به رازان برسونه.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واای رازاانن واای چقدر احمقی واای

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️