دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ناجوری اثر مهدیه فیروزی

رمان ناجوری

  • زبان فارسی
  • 171.6K 👁
  • 615 ❤️
  • 4.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جنایی ناجوری

مهره‌های زمین بازی ناجوری را فقط یک نفر قدرت داشت همبازی کند؛ رامدخت ورهرام! همیشه تلاش کرد از مسیر سیاه جنایت پدرخوانده‌اش که دخترش رازان را هم به آن آلوده کرده بود، دوری کند؛ تا اینکه شبی انتقامجویی از گذشته به خیال کشتن رازان مهمان عمارت ورهرام می‌شود اما آن شب هیچکس جز رامدخت در خانه حاضر نبود! شبی که رامدخت را به راه جنایت دعوت کرد، راهی که زندگی او را به سرنوشت آدم‌هایی گره زد که هیچ سنخیتی باهم نداشتند؛ اما به لطف ارتباط با رامدخت، همه در سرنوشت یکدیگر تاثیرگذار شدند! مسافری با کوله‌باری از اسرار تاریک گذشته‌ی هولناک رامدخت... قاتل انتقامجویی که اگر شبی نفس رامدخت را گرفت، شب به شب تا ابد به حکم عاشقی نفسش برید؛ این مرد از دل تاریک‌ترین جنایت‌ها زنده بیرون آمده، ظلم دیده و ظالم شده و با هوش سیاهش میتواند تمام مهره‌های بازی را با تک‌مهره‌اش بیرون کند، شش آوردن و هربار بردن از حریف آنقدر تکرار شده که دلش تنوع باختن میخواهد؛ اما میتواند باختن به عشق را تاب بیاورد؟ و اما رامدخت... دختری که با قلب بیمار به دنیای جنایت ناجوری محکوم شده؛ آیا قبول می‌کند صاحب گذشته‌ی هولناکی‌ست که سال‌ها بی‌خبر از آن بزرگ شد؟ آیا روزی میفهمد مردی که بارها به عنوان ناجی شناخت، قاتلی‌ست که شبی قصد جانش را کرد؟ و آیا رامدخت داراپناه میتواند جورِ خود را برای نجات از ناجوری پیدا کند و زنده بماند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول: «شعله‌ای در دل خاکستر»
دستان ظریف، روشن و براقش بابت استفاده از مرطوب‌کننده را پس از کنار زدن پرده‌ی حریر و سفید پنجره‌ی نسبتاً کوچک و مستطیلی اتاقش، به سمت دستگیره‌های فلزی پنجره برد و هردو را سوی خود کشید. چشمان مشکی، براق و پر آرامشش را که زیر سایه‌ی مژه‌های بلند و مشکی رنگش ربایشی خاص داشتند روی ستارگان پر نور آسمان بالای سرش چرخاند. نسیم خنکی وزید و همین که گیسوان موج‌دار و سیاهش را به بازی گرفت، لبخند کمرنگی گوشه‌ی باریکی لبان باریکش جا خوش کرد. دست چپش را به آرامی بالا برد و خیره به هلال ماه، طره‌ای از موهایش را که به دست نسیم سپرده شده بود دور انگشت اشاره چرخاند و با آرامش شقیقه‌اش را به تیزی دیوار کنار پنجره تکیه داد.
نگاهش را عقب‌تر از آسمان کشید و با دنبال کردن پرده‌ای که کنارش در اتاق تاریک به دست باد سپرده شده بود دوباره به ماه خیره شد. چنان غرق آرامش بود که سنگینی نگاه براق، مرموز و آبی پشت سرش را حس نکرد. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد که حتی متوجه ورود صاحب آن چشمان آبی به اتاقش نشده بود. اما تنها به فاصله‌ی یک پلک زدن از دنیای پر آرامشی که برای خود مهیا کرده بود، خارج شد. رعدی خوفناک در قلبش زده شد، وجودش را به ترس انداخت و آرامش آسمان مشکی چشمانش را با وحشتی تعویض کرد؛ رعدی که با نشستن دستی مردانه، کشیده و پوشیده از دستکش روی دهانش زده شده بود و نفس از او می‌گرفت.
نگاهش از روی هلال ماه زیر افتاد، ضربان قلبش بالا و بالاتر رفت، دستان لرزانش را برای جدا کردن دستی که روی دهانش نشسته بود، بالا برد و صوتی نامفهوم و ناله‌مانند از گلویش منتشر کرد؛ اما او که نگاه آبی و خونسردش را به هلال ماه دوخته بود و با آرامش و بدون عجله نفس دخترک را می‌گرفت، بی‌توجه به تقلای او برای رهایی با لذتی پنهان از بی‌نفس شدن دخترِ حبس شده در دستانش، نوک بینی سر بالا و کشیده‌اش را با سر مدام در حرکتِ دخترک مماس قرار داد و عطر وانیل موهایش را استشمام کرد.
دخترک که برخلاف خونسردی جلاد پشت سرش کم مانده بود خود را ببازد، محکم‌تر از پیش به ساق دستی که در نظرش مردانه بود، چنگ زد و تنش را تکان محکمی داد؛ اما بی‌فایده بود. هر لحظه که بی‌نفس‌تر می‌شد، ضربان‌های قلب بیمار و دردمندش را درعین تند شدن رو به خاموشی می‌دید، انگار کسی که راه رفت و آمد نفس‌هایش را بند کرده بود قصد داشت از جسمش جسد بسازد و روحش را به سوی آسمان بفرستد.
خون به چهره‌ی مهتابی دختر هجوم برد، دست دیگر جلاد گلویش را هدف گرفت و پاهای لرزانش هم که قفل شد، عملاً جز دستانش هیچ حرکتی از دخترک ساخته نبود؛ دستانی که لحظه به لحظه کم‌جان‌تر می‌شدند و اگر از وحشت ناگهانی و شوک نبود، دختر حتی توان حرکت دادن آن‌ها را که به شدت هم می‌لرزیدند، نداشت.
جلاد بی‌رحم که هیچ راه تنفسی برای دخترک باقی نگذاشته بود با لذت سر کج کرد، چشمان ریز شده و سردش را به آرامی بست و نفسی عمیق درست کنار شقیقه‌ی پر نبض او کشید. پلک‌های دخترک لرزید، عرق سرد نشسته روی کمرش، فشار ناخن‌های بی‌رنگش روی ساق دستی که گلویش را هدف قرار داده بود، کم شد؛ اما به سختی خود را کنترل کرد، فشار ناخن‌هایش را بیشتر کرد و سعی کرد صدا بلند کند. کرد؛ اما انگار فراموشِ ذهن ترسیده‌اش شده بود که جز خودش هیچکس در خانه نه و هیچکس هم قرار نبود سر برسد و او را از دست عزرائیلش که اصلاً نمی‌دانست کیست و چه دشمنی‌ای با او داشت، نجات دهد.
به خس‌خس افتاد، صدای ناله‌هایش رو به خاموشی رفت و پلک‌هایش مدام در لرزش قرار گرفت و مانده در یک قدمی مرگ، سرش ناخودآگاه به عقب کشیده شد و شقیقه‌اش از نوک بینی مرد رد شده زبری ته‌ریشی که تنها استخوان فک جلاد را پوشانده بود، حس کرد. تن دختر کم‌حال و رو به بی‌جان شدن بر سینه‌ی ستبر و محکم جلاد رها شد و دستانش درحال جان دادن، لحظه‌ای به ساق دستان نشسته بر دهان، بینی و گلویش چنگ می‌زدند و لحظه‌ی دیگر پوست و گوشت دست عزرائیل را که زیر آستین بلند پالتویی مشکی و نازک پوشیده بود، رها می‌کردند.
و دمی بعد، زیر نگاه سنگین جلاد دستانش از روی دستان مردانه‌ای که نفسش را گرفته بود، زیر افتادند و تنش از حال رفته، چون پری که به خواب رفته باشد در قفس آلوده به عطر مرگ مرد آرام گرفت. لبان باریک و برجسته‌ی جلاد باز مانده از هم، به رفت و آمد نفس‌هایش از راه دهان رضایت داد و با بالا کشیدن نگاه براق و ابروان مشکی‌رنگش، چشم چرخانده روی ستارگان اطراف هلال ماه به صوت کوبش‌های رو به ضعیف شدنِ قلب دخترک گوش سپرد که تنها صوت شکننده‌ی سکوت فضا میان نسیمی که موهای مشکی‌اش را به بازی گرفته، بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 24 درصد تخفیف

فقط تا 3 روز دیگر ( تا پایان روز سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ناجوری

مهدیه فیروزی : ۲ هفته پیش

عزیزای دلم، امیدوارم حالتون عالی باشه💙
آیدی چنل تل رو میذارم (قسمت پروفایلمم هست اما ممکنه به چشم نیاد)، اونجا رو داشته باشین که قراره بزودی بحث رمان جدیدم رو اونجا باز کنم🫣🔥اطلاع رسانی ها درمورد رمان ها؛ ساعت پارتگذاری، تخفیف ها و... همه توی چنل از قبل اعلام میشه.
شخصیت ها، لینک ها، نظرسنجی ها، صحبت درمورد نظرات و حتی اسپویل ها اونجاست؛ پس همین الان بپر اونجا💙
و آها.. آیدی:
************
ماچ^^💙

نظرات رمان ناجوری
  • سوفیا

    در پارت 20

    از حجم رمان میترسم ولی جلاد جذبم کرد آخه چشاشم آبیه😔🤣

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همونم باعث میشه نفهمی چیشد تمومش کردی نگران نباش^^

    ۱ ماه پیش
  • دلی

    در پارت 20

    تا تموم کنی مغز ادم رگ به رگ میشه

    ۴ هفته پیش
  • سوفیا

    در پارت 50

    چرا هر پارت یه کراش اضافه میشه؟😔🤣

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ناجوری نگو، کراشستون بگو!

    ۱ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 20

    خوشم اومد ازش.ممنون از نویسنده با قلم تواناش🌺

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا آخر به دلت بشینه🤍

    ۱ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 40

    رازان کراشم شد😔🤣

    ۱ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 40

    رامی رو با مزدک شیپ می کنم ولی بدمم نمیاد رازان باهاش در بیفته😔🤣

    ۱ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 30

    بانو خیلی خوشکلهههههه🥹

    ۱ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 30

    یکم گیج شدمممم چرا انقد خونسردن؟ از عکسش حس می کنم ایرج یکم آدم چرکیه😔🤣

    ۱ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 10

    اول پارتی مرددد؟ تا آخرش خدا به خیر بگذرونه🫡

    ۱ ماه پیش
  • دلی

    0

    از پارت ۳۴۰ بخاطر مشکلاتی رمانو نشد بخونم اون موقع کلا برنامه رمانم پاک شد اصلا بالاخره بعد مدت ها اومدم یادم افتاد ناجوری میخونم اومدم بخونم دیدم رایگان نیست دیگه حیف که اون همه خودمو عذاب دادم چشم دراومد تا در عرض ۳هفته خودمو برسونم به پارت ۳۰۰ تا همراه بقیه بخونم ولی اخرش از دستم رفت

    ۱ ماه پیش
  • افسون

    در پارت 4341

    ممنونم ازت که قصه ی اهالی ناجوری رو با پایانی به وسعت عشق نوشتی و همه باید بدونن به قول مولانا از محبت خارها گل می شود صد در صد و آخرتم قصه ها موندن کنار همه و بس شاید که فردایی نباشد گلم 😚🥰💯

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از تو عزیزم برای همراهی و بودنت^^🤍

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وایTT عزیزدلم من که قبلش دوتا اطلاعیه گذاشتم حتی رمان با دو سه روز تاخیر از روزی که اعلام کردم قفل شد، متاسفانه امکان تغییر نیست.

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    باورم نمیشه ناجوری تموم شده😭😭

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    1

    خب من امروز منتظر چی بمونم ؟🥺

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    در پارت 4342

    خدا قوت بهت میگم مهدیه جان یک رمان زیبا و شاهکار خلق کردی کاملاً متفاوت و زیبا 💜💜💜💜 لازمه بهت بگم به خاطر مزدک ازت دلخورم بچم خیلی گناه داشت یه پایان قشنگ براش میخواستم 😭💔 بازم ممنون امیدوارم موفق باشی 🌸🌸

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واسه اون خودمم دلم خونهTT ممنونم ازت قشنگم که بودی و انرژی دادی^^

    ۲ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 4341

    خیلی قشنگ بود مرسی عزیز دلم موفق ادامه بده

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون قشنگم^^

    ۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    در پارت 4342

    خسته نباشی مهدیه جان یه شاهکار جذاب با پایانی متفاوت خلق کردی که من از خوندن تک تک کلماتی که نوشتی لذت بردم امیدوارم پر قدرت ادامه بدی ولایق بهترینایی برات آرزوی موفقیت و حال خوب دارم ممنون این اثر زیبا رو رایگان در اختیار ما گذاشتی 💕🌱

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ منی، ممنونم ازت که همراهم بودی^^

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 24 %
هنوز عضو رمان نشدی؟