دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ناجوری اثر مهدیه فیروزی

رمان ناجوری

  • زبان فارسی
  • 178.5K 👁
  • 776 ❤️
  • 4.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مهره‌های زمین بازی ناجوری را فقط یک نفر قدرت داشت همبازی کند؛ رامدخت ورهرام! همیشه تلاش کرد از مسیر سیاه جنایت پدرخوانده‌اش که دخترش رازان را هم به آن آلوده کرده بود، دوری کند؛ تا اینکه شبی انتقامجویی از گذشته به خیال کشتن رازان مهمان عمارت ورهرام می‌شود اما آن شب هیچکس جز رامدخت در خانه حاضر نبود! شبی که رامدخت را به راه جنایت دعوت کرد، راهی که زندگی او را به سرنوشت آدم‌هایی گره زد که هیچ سنخیتی باهم نداشتند؛ اما به لطف ارتباط با رامدخت، همه در سرنوشت یکدیگر تاثیرگذار شدند! مسافری با کوله‌باری از اسرار تاریک گذشته‌ی هولناک رامدخت... قاتل انتقامجویی که اگر شبی نفس رامدخت را گرفت، شب به شب تا ابد به حکم عاشقی نفسش برید؛ این مرد از دل تاریک‌ترین جنایت‌ها زنده بیرون آمده، ظلم دیده و ظالم شده و با هوش سیاهش میتواند تمام مهره‌های بازی را با تک‌مهره‌اش بیرون کند، شش آوردن و هربار بردن از حریف آنقدر تکرار شده که دلش تنوع باختن میخواهد؛ اما میتواند باختن به عشق را تاب بیاورد؟ و اما رامدخت... دختری که با قلب بیمار به دنیای جنایت ناجوری محکوم شده؛ آیا قبول می‌کند صاحب گذشته‌ی هولناکی‌ست که سال‌ها بی‌خبر از آن بزرگ شد؟ آیا روزی میفهمد مردی که بارها به عنوان ناجی شناخت، قاتلی‌ست که شبی قصد جانش را کرد؟ و آیا رامدخت داراپناه میتواند جورِ خود را برای نجات از ناجوری پیدا کند و زنده بماند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول: «شعله‌ای در دل خاکستر»
دستان ظریف، روشن و براقش بابت استفاده از مرطوب‌کننده را پس از کنار زدن پرده‌ی حریر و سفید پنجره‌ی نسبتاً کوچک و مستطیلی اتاقش، به سمت دستگیره‌های فلزی پنجره برد و هردو را سوی خود کشید. چشمان مشکی، براق و پر آرامشش را که زیر سایه‌ی مژه‌های بلند و مشکی رنگش ربایشی خاص داشتند روی ستارگان پر نور آسمان بالای سرش چرخاند. نسیم خنکی وزید و همین که گیسوان موج‌دار و سیاهش را به بازی گرفت، لبخند کمرنگی گوشه‌ی باریکی لبان باریکش جا خوش کرد. دست چپش را به آرامی بالا برد و خیره به هلال ماه، طره‌ای از موهایش را که به دست نسیم سپرده شده بود دور انگشت اشاره چرخاند و با آرامش شقیقه‌اش را به تیزی دیوار کنار پنجره تکیه داد.
نگاهش را عقب‌تر از آسمان کشید و با دنبال کردن پرده‌ای که کنارش در اتاق تاریک به دست باد سپرده شده بود دوباره به ماه خیره شد. چنان غرق آرامش بود که سنگینی نگاه براق، مرموز و آبی پشت سرش را حس نکرد. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد که حتی متوجه ورود صاحب آن چشمان آبی به اتاقش نشده بود. اما تنها به فاصله‌ی یک پلک زدن از دنیای پر آرامشی که برای خود مهیا کرده بود، خارج شد. رعدی خوفناک در قلبش زده شد، وجودش را به ترس انداخت و آرامش آسمان مشکی چشمانش را با وحشتی تعویض کرد؛ رعدی که با نشستن دستی مردانه، کشیده و پوشیده از دستکش روی دهانش زده شده بود و نفس از او می‌گرفت.
نگاهش از روی هلال ماه زیر افتاد، ضربان قلبش بالا و بالاتر رفت، دستان لرزانش را برای جدا کردن دستی که روی دهانش نشسته بود، بالا برد و صوتی نامفهوم و ناله‌مانند از گلویش منتشر کرد؛ اما او که نگاه آبی و خونسردش را به هلال ماه دوخته بود و با آرامش و بدون عجله نفس دخترک را می‌گرفت، بی‌توجه به تقلای او برای رهایی با لذتی پنهان از بی‌نفس شدن دخترِ حبس شده در دستانش، نوک بینی سر بالا و کشیده‌اش را با سر مدام در حرکتِ دخترک مماس قرار داد و عطر وانیل موهایش را استشمام کرد.
دخترک که برخلاف خونسردی جلاد پشت سرش کم مانده بود خود را ببازد، محکم‌تر از پیش به ساق دستی که در نظرش مردانه بود، چنگ زد و تنش را تکان محکمی داد؛ اما بی‌فایده بود. هر لحظه که بی‌نفس‌تر می‌شد، ضربان‌های قلب بیمار و دردمندش را درعین تند شدن رو به خاموشی می‌دید، انگار کسی که راه رفت و آمد نفس‌هایش را بند کرده بود قصد داشت از جسمش جسد بسازد و روحش را به سوی آسمان بفرستد.
خون به چهره‌ی مهتابی دختر هجوم برد، دست دیگر جلاد گلویش را هدف گرفت و پاهای لرزانش هم که قفل شد، عملاً جز دستانش هیچ حرکتی از دخترک ساخته نبود؛ دستانی که لحظه به لحظه کم‌جان‌تر می‌شدند و اگر از وحشت ناگهانی و شوک نبود، دختر حتی توان حرکت دادن آن‌ها را که به شدت هم می‌لرزیدند، نداشت.
جلاد بی‌رحم که هیچ راه تنفسی برای دخترک باقی نگذاشته بود با لذت سر کج کرد، چشمان ریز شده و سردش را به آرامی بست و نفسی عمیق درست کنار شقیقه‌ی پر نبض او کشید. پلک‌های دخترک لرزید، عرق سرد نشسته روی کمرش، فشار ناخن‌های بی‌رنگش روی ساق دستی که گلویش را هدف قرار داده بود، کم شد؛ اما به سختی خود را کنترل کرد، فشار ناخن‌هایش را بیشتر کرد و سعی کرد صدا بلند کند. کرد؛ اما انگار فراموشِ ذهن ترسیده‌اش شده بود که جز خودش هیچکس در خانه نه و هیچکس هم قرار نبود سر برسد و او را از دست عزرائیلش که اصلاً نمی‌دانست کیست و چه دشمنی‌ای با او داشت، نجات دهد.
به خس‌خس افتاد، صدای ناله‌هایش رو به خاموشی رفت و پلک‌هایش مدام در لرزش قرار گرفت و مانده در یک قدمی مرگ، سرش ناخودآگاه به عقب کشیده شد و شقیقه‌اش از نوک بینی مرد رد شده زبری ته‌ریشی که تنها استخوان فک جلاد را پوشانده بود، حس کرد. تن دختر کم‌حال و رو به بی‌جان شدن بر سینه‌ی ستبر و محکم جلاد رها شد و دستانش درحال جان دادن، لحظه‌ای به ساق دستان نشسته بر دهان، بینی و گلویش چنگ می‌زدند و لحظه‌ی دیگر پوست و گوشت دست عزرائیل را که زیر آستین بلند پالتویی مشکی و نازک پوشیده بود، رها می‌کردند.
و دمی بعد، زیر نگاه سنگین جلاد دستانش از روی دستان مردانه‌ای که نفسش را گرفته بود، زیر افتادند و تنش از حال رفته، چون پری که به خواب رفته باشد در قفس آلوده به عطر مرگ مرد آرام گرفت. لبان باریک و برجسته‌ی جلاد باز مانده از هم، به رفت و آمد نفس‌هایش از راه دهان رضایت داد و با بالا کشیدن نگاه براق و ابروان مشکی‌رنگش، چشم چرخانده روی ستارگان اطراف هلال ماه به صوت کوبش‌های رو به ضعیف شدنِ قلب دخترک گوش سپرد که تنها صوت شکننده‌ی سکوت فضا میان نسیمی که موهای مشکی‌اش را به بازی گرفته، بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 779 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ناجوری

  • آیلا

    0

    سلام مهدیه جان میشه برای این رمان شاهکار یکم تخفیف بزاری لطفا🫠🫠

    ۴ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، تخفیف مهرماه بزودی فعال میشه🤍

    ۴ هفته پیش
  • نیا

    0

    شبی دوپارت با کامنتای زیاد. فعلا تا فرداشب

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 20

    به به بهبه.جلاد نترس خونسرد خفن

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 20

    وای اولین بار صداش کرد رامیی

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 10

    شروع طوفانی بود. حالا که یکبار خوندم و دوباره دارم میخوتم واقعا عجیبه

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 10

    بهبه.چشم آبی اومد.اخ چشم آبی.

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    0

    خب من برگشتم.میخوام ناجوری رو دوباره بخونم.

    ۲ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 20

    از حجم رمان میترسم ولی جلاد جذبم کرد آخه چشاشم آبیه😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همونم باعث میشه نفهمی چیشد تمومش کردی نگران نباش^^

    ۴ ماه پیش
  • دلی

    در پارت 20

    تا تموم کنی مغز ادم رگ به رگ میشه

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 50

    چرا هر پارت یه کراش اضافه میشه؟😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ناجوری نگو، کراشستون بگو!

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 20

    خوشم اومد ازش.ممنون از نویسنده با قلم تواناش🌺

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا آخر به دلت بشینه🤍

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 40

    رازان کراشم شد😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 40

    رامی رو با مزدک شیپ می کنم ولی بدمم نمیاد رازان باهاش در بیفته😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 30

    بانو خیلی خوشکلهههههه🥹

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 30

    یکم گیج شدمممم چرا انقد خونسردن؟ از عکسش حس می کنم ایرج یکم آدم چرکیه😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • سوفیا

    در پارت 10

    اول پارتی مرددد؟ تا آخرش خدا به خیر بگذرونه🫡

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️