خلاصه رمان :
مهرههای زمین بازی ناجوری را فقط یک نفر قدرت داشت همبازی کند؛ رامدخت ورهرام! همیشه تلاش کرد از مسیر سیاه جنایت پدرخواندهاش که دخترش رازان را هم به آن آلوده کرده بود، دوری کند؛ تا اینکه شبی انتقامجویی از گذشته به خیال کشتن رازان مهمان عمارت ورهرام میشود اما آن شب هیچکس جز رامدخت در خانه حاضر نبود! شبی که رامدخت را به راه جنایت دعوت کرد، راهی که زندگی او را به سرنوشت آدمهایی گره زد که هیچ سنخیتی باهم نداشتند؛ اما به لطف ارتباط با رامدخت، همه در سرنوشت یکدیگر تاثیرگذار شدند! مسافری با کولهباری از اسرار تاریک گذشتهی هولناک رامدخت... قاتل انتقامجویی که اگر شبی نفس رامدخت را گرفت، شب به شب تا ابد به حکم عاشقی نفسش برید؛ این مرد از دل تاریکترین جنایتها زنده بیرون آمده، ظلم دیده و ظالم شده و با هوش سیاهش میتواند تمام مهرههای بازی را با تکمهرهاش بیرون کند، شش آوردن و هربار بردن از حریف آنقدر تکرار شده که دلش تنوع باختن میخواهد؛ اما میتواند باختن به عشق را تاب بیاورد؟ و اما رامدخت... دختری که با قلب بیمار به دنیای جنایت ناجوری محکوم شده؛ آیا قبول میکند صاحب گذشتهی هولناکیست که سالها بیخبر از آن بزرگ شد؟ آیا روزی میفهمد مردی که بارها به عنوان ناجی شناخت، قاتلیست که شبی قصد جانش را کرد؟ و آیا رامدخت داراپناه میتواند جورِ خود را برای نجات از ناجوری پیدا کند و زنده بماند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ناجوری - پارت 434
قلب زمستان شکسته بود، مثل گذشته سرد نه انگار به هوای بهارِ پیشرو دل باخته بود. پاییز فرصتی برای بازگشت به زندگی بود و زمستان نصیب او شد که با پالتویی همرنگ سیاهی شلوارش درحالیکه از کثیفی کف چکمههایش کمی معذب بود، زیر نگاه افرادی که مقابلش نشسته بودند دستی که میان انگشتان اشاره و وسطش قلمی گرفت...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 433
غمِ لحظات دنبالهدار شد برای رازن که رسید به جاده و به سختی تن سنگین و بیجان ایرج را بر صندلی عقب خواباند و در را که بست، گریان پشت دستی کشیده زیر بینی و ماشین را دور زد و چون پشت فرمان نشست، با سرعت شروع به راندن کرد. سکوت ماشین را هق زدن تلخش شکست، پیش چشمانش جاده نه بلکه صحنهی مواجه شدنش با ...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 432
پرندگانی نشسته بر شاخههای درختان از فریاد شلیک گلولههایی پیدرپی به پرواز درآمدند و تصویر بال زدنشان در دل آسمان آمده به چشم رازان که حبس جنگل با سقوط ناگهانی قلبش در سینه از شنیدن صوت شلیک گلوله سر بلند کرده بود، حدقهی چشمانش قدری درشت شد و از نزدیکیِ صدای شلیک الهام گرفت برای تصور نزدیکیِ ای...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 431
ایرج؛ او که رازانِ راه گم کرده تازه به راه راست وارد شده بود و دنبالش میگشت و سویش میرفت اما فاصلهاش با انبار نسبت به فاصلهی مزدک بسیار بیشتر بود. مهدیار هم از جا برخاست و دور شده از گور به سمت جنگل دوید هرچند که میان این دویدنها سرش گیج میرفت اما بیتوجه به اینکه مرد و زنده شد تا نفسش بازگ...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
سلام عزیزم، تخفیف مهرماه بزودی فعال میشه🤍
۴ هفته پیشنیا
0شبی دوپارت با کامنتای زیاد. فعلا تا فرداشب
۲ ماه پیشنیا
در پارت 20به به بهبه.جلاد نترس خونسرد خفن
۲ ماه پیشنیا
در پارت 20وای اولین بار صداش کرد رامیی
۲ ماه پیشنیا
در پارت 10شروع طوفانی بود. حالا که یکبار خوندم و دوباره دارم میخوتم واقعا عجیبه
۲ ماه پیشنیا
در پارت 10بهبه.چشم آبی اومد.اخ چشم آبی.
۲ ماه پیشنیا
0خب من برگشتم.میخوام ناجوری رو دوباره بخونم.
۲ ماه پیشسوفیا
در پارت 20از حجم رمان میترسم ولی جلاد جذبم کرد آخه چشاشم آبیه😔🤣
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
همونم باعث میشه نفهمی چیشد تمومش کردی نگران نباش^^
۴ ماه پیشدلی
در پارت 20تا تموم کنی مغز ادم رگ به رگ میشه
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 50چرا هر پارت یه کراش اضافه میشه؟😔🤣
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ناجوری نگو، کراشستون بگو!
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 20خوشم اومد ازش.ممنون از نویسنده با قلم تواناش🌺
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخر به دلت بشینه🤍
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 40رازان کراشم شد😔🤣
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 40رامی رو با مزدک شیپ می کنم ولی بدمم نمیاد رازان باهاش در بیفته😔🤣
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 30بانو خیلی خوشکلهههههه🥹
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 30یکم گیج شدمممم چرا انقد خونسردن؟ از عکسش حس می کنم ایرج یکم آدم چرکیه😔🤣
۴ ماه پیشسوفیا
در پارت 10اول پارتی مرددد؟ تا آخرش خدا به خیر بگذرونه🫡
۴ ماه پیش

آیلا
0سلام مهدیه جان میشه برای این رمان شاهکار یکم تخفیف بزاری لطفا🫠🫠