لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 201
ظهر بود و شهر ناجوری در این ظهر شلوغ؛ اما گوشهای از این شهر، زیر سقف ساختمانی در میانهی شهر، نور مانیتور سیستمی در کنج سالن بزرگ ادارهای پنهان رسیده به رخ روشن مردی که با اخم کمرنگی نگاه قهوهایتیرهاش را روی خطوط آبی صوت در کادر مستطیلی مشکی وسط صفحه چرخاند و پس از تکیه دادن آرنج چپش به سطح ...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 202
رامی بیخبر از شنودی که پس از افتادن ساعت بر زمین به کنجی خزیده و از دید او پنهان شده بود، دست راستش را به دیوار گرفت و بیصدا؛ اما عجول از پلهها پایین رفت. حین پایین رفتن از پلهها توانست صدای ایرج و رازان را تشخیص دهد. بهنظرش آمد صحبت با ایرج که از شب فرار بیشتر به او نزدیک شده و نسبت به قبل ...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 203
مردمک روی نقشه که محل جنگل، روستا و تپهها را مشخص کرده بود، چرخاند و اخم که با ابروانش بازی کرد، حینیکه دست چپش همچنان در جیب شلوارش پنهان بود، خطاب به عماد، فواد، آریا، میلاد و مردی میانسال با پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی که کنارش ایستاده، نگاه جدی و سختش را به نقشه دوخته و در کت و شلوار سرمه...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 204
از مزدک پایدار حرفی به میان آمده بود. در گوشه و کناری از شهر شلوغ ناجوری، به فاصلهی هفت قدم از تراسی که در شیشهای و ریلی آن بسته شده بود، ایستاده و با دستان فرو رفته در جیب شلوار دودی همرنگ سویشرت نازکی که بابت خنکای خانهی مستانه روی تیشرت آستین کوتاه مشکی و یقهگردش پوشیده بود، مردمکهای م...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 205
شیرین کنج دیگر شهر در اتاقی از خانهی ویلاییاش، روی شکم افتاده بر تخت و پاهایش را از زانو رو به بالا تا زده و درهم قفل کرده چنانکه پاچههای شلوار راحتی گلبهیرنگ هماهنگ با تیشرت آستینکوتاه تنش تا میانهی ساق پاهایش رفته بود. موهای فرش را با گیرهی مشکی پشتسر جمع کرده بود؛ اما با این حال تار م...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 206
مهدخت که به عقب چرخید و نگاهش از پشتسر به هومن برخورد کرد و او را شناخت، هومن حین قدم زدن سرش را اندکی به چپ مایل کرد، نگاه عسلیاش را روی دیوار آجری آنسوی کوچه چرخاند سپس لبخند محوی روی لب نشاند و حین رو به جلو چرخاندن سرش را آهسته به نشانهای که تنها خود معنایش را میدانست، تکان داد. مهدخت که...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 207
نه هومن میتوانست از پشت سر اشکهای سرازیر روی گونههای مهدخت را ببیند، نه مهدخت نگاه خیرهی او را روی خود؛ اما در این میان شاهدی بود که احوال هردو را به تماشا نشسته بود، ماه آن شاهدی بود که در کوچهی دیگری از آن محله نگاه قهوهایسوختهی زنی را به خود خیره کرده بود. هلال ماه لبخند میزد به چشمان...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 208
آسمان شب از پیش هومن پل زد تا پیش نیکو؛ او که جسم ضعیفش آرام گرفته روی تخت درمانگاه، زیر نگاه خیره و خسته و هنوز قدری نگران کاوش، از طریق سرم تقویتی کمی جان میگرفت و مهدخت با روپوش سفید و مقنعهی مشکی درحالیکه استتوسکوپ از روی مقنعه دور گردنش بود، بالای سرش ایستاده و مشغول بررسی برگهای در دستش...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 209
آنها که به مقصد خانه از درمانگاه دور شدند، کاوش نشسته کنار تخت نیکو با داروهایی که روی میز کنار تخت گذاشته بود، سرانگشتانش نوازشگرانه روی دست خنک نیکو میرقصیدند و نگاهش یک سانت از چشمان بستهی نیکو دور نمیشد. منتظر بود او چشمانش را باز کند؛ اما گویا نیکو به حدی خسته بود که میلی به بیدار شدن ند...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 210
لشکر نور به فرماندهی خورشید خیلی زود به مبارزه با ماه و لشکر ستارگانش آمد، ماه که در مقابله با طلوع مغلوب شد، خورشید خود را به آرامی و با طنازی به میانهی آسمان رساند و خوش درخشید میان آسمان آبی و از هر روزنهای بین ابرهایی که یکدیگر را در آغوش کشیده بودند، استفاده کرد تا نور خود را بر زمین بتابد...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 211
خورشید با تصمیمی ناگهانی، پیش از رسیدن به آسمان ظهر نگاه پر نورش را معطوف طبقهی سوم ساختمانی کرد که در یکی از اتاقهای نسبتاً بزرگش با کاغذ دیواری فیلیرنگ و سرامیکهای مشکی مات، مهدیار اوستا نشسته پشت میز مربعی، چوبی و سفید کنج اتاق، در آن تیشرت آستین بلند یقهگرد و مشکی که آستینهایش را تا میا...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 212
رامی غرق شده در دنیای خود را هیچ چیز به خود نمیآورد، چیزی هم نبود که او را متوجه دنیای حقیقی کند؛ اما نگاه خیرهی مهدیار به چهرهی طراحی شدهی رامی را باز شدن در مشکی رنگ اتاق که درست نقطهی روبهرویی میز بود، بالا کشید و او با دیدن چهرهی آرمان به آرامی برگه را برعکس کرد سپس به جلد سخت و جدی خو...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 213
حوالی بعد از ظهر بود و درمانگاه نسبتاً شلوغ. تصادف سنگینی شکل گرفته بود که اورژانس را درگیر چهار زخمی با وضع وخیم کرده بود و نیروهای بیمارستان مشغول رسیدگی به هر چهار نفر بودند. پزشکان دستورات لازم را میداد و به همراهی پرستاران و همکاران دیگر به وضع بیماران رسیدگی میکردند. در راهروهای تمیز درما...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 214
درست چندساعت قبل از وداع مهدخت با درمانگاه، کاوش همراه نیکو که روزهی سکوت گرفته و هیچ رقمه نیمنگاهی هم به چهرهی او نمیانداخت، درمانگاه را به مقصد هتل ترک کرد. تمام مدت از لحظهی رسیدنشان به هتل نیکو روی تختی که از لباس و عروسکهای دخترانه پر بود، نشسته و مغموم و مسکوت به آسمان آنسوی پنجره خی...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 215
بامداد برزگر سر به زیر و با دستان فرو رفته در جیبهای شلوار کتان مشکی، نگاهش را به زمین سرسبز جنگل کوچک سمت راست راه خاکی که میان درختانش رو به عمارت ورهرام به آرامی قدم میزد، دوخته و نوک تار موهای روی سرش افتاده سمت راست سرش که نسبت به روی سر کمی موهایش کوتاهتر بود، در آن عصر خنکی که آوای پرند...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 216
رازان به رامی محتاج به محبت ایرج حق داد؛ رامدختی که با وجود اینکه از کنترل شدید حال بد خود حال قلبش ناخوش میشد اما خود را کنترل کرد و نم نگاهش را پس زد، خود را سنگین نگه داشت و از درون گریه کرد. رامدخت اگر آن رامدخت سابق بود، حال کنجی نشسته و به حال خود و رازان میگریست؛ اما این رامدختی که سعی د...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 217
سوی دیگر شهر؛ هومن در آن تیشرت آستین کوتاه سفید و پیراهن مشکی که رویش پوشیده و دکمههایش را باز گذاشته و آستینهایش را تا آرنج تا زده بود، نشسته روی پلهی سوم از بالای راهپلهای که به اتاق سابق بامداد میرسید، آرنجهایش را روی زانوان پوشیده از شلوار سیاهش گذاشته و دستانش را درهم قفل کرده بود. نگ...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 218
هومن نامی بود که لحظهای ذهن مهدخت را ترک نمیکرد، ذهن او که پیراهن آستین سهربع سرمهای با طرح ستارههای ریزی به تن داشت که لبهاش از جنس بافتی ظریف همرنگ زمینهی لباس بود و تا بالاتر از رانهای پوشیده از شلوار مشکی و تنگ اسپرت تن مهدخت که تا زیر ساق پاچههایش را بالا داده بود، میرسید. ماگ سفید...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 219
و اما هومن؛ او که جهان قدر سالن باشگاهی که به آن پناه برده برایش کوچک شده بود، خفه، تنگ، درست مانند قفس. ماندن در این قفس که او را از دیگر اهالی دنیا جدا کرده بود، احساس تلخی را به جانش تزریق کرده بود، شاید تنهایی مطلق. زمین زیر پایش را مرتعش حس میکرد، هر لحظه منتظر خالی شدن زیر پایش بود و با اح...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 220
مقصد بامداد که قدمزنان سعی داشت تمرکز ذهنش را روی ماجرای بحث هومن و هیلا نگه دارد، همان باشگاهی بود که مهدخت به سبب تعقیب کردن هومن تا چند روز پیش تا حدی مطمئن بود هومن آنجاست نه خانه. ماشینش را مقابل راه باریکهای که به آن میرسید، متوقف کرد و با دستانی نشسته روی فرمان، نگاهش را سمت راه باریکه ...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
