پارت صد و چهل و نهم :

در طول راه؛ هومن عدم تمایلش به صحبت را با سکوت سنگینش نشان داد و در افکارش پرسه‌زنان گشت و از آن‌سو مهدخت، هرچند مایل به هم‌کلام شدن با او بود؛ اما به سکوتش احترام گذاشت. هومن چنان در افکارش غرق بود که مهدخت حس کرد اگر حرفی هم بزند او را متوجه خود نمی‌کرد؛ اما زمانی‌که در کوچه با بیست‌قدم فاصله از در خانه توقف و ماشین را خاموش کرد، با چرخش گردن هومن به سمتش و دوخته شدن نگاه او به نیم‌ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    هومن داش،منم کراش زدم رو این دختر چه برسه تو،الحق که خیلی محکمی،ولی واقعا مهدخت چهره ی خیلی قشنگی داره،دقیقا سلیقه مه،قشنگ مهدیه(ناراحت نشی اسمتو میگما😂)داره سلیقه های منو به تصویر میکشه😔

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مهدخت نیومده چه دل میبره، خوش‌سلیقه‌ایا😁✨

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    فعلا که از معماها چیزی کم نشده فقط داره اضافه میشه،جدیدترینش مهدخت اوستا😂😔✨

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ببین چه معمای زیبایی آوردم واستون👀✨

    ۱۱ ماه پیش
  • فیونا

    1

    مهدخت روحیه ی کمک رسانی قشنگی داره✨ البته بعید می دونم میزان کمکش به بقیه، به فراوانیِ کمک هاش به هومن باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همینه که هومن رو مات کاشته، یعنی چه منظوری میتونه داشته باشه!

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!