پارت صد و پنجاه و هفتم :

دقایقی طولانی گذشت؛ دقایقی طولانی که رامدخت و دامیار را جدا کرد و هریک را در مسیر خود قرار داد، جاده‌های موازی که نقطه‌ی تلاقی دوباره‌شان غرق هاله‌ای از ابهام بود. رامی که مضطرب و منتظر طول کلبه را با قدم‌هایی کوتاه می‌پیمود و هرازگاهی نگاهش را از پنجره به بیرون می‌دوخت، دامیار پس از بالا کشیدن باندانا تا روی بینی با هر قدم به فاصله‌اش از کلبه طول می‌بخشید و تکه‌پارچه را در مشت می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    فکر کنم دامیار واسه ی این اوردش اینجا که یا درمانو گیر بندازه یا ایرج و بکشه!در هر صورت ازت خوشم نمیاد دامیار جان

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره، آوردش اینجا که درمان رو بشناسه

    ۱ سال پیش
  • تیسراتیل

    0

    این دامیار جان چه هیزم تری بهت فروخته 😂😭بچم به این خوبی چرا دوسش نداری از فک اینکه پارتهای آینده بازم باید شاهد نفرتت به دامیار باشم قلبمو به درد میاره 💔

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت بسیار قشنگ و هیجان انگیزی بود🖇🍃

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت🫶🏼✨

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    کنجکاوم ایا درمان هم قراره واحد عاشق شدن رامی رو پاس کنه؟😂😔صبررر کنن شاایدد درماننن همون مهدیارر باشههه...به هر حال من به هر کی جز دامیار راضیم💅

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من بهتره سکوت کنم تا خودت ببینی چی میشه🫣

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    گفتیم الان بعد از این صحنه ی احساسی راهشونو میگیرین میرن خونشون،که یکی باز مثل پیام بازرگانی تر زد توش..در هر صورت باید یکی باشه که به صحنه های احساسی بگه زااررتت و خرابش کنه👀💔

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بالاخره ناجوریه و زیاد فرصت احساساتی شدن پیش نمیاد😶🍃

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    کاش این حس دختر و پدری بینشون واقعی بود:))

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کاش بود.. حداقل بخاطر رامی!

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای منم توی این پارت ضربان قلبم بالاا رفتتت

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    رامی بالاخره به ایرج رسید🥲✨ گفتم الان دیگه به خوبی و خوشی بر می گردن خونه ولی این رمان واقعا غیرقابل پیش بینیه! درمان چه زود به هوش اومد! از دامیار بعیده همین طور ولش کرده باشه به امون خدا! بازم رامیه که هدف قرار گرفته شده یا این دفعه نوبت ایرجه؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اونی که دامیار بیهوش کرد فقط یکی از آدم‌های درمان بود نه خودش، جواب توی پارت بعده🍃

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️