پارت صد و پنجاه و هفتم :

دقایقی طولانی گذشت؛ دقایقی طولانی که رامدخت و دامیار را جدا کرد و هریک را در مسیر خود قرار داد، جاده‌های موازی که نقطه‌ی تلاقی دوباره‌شان غرق هاله‌ای از ابهام بود. رامی که مضطرب و منتظر طول کلبه را با قدم‌هایی کوتاه می‌پیمود و هرازگاهی نگاهش را از پنجره به بیرون می‌دوخت، دامیار پس از بالا کشیدن باندانا تا روی بینی با هر قدم به فاصله‌اش از کلبه طول می‌بخشید و تکه‌پارچه را در مشت می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    فکر کنم دامیار واسه ی این اوردش اینجا که یا درمانو گیر بندازه یا ایرج و بکشه!در هر صورت ازت خوشم نمیاد دامیار جان

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره، آوردش اینجا که درمان رو بشناسه

    ۱۱ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    این دامیار جان چه هیزم تری بهت فروخته 😂😭بچم به این خوبی چرا دوسش نداری از فک اینکه پارتهای آینده بازم باید شاهد نفرتت به دامیار باشم قلبمو به درد میاره 💔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت بسیار قشنگ و هیجان انگیزی بود🖇🍃

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت🫶🏼✨

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    کنجکاوم ایا درمان هم قراره واحد عاشق شدن رامی رو پاس کنه؟😂😔صبررر کنن شاایدد درماننن همون مهدیارر باشههه...به هر حال من به هر کی جز دامیار راضیم💅

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من بهتره سکوت کنم تا خودت ببینی چی میشه🫣

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    گفتیم الان بعد از این صحنه ی احساسی راهشونو میگیرین میرن خونشون،که یکی باز مثل پیام بازرگانی تر زد توش..در هر صورت باید یکی باشه که به صحنه های احساسی بگه زااررتت و خرابش کنه👀💔

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بالاخره ناجوریه و زیاد فرصت احساساتی شدن پیش نمیاد😶🍃

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    کاش این حس دختر و پدری بینشون واقعی بود:))

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کاش بود.. حداقل بخاطر رامی!

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای منم توی این پارت ضربان قلبم بالاا رفتتت

    ۱۱ ماه پیش
  • فیونا

    0

    رامی بالاخره به ایرج رسید🥲✨ گفتم الان دیگه به خوبی و خوشی بر می گردن خونه ولی این رمان واقعا غیرقابل پیش بینیه! درمان چه زود به هوش اومد! از دامیار بعیده همین طور ولش کرده باشه به امون خدا! بازم رامیه که هدف قرار گرفته شده یا این دفعه نوبت ایرجه؟

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اونی که دامیار بیهوش کرد فقط یکی از آدم‌های درمان بود نه خودش، جواب توی پارت بعده🍃

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!