ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و شصت :
عقربهها روی دور تند افتادند، گذشتند و گذشتند تا اینکه با رسیدن به ساعت هشتصبح، دامیار بهعنوان راننده روی صندلی ماشین جا گرفت و هانتر روی صندلی شاگرد، ماشین به حرکت افتاد و چنان سریع از محوطه بیرون زد که جای لاستیک روی راه سنگفرشی ماند. و پس از گذر ماشین از درگاه باغ، صوت جیغ لاستیکها آخرین دشمن سکوت عمارت شد؛ عمارتی که که با باز بودن در باغ و در ورودی به سالن بر پژمردگی خود افزوده
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
0نه دامیارمم چیزیش نشهه..... ولی اون لحظه ای که بازم به فکر رامی بود🥲
۷ ماه پیشآرزومندم
0دامیار چیزیش نشه🥲
۸ ماه پیشسرو
0میشه دامیار پلیس مخفی باشه خواهشا پلیز
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1ولی خفن بودن پارتای اکشن ناجوری>>>
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
😍🫶🏼
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1کی لوشون داد یعنی؟ این هانترم عجب بی وفاییه
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تهش معلوم میشه کار کی بود...
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1هانترم عجب ادمیه...پسررششووو وللل کردددد...پسرررشووو
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1انتظار داشتم یه جوری فرار کنن...ولی خب الحمدلله گیرشون انداختن🥹✨
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1حقیقتا خوشحال شدم که گرفتنشون🤝🏻🥹
۱ سال پیشفیونا
1از هیجان انگیز بودن این پارت که بگذریم، باید بگم واقعا گیرشون انداختن؟ اونم نیروهای ویژه پلیس؟ اصلا چه جوری جای مخفیگاهشون لو رفت؟!
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره، واقعا گیرشون انداختن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
2یه حسی بهم میگه این مهربونیای انسان دوستانه دامیار که خیلی هم زیر پوستی بودن،فقط یه دلیل میتونه داشته باشه اونم اینکه پلیس از آب در بیاد😂