پارت صد و پنجاه و ششم :

نگاهشان چرخیده روی اتاقک چوبی جنگلی که نزدیک به شاخه‌ی درختی تنومند با فاصله از زمین قرار داشت و چهارپایه‌ای نسبتاً بلند و محکم فلزی با روکش چوبی آن را بالا نگه داشته و راه ورودش راه‌پله‌ای چوبی بود که در انتهایش فضای خالی باریکی قرار داشت و کنارش را نرده‌های کوتاه و چوبی به شکل ساعت‌شنی گرفته بود. نگاهی سریع و کوتاه بین رامی و دامیار ردوبدل شد و ابتدا دامیار و به دنبال او رامی با قل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • تیسراتیل

    0

    نویسنده جون امیدوارم در پارتهای آینده بلایی سر دامیار نیاری.

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    شاید بلای خوبی باشه‌ها

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    با این پارت بغضی شدم 🥹🥹🥹تا ابد و یک روز (رامی و دامیار💕🌱)

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    چقدر قشنگ بود ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۶ ماه پیش
  • راز

    0

    خیلی قشنگ بود بانو خسته نباشید

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت زیبا😍🫶🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    الهی رامی عزیزم چقد قشنگ گفت قول میدم این آخرین کاریه ک برام انجام میدی

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دختر مظلومم خیلی قشنگ عاشق شده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    حالا که فکر میکنم دوست ندارم اصلا رامی مزدکو ببینه،رامی عاشق دامیار شده و اینکه مزدک اینو بفهمه فقط بهش اسیب میزنه،و من نمیخوام اسیب ببینه،مزدک،کاش اگه رامی رو نمیتونی از قلبت بیرون کنی،قلبتو بکنی بندازی بیرون،رامی از این به بعد فقط بهت صدمه میزنه چه عمد چه غیر عمد!🫠💔

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و این عشق چیزی جز سقوط قدرت مزدک پایدار نیست!

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    قلبم را شکاندی😂😭

    ۱۱ ماه پیش
  • فیونا

    0

    اصلا از خداحافظی خوشم نمیاد🥺🫀 شکارچی هر طور شده باید اون نشونه رو به رامی برگردونه🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید ببینیم بعد از این جدایی، ملاقات بعدی کی میرسه و آیا اصلا میرسه!🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ببین نویسنده ی عزیزم،میبینی من دارم با تو کنار میام و رامیار رو قبول میکنم،تو هم با من کنار بیا مزدک و رازان و نچسبون بهم😂😭

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا دیگه باهام معامله میکنی😂 باید درموردش فکر کنم🍃

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    حقیقتا،با اینکه از دامیار خوشم نمیاد،منم نگرانش شدم،فقط به عنوان یک انسان!🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پس جای امیدواری هست!

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    به دور از تعصب،قشنگ بود،خسته نباشی🫠

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی بابت انرژی قشنگت🫶🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اخییی...اصلا هم تاثیر گذار نبود دوستان،بی نتیجه بود تلاشتان🤝🏻🎀

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!