لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 81
سکوت بار دیگر در فضای عمارت ورهرام حاکم شد، انگار این سکوت قصد نداشت سلطنتش را در این عمارت پایان دهد. البته اعضای خانه چندان از حاکمیت این سکوت ناراضی نبودند؛ اما برخلاف آنها، رامی خسته و ناراضی از سکوت اتاق بیمارستان که در آن حبس بود، پتوی نازک را روی سر کشید و چشمانش را بست. میتوانست هر چند ...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 82
اما چه خبر از هومن و هیلایی که برای او حکم خواهر داشت؟ هومن؛ او که با قدمهای محکمی در کوچهپسکوچههای محله که زیر آسمان تاریک به لطف نور تیر چراغبرق روشن شده بودند سوی مقصدی که طبق پیام یاسر میدانست باشگاه مبارزه بود، میرفت. محکم بودن قدمهایش کاملاً در تضاد با خستگی همه جانش پس از یک شب نخو...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 83
راستی بامداد! او که بیخبر از آنچه برای هومن و هیلا رخ داده بود، هنوز حاضر در بیمارستان بدون ایجاد صدایی در اتاق رامی را بست و نگاهی به پردهی شیشهی اتاق که آن را کشیده بود، انداخت تا مطمئن شود رامی بدون نگاه مزاحمی غرق آرامش خواب بود سپس صفحهی موبایلش را روشن کرد و پیامی که از رازان برایش آمده...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 84
گذشته از رازان و بامداد، در بیمارستان؛ مردی که بدون هیچ جلب توجهی وارد شده بود، آخرین قدم را در مسیر خود برداشت و مقابل در اتاق موردنظرش ایستاد. مردمکهایش غرق دریای سیاهی که مملو از امواج براقی مانند انعکاس رعد بود، بر سفیدی در چرخیدند و بدون اینکه حسی در چهرهاش مشخص باشد، دست پوشیده از دستکش ن...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 85
ساختمان بیمارستان بیش از حد غرق آرامش بود، انگار هیچیک از اهالی آن خبر از اتفاقی که در اتاق رامی افتاده بود، نداشتند. رازان مانند باقی اهالی، بیخبر نگاهش را از آسفالت گرفت و به ورودی دوخت. دیگر حس نشستن و صحبت کردن با بامداد را نداشت هرچند شک داشت اگر حرفی بزند او جواب دهد. متوجه شده بود عمق در...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 86
رامدخت ورهرام؛ بیخبر از تمام حوادث و اتفاقاتی که در نبودش در بیمارستان افتاده بود، بیهوش چون پری سوار بر دستان مردی که از پیش ماشین سیاهی که دقایقی پیش با آن خود را به زیر پل قدیمی و دور از شهری رسانده بود سوی ماشینی که بیستقدم با آن فاصله داشت میرفت، چون میتی رنگپریده بود. دستی کنار تنش رها ...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 87
حکم وجود روشن رامدخت در دنیای سیاه ناجوری هرچه که بود، صبح روز بعد خانوادهی ورهرام را دورهم جمع کرد البته به همراهی بامداد و هومن و یاوری. خانم رحمتی با سینی چای وارد سالن شد، از بین بامداد و هومن که با فاصلهی سهقدم ازهم جلوتر از درگاه ایستاده بودند، گذشت که نیمنگاه آنها را دنبال خود کشید، ب...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 88
در آنسوی شهر؛ نیکو ماندگار که هومن باید خبر آمدنش را چون وزنهای بر دوش خود تحمل میکرد و هیچ نمیگفت، با قدمهای سریعی کنج پیادهرو حینیکه دست به دیوار میکشید و هرازگاهی با ذرهای اضطراب به عقب نگاه میانداخت، راه گرفته و خود را به کوچهی موردنظر میرساند. آنقدر دست به دیوار سخت کشیده بود که ...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 89
و در یک هماهنگی زمانی؛ در محلهی دیگری از شهر، در فلزی خانهای توسط کسری بسته شد. مزدک سهقدمی جلوتر از در، دستی به یقهی پیراهن سیاهش کشید و نگاهش را دورتادور حیاط کوچک و مربعی چرخاند. قدم روی زمین سیمانی به جلو برداشت و در دوقدمی در توری سفیدرنگی ایستاد که کسری آهسته دستگیرهی در توری را کشید و...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 90
خورشید مشکی مریخ آلوده به غبار نگاهش زیر افتاد، سفیدی چشمانش از حال و هوای بارانی آسمان نگاهش با قلمویی خونین رنگآمیزی شده بود؛ انگار آسمان چشمانش قصد داشت باران خون ببارد. تنها، بیسرپناه و غمگین راهش را از کنج خیابان گرفت و سمت مقصدی نامشخص قدم برداشت. دستان ظریفش میلرزیدند؛ اما واکنشی نشان ن...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 91
او که در نظر بامداد الههی زیبایی بود هم ساعتها به قدم زدنش ادامه داد، پایان یافتن باران را دید؛ اما هنوز به مقصد نرسیده بود. سوی هر خیابان و کوچهای که او را سمت خود فراخواند، قدم زد و به آشنا و ناآشنا بودنش کاری نداشت. پس از آسمانی که بارانش را به همراهی با اشکهایش فرستاد، حال که دیگر اشکی بر...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 92
بامداد برزگر؛ بیهوش و غرق رویا، پس از رسیدن هومن به کمک او به بیمارستان برده شد. پسر جوان همراه هومن رفت تا اگر لازم بود کمکی کند و او که تا به آن زمان هیچوقت این حال بامداد را ندیده بود، با نگرانی منتظر بهوش آمدن او پس از رسیدگی پزشک و پرستار شد؛ اما بامداد انگار دل به رویا سپرده و قصد داشت انتظ...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 93
خورشید با دلبری به آسمان بله داد و به حکم طلوع در آغوش او گم گشت. نور از پنجرهی مستطیلی و بزرگ که پردهی حریر سیاهش کنار رفته بود بر رخ رامدخت خفته روی تخت دونفرهی مشکی تابید و از لای پلکهای لرزانش گذشت تا به چشمان خمارش رسید. حرارت تنش را نبود پتو روی بدنش کم کرده و خنکای بالش سفید در تضاد با...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 94
ایرج ورهرام؛ بیخبر از اینکه قسمت مهمی از بحث در عمارت هانتر بود، قدمهای آهستهاش را در راهباریکهای که به موازات در اتاق رامی بود برداشت. ساعت استیل نقرهایرنگش که بهسبب تا خوردگی آستینهای پیراهن خاکستری تنش روی ساق دستش خودنمایی میکرد کمی لغزید و تا روی مچ پایین رفت. در سفید و کوتاه مقابل...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 95
و اما مزدک پایدار؛ او که برای هدر نرفتن تلاش بیستوچندسالهای که از آن دم میزد قید هرگونه کمکرسانی را زده و گوشهای خزیده بود مبادا حسی که درک کاملی از ماهیتش نداشت وادارش کند به سراغ راهی برای یافتن رامی برود. تکیهاش را داده به پشت کاناپه و سرانگشتانش را دور لبهی جامی که تا نیمه از نوشیدنی ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 96
کمی آنطرفتر؛ حنیف نگاهش را بین چشمان بستهی هومن که درست وسط اتاقک یک بالش انداخته و با همان لباسهای بیرونی رو به سقف خوابیده و دستانش را روی پیشانی درهم قفل کرده درحالیکه پایی را دراز و پای دیگرش را جمع کرده بود، چرخاند و آگاه از بیداری او سکوت را شکست. - اگه نیکو رو دیده بود از این هم شک...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 97
وحشت از لحن هانتر که در نظر رامی به دیوانگان شباهت داشت به جانش تزریق شد و پس از فروفرستادن محکم بزاقش، نگاهش را به دراز شدن دست او سمتش دوخت و قلبش چون دارکوب به سینهاش کوفت. رفتار عجیب هانتر حس ترسی به جانش ریخت که مانع از این شد بگوید نزدیکش نشود؛ اما در کنارش، نوعی سردی و انزجار را با لغزیدن...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 98
سکوت فضای جنگل را فراگرفته و تنها هرازگاهی صوت ناگهانی تکان خوردن ریز علفها، آواز نچندان گوشنواز جیرجیرکها و صوت وزش نسیمی ملایم دست به شکستن آن زده بود. رازان که تنها در ماشین نشسته و بابت نور چراغهای جلوی ماشین میتوانست تا چند متر جلوتر را ببیند، چشم بین درختانی که ختم راه خاکی که در آن تو...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 99
دختر بدون هیچ مقاومتی چون حال و احوال مادرش را بهمریخته دید ناچار وسط اتاق ایستاد و به بسته شدن در توسط راضیه خیره شد. او که پس از بستن در، چند نفس عمیق کشید و با چرخشی کوتاه به عقب، نگاه دودوزنش را به چشمان منتظر و کلافهی هومن دوخت. او که قدمی جلو رفت و رد خاک تهکفشهایش مانده روی فرش سرمهای...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 100
مقصد مزدک پایدار کلبهی جنگلیاش بود، کلبهای که خبر نداشت آنجا مهمان ناخواندهای به انتظارش نشسته بود. از نیمهشب گذشته بود و رازان هنوز هم قصد نداشت به خانه برگردد. تماسی از طرف ایرج و بانو نداشت، خبر داده بود که اگر لازم باشد تا صبح منتظر خواهد ماند و بدون صحبت با مزدک به خانه برنمیگردد. گر...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
