پارت صد و پنجاه و سوم :

گلوله‌ای نشسته به تن رازان که نفسش در لحظه بریده شد، نفهمید چه کسی از پشت سرش به مرصاد شلیک کرد و با آن نشانه‌گیری دقیق او را با آن چشمان باز مانده بر زمین انداخت، تنها خیره به هانتر که مقابل دیدگانش از پله‌های آن‌سوی سالن بالا می‌رفت، روی زانو بر زمین سقوط کرد و اسلحه در دستش لغزید و روی زمین افتاد. انگار صحنه‌ی مقابلش روی دور کند افتاد، همه‌چیز را آهسته دید حتی جرقه‌ی ناشی از برخور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فیونا

    0

    طفلک رازان🥲💔 رامی آخرش به کی پیام داد؟ مزدک؟:) منم موتور سواری می خواممم🥹✨

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک؟.. نه!:)

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    نویسنده ی عزیزم وقتی مزدک رامی رو دید یه اتفاقی بنویس که همه ی اینا رو بشوره ببره،از غمم نسبت به مزدک کمتر بشه😭🤏🏻

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید صبر کنی؛ ولی سعی میکنم جواب صبرت رو به بهترین شکل بدم 🫶🏼

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    الهی هانتر بمیره،الهی به زمین گرم بخورهه..الهییی فقطط

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عجب علاقه‌ای به هانتر داری!

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارتای واقعا قشنگی بودن،دستت درد نکنه مهدیههه😭💋البته اگه دل و قلوه دادن دامیار و رامی رو فاکتور بگیریم😂😔و البته اون قسمت بغل کردن مزدک و رازان🔪🔪

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همینکه با وجود این اتفاقات که باب میلت نیستن بازم پارت واست قشنگه جای امیدواری داره😁✨🫶🏼

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رامی به کی پیام داد؟؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    توی پارت‌های بعدی میفهمی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای از اول تا اخر پارت قلبم توی دهنم بوددد یعنیی چی میشههه

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوبه.. هیجان گاهی لازمه😁

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ببین مزدک داش،تو فقط یا با رامی با باهیچکس تماامم شد و رفتت،رازان خانمم فکر مزدک به سرش نزنه

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دیر گفتی، فکر مزدک به سرش زده🍃

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    معلوم نیست تا فردا قراره چطور بمونیم📿

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    کسری بچه رو نابود کرد،بیچارهه کسریییی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای هانتر نرسهههه

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    امیدوارم هانتر از خیانت دامیار نفهمه رامی بلاخره کراشش رو پیدا کرد

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید ببینیم هانتر زرنگ‌تره یا دامیار!

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️