ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و پنجاه و پنجم :
صوت ضامن چاقویی که مرد مرموز در دست داشت، گم شده در صوت جیرجیرکهایی که گوش رامی را برای لحظاتی کوتاه پر کردند، مرد به آرامی از پشت درخت بیرون زد و قدم برداشته سمت چپ، بیصدا در فاصلهی هشتقدمی پشت درختی که رامی به آن تکیه سپرده بود، پنهان گشت. رامی که تا آن لحظه متوجه مرد نشده بود، کمطاقت از یکجا ایستادن با فکر اینکه شاید با دوقدمی جلو رفتن بتواند نگاهش را در اطراف بچرخاند و دامیا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
تیسراتیل
0ای بابا ضد حال💔 خودمو برای بوسه آماده کرده بودم تهششش چیشد؟؟ فقط پیشانی ها به وصال یار رسیدند 😭😭
۵ ماه پیشرعنا
1من منتظر بودم ببینم مرده کیه و چطوریه ولی اونا بهش توجه هم نکردن 😐
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
2گلبم اکلیلی شد 💖💖 چه حس قشنگی داشت این پارت. مزدک بیچاره 🥺
۶ ماه پیشنفس
1فکر کنم دامیار از رامی خوشش میاد مثلث عشقی نباشه لطفاً گناه داره آلن که فکر می کنم مربع عشقی شده
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
زنگ هندسه با ناجوری🫣😂
۶ ماه پیشراز
2خوب پس هر دو فرمانروای قلب یک دیگه شدن
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بله.. شکار و شکارچی دل دادن بههم
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0رامی جان..دامیار مزدک نیست که وقتی برای اولین بار صداش میزنی فکر کنه چقدر صداش قشنگه💋باخت اصلی رو جنابعالی کردی رامی خان💋💋
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا شاید زود باشه برای اطمینان از باختنش👀
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
1نهههه،من بخاطر جمله ی مزدک رمانو شروع کردم،تا ابد بهش وفادار خواهم موند🤝🏻✨
۱۱ ماه پیشفیونا
2من که راضی ام... زیبا بود✨💕
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فدای نگاهت زیبا😍🫶🏼
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
1این روزا فقط میتونم از قلم و توصیفات رمان تعریف کنم😂💔😭ولی بازم طبق معمول قلمت درخشید✨🛐
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یکم با تعریف از خودم بد بگذرون، روزهای خوب تعریف از شخصیتهای عزیزت هم میرسه😂😍
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0به دور از کاپلای رمان،رمان خیلی قشنگی داری مهدیه جان💋(البته بدون دامیار و رازان قشنگترم هست😔)
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قشنگ منی ولی تا آخرش باید تحملشون کنی🫣😂
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
1روحم ترک برداشت با پست جدید و این پارت😭داشتم دامیار و با رامی تحمل میکردم،الان یهو مزدک و رازانم گفتی،خدایی این دیگه خارج از تحمله،نکن وجدانن😭
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
رسما هیچی باب میلت پیش نرفته😶
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0الاننن یعنیی قراره مزدک به رازان بررسهه؟نه تو روو خدا نهههه لطفاا،با هر کی میخواد بره جز رازاانن،اخه خواهر رامیی؟نه وجدانن خواهرر رامیی؟نهههه
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ماجراها داریم با رازان و مزدک و رامی، صبوری کن
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1هی روزگار پشمالو،شاید اگر رامی و مزدک هم یه تایم طولانی رو کنار هم می گذروندن،این فعل و انفعالات توی قلب و فکر و جسمشون ایجادمیشد رامی و مزدک کلافقط پنج بار همو دیدن توی این پنج بارم دو بارش رامی یا خواب بوده یا بیهوش، اون سه بار آخرم کلا به یک ساعت نرسید،ولی دل مزدک باهمین دیدار کم واسه رامی رقصید.