پارت صد و پنجاه و پنجم :

صوت ضامن چاقویی که مرد مرموز در دست داشت، گم شده در صوت جیرجیرک‌هایی که گوش رامی را برای لحظاتی کوتاه پر کردند، مرد به آرامی از پشت درخت بیرون زد و قدم برداشته سمت چپ، بی‌صدا در فاصله‌ی هشت‌قدمی پشت درختی که رامی به آن تکیه سپرده بود، پنهان گشت. رامی که تا آن لحظه متوجه مرد نشده بود، کم‌طاقت از یک‌جا ایستادن با فکر اینکه شاید با دوقدمی جلو رفتن بتواند نگاهش را در اطراف بچرخاند و دامیا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    هی روزگار پشمالو،شاید اگر رامی و مزدک هم یه تایم طولانی رو کنار هم می گذروندن،این فعل و انفعالات توی قلب و فکر و جسمشون ایجادمیشد رامی و مزدک کلافقط پنج بار همو دیدن توی این پنج بارم دو بارش رامی یا خواب بوده یا بیهوش، اون سه بار آخرم کلا به یک ساعت نرسید،ولی دل مزدک باهمین دیدار کم واسه رامی رقصید.

    ۴ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    ای بابا ضد حال💔 خودمو برای بوسه آماده کرده بودم تهششش چیشد؟؟ فقط پیشانی ها به وصال یار رسیدند 😭😭

    ۵ ماه پیش
  • رعنا

    1

    من منتظر بودم ببینم مرده کیه و چطوریه ولی اونا بهش توجه هم نکردن 😐

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    گلبم اکلیلی شد 💖💖 چه حس قشنگی داشت این پارت. مزدک بیچاره 🥺

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    1

    فکر کنم دامیار از رامی خوشش میاد مثلث عشقی نباشه لطفاً گناه داره آلن که فکر می کنم مربع عشقی شده

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    زنگ هندسه با ناجوری🫣😂

    ۶ ماه پیش
  • راز

    2

    خوب پس هر دو فرمانروای قلب یک دیگه شدن

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بله.. شکار و شکارچی دل دادن به‌هم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رامی جان..دامیار مزدک نیست که وقتی برای اولین بار صداش میزنی فکر کنه چقدر صداش قشنگه💋باخت اصلی رو جنابعالی کردی رامی خان💋💋

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا شاید زود باشه برای اطمینان از باختنش👀

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    نهههه،من بخاطر جمله ی مزدک رمانو شروع کردم،تا ابد بهش وفادار خواهم موند🤝🏻✨

    ۱۱ ماه پیش
  • فیونا

    2

    من که راضی ام... زیبا بود✨💕

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فدای نگاهت زیبا😍🫶🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این روزا فقط میتونم از قلم و توصیفات رمان تعریف کنم😂💔😭ولی بازم طبق معمول قلمت درخشید✨🛐

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یکم با تعریف از خودم بد بگذرون، روزهای خوب تعریف از شخصیت‌های عزیزت هم میرسه😂😍

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    به دور از کاپلای رمان،رمان خیلی قشنگی داری مهدیه جان💋(البته بدون دامیار و رازان قشنگترم هست😔)

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ منی ولی تا آخرش باید تحملشون کنی🫣😂

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    روحم ترک برداشت با پست جدید و این پارت😭داشتم دامیار و با رامی تحمل میکردم،الان یهو مزدک و رازانم گفتی،خدایی این دیگه خارج از تحمله،نکن وجدانن😭

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    رسما هیچی باب میلت پیش نرفته😶

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    الاننن یعنیی قراره مزدک به رازان بررسهه؟نه تو روو خدا نهههه لطفاا،با هر کی میخواد بره جز رازاانن،اخه خواهر رامیی؟نه وجدانن خواهرر رامیی؟نهههه

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ماجراها داریم با رازان و مزدک و رامی، صبوری کن

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!