ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و پنجاه :
بسیار دورتر در شهری دیگر؛ رازان ایستاده رو به پنجرهی سراسری، با اخم بین ابروانش و نگاهی که در رنگ سبزش استرس پرسه میزد، دستهی نقرهای براق اسلحهاش را در دست فشرد و عقب که برد، پشتکمر جا داد سپس روی پاشنهی پوتینهای مشکیرنگش عقبگرد کرد و نگاهش را دوخت به چشمان مزدک که وسط سالن با دستان فرو رفته در جیب شلوار مشکی خیرهاش بود. تار مویی فراری از زیر شال مشکی روی سرش، کنار صورت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واسه مزدک یاد گرفته وگرنه رازانو چه به دلبری
۶ ماه پیشنفس
0مرسی عزیزم بریم جلو
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0اززز رازانننن خوشم نمیاد دیگه😭اینن کارا چییهه دخترررر....ولی خیلی بده همه دارن خودشونو میکشن تا رامی رو نجات بدن ولی اون فکر میکنه که دامیار فقط سعی داره نجااتش بده!
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
صبر و تحمل رامی روز به روز کمتر شد تا الان که امیدش ناامیده، به هر ریسمونی واسه نجاتش چنگ میندازه و الان فقط دامیاره.
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0اوه چقدر خفن بود این پارت...ولی امیدوارم رازان و مزدک بتونن نجات بدن رامیییی رووو
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مزدک و رازان اما خیلی واسه رامی دیر کردن!
۱ سال پیشفیونا
0وای بالاخره زمان ماموریت فرار رسید😬 صحنه ی آخرش چه خوفناک بود🫣🙊 چکامه از اتاق مخفی پشت کابینت خبر داشته و آب پرتقال و مسموم کرده؟
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
به پایان فصل هیجانانگیزمون نزدیک میشیم🫣🔥 آره، کار چکامه بود.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0این رازانم آب نمیبینه ها وگرنه خوب از موقعیت واسه دل و قلوه دادن داره استفاده می کنه