لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 221
اعتیاد هیلا هومن را درهم شکسته بود؛ اما بامداد را متأسف کرد، او همان بار اول که هومن بابت اولین بستهای که در دست هیلا دیده بود با او قطع ارتباط کرد، مستقیماً به هیلا گفته بود تنها زمانی که خونش برای هیلا به جوش نمیآید، زمانی بود که او به خودش ضرر برساند، این هم از خصوصیات بامداد برزگر بود دیگر....
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 222
آوای ظریف، غمآلود و درعینحال آرامشبخش پیانو روح در بند مهدیار را در خیال رامی به دار میآویخت و مهدیار در خاطرهی رامی جان میباخت و در رویای دخترک بار دیگر نفس میگرفت. روحش به دار آویخته شد، مهدیار در خاطرهی رامی جان باخت و آمد همراه با اوج گرفتن آوای پیانو در رویای رامی نفس تازهای بگیرد ک...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 223
مرکز دنیای مهدیار اوستا، بیخبر از احوالات او سر به زیر در راه خاکی که هنوز ابتدایش بود رو به عمارتی که در پایان راه خاکی قرار داشت، گامهای آهسته برمیداشت و تمام احساساتش، افکارش و لحظه لحظهاش اطراف شکارچی میچرخید. تنها بود و در تنهایی و خلوت خویش به او فکر میکرد، به طرح چشمان او، ابروان صاف...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 224
کالبد بیروح شده از ترس رامدختی که رنگش در یک لحظه چون گچ سفید شد، با لرزی اوج گرفته به ناگاه به عقب چرخید و اصوات نامفهومی که تنها از گرفتگیشان ترس مشخص بود، از گلویش آزاد شدند و او که اینبار با ابروهایی بالا رفته و سرگیجهای اوج گرفته حین رنگ شوک گرفتن نگاهش چرخی به تن داده بود، دست نشسته روی ...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 225
آسمان رو به روشنی رفته و خنکای هوای صبح دلپذیر بود. هر دقیقهای که عقربه جلوتر میرفت، یک به یک اهالی شهر از خواب بیدار شده و روز خود را آغاز میکردند، آنها که روزشان آغاز میشد، صبح از جلد ساکت و خاموش خود بیرون میزد، آسمان بار دیگر اهالی را روی زمین زیر سطح آبی خود به تماشا مینشست و سکوت به ...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 226
شهر ناجوری زیبا بود، طبیعت در این شهر نفس میکشید، درختان کنار هم نظم گرفته و گوشه و کنار این شهر را حجمی از درختان پوشش داده و جنگلهای کوچک و وسیع خوش میدرخشیدند. در اعتدال هوایش هم خنکا پرسه میزد و صدای پرندگان با نزدیک و نزدیکتر شدن به دریا دلپذیرتر میشد. گوشهای از این شهر، در نزدیکی دری...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 227
اصلاً امروز تمام اهالی ناجوری با قهوه غریبه بودند؛ در خانهی خانوادهی اوستا هم کسی لب به فنجان قهوهاش نمیزد، فرهاد و مهلا و مهدخت هر سه نفر منتظر مهدیار بودند و لب به قهوه و کیک نمیزدند، مهدیار هم خیلی منتظرشان نگذاشت و در آن تیشرت سرمهای آستین بلندی که آستین چپش را تا میانهی ساق بالا کشیده...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 228
وقت مشخص شدن علت حقیقی مرگ رهی مرابیان از راه رسید. به هیچ عنوان حتی به حکم احتمال از ذهن مهدیار نمیگذشت که رهی خودکشی کرده، او شک نداشت رهی مانند نفرات قبلی به قتل رسیده، حذف شده، به دست کسی که در ذهن دیگر اعضای تیم هم نامش رنگ گرفته بود، مردی که پشت پنجرهی سراسری سالن خانهاش ایستاده و نور خو...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 229
دوربین قصه لجبازی کرد، ناجوری هر صحنهای را نشانش داد، رد کرد و چون قصه در آخرین امید خود رخ نیکو ماندگار را پیشنهاد کرد، سیاهی دوربین به آرامی و با کنجکاوی از شدت لجبازی خود کاست تا اینکه سیاهی قدم قدم از صحنه دور شد و روی تصویر تار قصه، جسم ظریف و لاغر زنی با قدی نسبتاً کوتاه که در آن پیراهن سا...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 230
لحظات شیفتهی مشترک شدن بودند، مانند لحظهای که فکر بامداد در ذهن نیکو جان گرفت و در همان لحظه بامداد حاضر در فکر و خیال نیکو، نشسته روی پلههای مقابل ورودی خانهی حنیف، آرنجهایش را روی زانوان پوشیده از شلوار سیاهش قرار داده و دستانش را که تا میانهی ساق به سبب بالا بودن آستینهای پیراهن سرمهای...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 231
دو خانه، دو اتاق، دو نفر! در اتاقی از عمارت ورهرام، نسیمی که با پردههای کوتاه پنجره بازی را به سبب باز بودن درهای پنجره آغاز کرده بود، ترکیب شده با رایحهی عطری که رازان گردنش را به آن آغشته میکرد، هوای اتاق را درگیر کرده بود. هر نفسش را نت ابتدایی عطر که برگ لیمو بود، پر کرده و با حس حضور ض...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 232
حرفی از رازان به میان آمده بود، او که نشسته روی صندلی چوبی قهوهای تیره در رستورانی نسبتاً شلوغ، نگاه روی لوسترهای شکل کره ماه که به سقف رستوران با آن چوبهای استوانهای و کشیده چسبیده بودند چرخاند و زیر نگاه خیرهی مزدک که مقابلش نشسته بود و چشمانش نرمی غریب و بیسابقهای داشتند، مردمک به دیوار ...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 233
قلب رامی نیز با درک کلام ایرج بیقراری کرد و محکمتر به سینهاش کوفته شد، قلبی که مدتها قبل در تلهی شکارچی به دام افتاده بود، قلبی که با ضربهی دردناک بعدی به سینهی رامی باعث شد او به خود بیاید و نگاهش را که بابت پلک نزدن کمی میسوخت از چشمان ایرج بگیرد و در کنار زیر انداختن مردمکهایش پوزخن...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 234
ساعت دنیا شصت قدم عقربهی بزرگش را جلو فرستاد و آفتاب از تیزی خود کاست، ملایمتر شد، مهربانتر، نرمتر نوازش کرد. خورشید تابیده به اهالی شهر که ساعت به ساعت خیابانها را شلوغ تر میکردند، نقش نور افتاده بود روی چهرهها و عدهای که تحمل این آفتاب نرم را نداشتند، دستشان را سایهبان رخ کرده و با چهر...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 235
تمام سفارشات به معنای واقعی کلمه توسط رامی بلعیده شدند چنانکه نفس سخت بالا آمد و مجبور شد نیمی از آب بطری را یک نفس سر بکشد و بعد، دستمالی بردارد و دستانش را تمیز کند. - از حرصی که داشتم کم شد نتونستم خودم رو کنترل کنم و فکر کنم پرخوری کردم، فکر که چه عرض کنم رسماً دارم میترکم؛ قبل از رفتن به...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 236
کافه پوریا مقصد رامدخت و هومن بود، آنجا که بامداد ساعتی را به انتظار نشست و در این انتظار نشاط را کنار دیگر بچههای روستا در حال بازی به تماشا نشست سپس با نگاهی به عقربههای ساعت مچی که دور مچ چپ بسته بود، مردمک روی چهرهی عدهای که در محوطهی نچندان بزرگ کافه زیر نور چراغهای کافه و ریسههای متص...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 237
رامدخت ورهرام، همان که به فاصلهی دقایقی نسبتاً طولانی پس از رسیدن آخرین کلام رازان به گوشهای بامداد و رفتن او و ماندن بامداد در گورستان، همراه هومن از ماشین آژانس پیاده شد و ایستاده کنار هومن در ابتدای راه خاکی، نور قرمز چراغهای پشتی ماشین از پشت افتاده روی تنشان، کنار هم قدم زدن را آغاز کردند...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 238
مهدیار اوستا گیر افتاده در این بازی که عشق راه انداخته بود، نشسته روی نیمکت چوبی کنار چراغ پایه بلند مشکی که نورش را از درون حبابی به نیمرخ چپ مهدیار رسانده بود، دست به سینه و نگاهش خیرهی نقطهای از فضای سبز مقابلش بود. پاهایش را زیر نیمکت ضربدری روی هم انداخته و موبایلش را همراه پاکت سیگار و ف...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 239
هلال ماه نشسته در آسمان تاریک و پر ستاره از پنجره تابید به مزدک نشسته روی کاناپه که آرنجهای پوشیده از آستین بلند تیشرت سفید تنش را که تا میانهی ساق بالا کشیده، به زانوان پوشیده از شلوار جین تنگ ذغالی تکیه داده بود. دو گودال مشکی حبس اقیانوس چشمان مزدک خیره به صفحهی لپتاپ مقابلش، انگشتان دو دست...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 240
رد قدمهای او محو بر زمین میماند و مقصدش باشگاه بود، رد قدمهای مهدخت اوستا هم. ماه نشسته در دل آسمان شاهد قدمهای این دو بود، یکی نیکو و دیگری مهدخت که فاصلهاش از فاصلهی نیکو با باشگاه کمتر بود و در پیادهرویی از کوچهای که چندین پسربچه در آن مشغول بازی بودند و هرازگاهی توسط عدهای که در حیاط...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
