ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و چهل و هشتم :
خورشید دلبرانه در آسمان درخشید و نورش را بر چهرهی اهالی تابید و نمونهی این اهالی، هومن حمزه نژاد. چندساعتی از به خواب رفتن مهدخت میگذشت؛ اما با این حال او که بهطور کلی خوابش سبک بود، قابلیت این را داشت که با یک صدای ریز از سمت هومن بیدار شود. اما او که گویا متوجه مهدخت نشده بود، اخم کرده از شدت حال غرق آرامشی که داشت، چشمانش را جمع زیر نور خورشیدی که از پنجره به داخل اتاق راه یافته و
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
افسون
0خیلی خیلی خندیدم اخ میدونی چیکار کردم اینقدر عجله داشتم تو خوندن پارتها پشت سر هم جلو تر بودم بعد یکهو برگشتم دیدم ا اشتباهی عقب جلو خوندم داستان و نظر این پارت تو دو پارت قبلی گفتم از بس گیجم کردی باداستانت عزیزم😅😆🤣🥰
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای دیدم نظر به اون پارت نمیخوردا😂 عیب نداره گیجی اگه از داستانه که خوبه😁😂
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
0انتظار هر چی رو توی رمانای مهدیه باید داشته باشی،از جمله بستن کفش پسر داستان توسط دختر داستان😂😔از کلیشه ها الحمدلله یکی دراومد📿
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ناجوریه و همهچیزش ناجور برعکسه😁🍃
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0واای اونجایی که گفت من میگم کمک نیاز ندارم ولی...خیلیی خوبب بودد😭🥹
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آخ از دست هومن:)✨
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0بچم چقدر باحیائه،قربونش برم🥲
۱۱ ماه پیشراز
0خب خب خانم دکتر مهدخت اوستا داره با هومن همزه نژاد کراش میشن
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عجب زوجی شدن🫣✨
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1هومن هم بالاخره طبق گفته ی پدرش یکیو پیدا کرد که مثل خودش مهربون و دلسوز و مسئولیت پذیره.