لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 61
لحظه ای فکر کرد و این بار با کمی تامل اضافه کرد: - یا باید به سیستم امنیت شبکه دسترسی پیدا کنی یا به گاوصندوق اتاق بهمن. - اینو که میدونم اما هر دوش غیر ممکنه. - من نمیدونم چجوری اما مطمئنم یه راهی براش پیدا میکنی. راستی... کمی مکث کرد و در ادامه ی حرفش با کمی من و من گفت: - ... فکر کنم ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 62
- دست نزن به اونا... ایرج بی هوا سر بلند کرد و همان وقت با دیدن چهره ی عصبی ناهید چشمان نمناکش را با آستین لباس سیاهش پاک کرد. بغضش را فرو برد و همین طور که برگه ها را دسته میکرد سرد و بی ربط جواب داد: - صدات کردم نبودی! فکر کردم کسی خونه نیست. نگاه ناهید هنوز به وسایل روی میز بهار بود. انگا...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 63
همان وقت بیرون از خانه باران ماشینش را زیر درخت بلند و تنومند قدیمی پارک کرد و کوله ی زیتونی رنگش را روی دوش انداخت و از ماشین پیاده شد. به آسمان ابری و گرفته ی شهر نگاهی انداخت و سلانه سلانه و بی انگیزه به سمت خانه رفت. قدمهایش سست و بی جان بود. پیش از این، وقتی پا به خانه میگذاشت بهار اولین کسی...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 64
صورتش را پشت دستان بزرگ و انگشتان کشیده اش پنهان کرد و برای چند ثانیه نفسش پشت سینه حبس شد. صدای بغض آلود باران نگاه هر دوی آنها را شرمگین کرد. - خجالت نمیکشین؟!... هنوز دارین دنبال مقصر میگردین؟ نفس ایرج آهی شد و نگاهش به نقطه ای نامعلوم روی فرش نشست. - هنوز نفهمیدین بهار مرده؟ خواهر بیچا...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 65
در آستانه ی در ایستاد و با دیدن چمدان کوچکی که با دهانی باز وسط اتاق افتاده بود دلش لرزید. موهای کوتاه و آشفته اش را پشت گوش گذاشت و با نگرانی پرسید: - داری چیکار میکنی دیوونه؟ هقی زد و اشکآلود جواب داد: - واقعا معلوم نیست؟ - احمق نشو دختر. آدم که از خونه خودش قهر نمیکنه. چند تکه لباس ...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 66
- نترس مامان از پس خودم برمیام. لحظه ای سکوت کرد و این بار وقتی لب باز کرد نفسش سنگین شده بود. - کاش تو رفته بودی مامان... خیلی وقت پیش... همون وقتی که فهمیدی دیگه جایی تو زندگی ایرج نداری. با صدایی آهسته و بغض آلود گفت: - فکر میکنی بهش فکر نکردم؟ به حرف راحته باران. دل کندن از تو و بهار ...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 67
- میبینی؟!... تو حتی بلد نیستی ابراز محبت کنی. زبونت زبون زور و تحمیله. از عشق پدرونه فقط امر و نهی کردنش رو یاد گرفتی وگرنه... - دهنتو ببند... همان وقت صدای بلند ایرج و دستی که با غیظ تا بالای سر باران بالا آمده بود حرف را در دهان باران خشکاند. چشمان بهت زده اش به دستی که بالای سرش آماده ی فرو...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 68
عطر فلفل و آویشن فضای دوستانه و پرجنب و جوش کافه رستوران چیلی را پر کرده بود. صدای گرم عرفان روی نتهای ملودی مینشست و نور پردازی ملایم سقف، حال و هوای کافه را از همیشه رمانتیک تر میساخت. پرسنل جوان با لباسهای فرم یکدست مشکی متالیک مشغول پذیرایی از مشتریها بودند و گهگاه صدای خنده و خوش و بششان از ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 69
حلقه ی سفیدش را در انگشتش چرخی داد و با لبخندی محو نگاهش کرد. انگار مایعی گرم و شیرین توی دلش فرو ریخت و آرامش کرد. کمی بعد دستانش را در جیب شلوار کتان مشکی اش فرو برد و از میان مبلمان چرمی و میز و صندلیهای کلاسیک وسط سالن رد میشد و همراه عرفان زمزمه میکرد: «باران که آمد من را خبر کن / تا اوج ...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 70
پارسا بهت زده و ناباورانه دستانش را دراز کرد و انگشتان یخ زده ی باران را گرفت. ذهنش از شنیدن اعترافات عجیب و ناگهانی باران قفل کرده بود اما از نگاهش حمایت و مهربانی میچکید: - من ... واقعا نمیدونم چی بگم!... شوکه شدم. کارتو تائید نمیکنم حتی... نمیدونم دقیقا چیکار باید بکنم... اما... رو من حساب ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 71
برای چند ثانیه در سکوت به چهره ی پارسا خیره شد. به آنچه میشنید مطمئن نبود. - یعنی چی؟ ... ازم دلخور نیستی؟ پارسا جرعه ای از شیر قهوه اش نوشید و در حالیکه سعی میکرد آرام باشد سری نامحسوس جنباند و گفت: - در مورد دلخوریِ من بعدا حرف میزنیم ... اما رفاقتمون سرجاشه. چشمانش برق زد و نه تنها ل...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 72
فصل پنجــــــم*** صدای هیاهو و اعتراض سهامداران در سالن کنفرانس هولدینگ فضای آنجا را متشنج کرده بود. همایون مثل همیشه سعی داشت با ظاهری خونسرد انها را به آرامش دعوت کند اما این بار زمزمه های سقوط بورس و بحرانهای شدید اقتصادی شرکت و عدم پرداخت سود بعضی سهامداران در ماه های اخیر، وحشتی عمیق ب...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 73
ساک دستی و قابلمه ی غذایش را نشان داد و اضافه کرد: - خدا به سر شاهده هنوز ظرف غذامو که از خونه آوردم نذاشتم زمین. فریبا نفسی با حرص بیرون داد و عصبی گفت: - خیل خب زودتر برو ببین برای چی برق قطعه. بعدم تا جلسه تموم نشده هر چی بوده حلش کن. امروز روز خوبی برای مهندس نبوده. سعی کن زیاد جلو چشم...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 74
سامان چشمانش را به درز باریک در کمد چسباند و سایه ی همایون را دید که با همان کلافگی دستانش را از پشت به هم قلاب کرده و وسط اتاق راه میرود. همان وقت صدای همهمه بیرون از اتاق شنیده شد و میان ازدحام کارمندان شرکت کسی فریاد میزد «آتیشش» همایون نگاهی وحشت زده به بهمن انداخت و همانطور بهت زده پرسید:...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 75
باران با سینی وارد اتاق شد و روی صندلی چوبی گوشه ی اتاق نشست. نگاهش با اندوه و پرحسرت به در و دیواری که از عکسهای بهار جای خالی نداشت انداخت و بغضش را قورت داد. لیوان چای را به دست سامان داد و برای اینکه ذهن خودش را منحرف کند گفت: - از کار جدیدت راضی هستی؟ خاله میگفت انگار سرت خیلی شلوغه! - آ...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 76
فریبا لحظه ای به چشمان ایرج خیره شد و کمی بعد بی مقدمه گفت: - بیا با هم از ایران بریم ایرج. من هر کاری لازم باشه میکنم که با هم به آرامش برسیم. تو تا وقتی اینجا باشی رنگ آرامش نمیبینی. یه مدت که دور بشی باز دلت آروم میگیره. نگاه ایرج چند ثانیه به چهره ی جدی و مصمم فریبا ثابت ماند و عاقبت با ص...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 77
این سوالی بود که ایرج با یک دنیا ناباوری پرسید. فریبا برای پاسخ به این سوال نفس نداشت. اشک به چشمانش دوید و نگاهش را از او گرفت. پلیور گشادش را دوباره پایین کشید و لباس زیرش را مرتب کرد و موهای پریشانش را با دست پشت سرش بست. صدای بلند ایرج این بار تمام وجودش را لرزاند. - مگه با تو نیستم؟!... چرا...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 78
او رفت و فریبا در سکوت عمیق خانه دلش گرفت. همانطور که نشسته بود خودش را بالا کشید و به پایه ی کاناپه تکیه داد. دستش را روی شکمش گذاشت و کودک بی پناهش را نوازش کرد. بغضی که تا آن لحظه در گلو حبس کرده بود رها شد و وقتی قطره ای درشت از چشمانش میچکید آهسته لب زد: - یه وقت غصه نخوری کوچولو. حرفای با...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 79
- من صبحونه خوردم. نوش جونت. و حین استارت زدن مثل قدیم تخس و نمکی ادامه داد: - اون دیگ سیاه رو چجوری زیر این یه وجب پارچه جا دادی! کلهت شبیه بادکنک آبی شده. باران از تجسم کله ی بزرگ و گرد خودش نا خودآگاه ریسه رفت و نفهمید همان وقت با همین کله ی مضحک آبی و خنده ای که بعد از مدتها روی لبانش نشسته...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 80
رفته رفته هوای شهر خنک تر و خیابانها خلوت تر میشد. کوچه های خزان زده و درختان بلندی که برگ و بار چندانی نداشتند فضای شهر را تا حدی دلگیر میکرد. داخل یکی از کوچه ها ماشین پارسا مقابل یک ساختمان بزرگ و قدیمی توقف کرد. نگاه باران به تابلوی بزرگی که سر در ساختمان نصب شده بود چرخی زد و همانطور که نگا...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
